معنی ناروائی
6 بازدید
[ رَ ] (حامص مرکب) روا نبودن. جایز نبودن. حرمت. عدم جواز. غیرمجاز بودن. || ظلم. ستم. بیداد. || کساد. (محمود بن عمر) (تاج المصادر بیهقی). بی رونقی. نارواجی. زیف. تزیف. کاسد شدن. مقابل رائج بودن : و طاهر دبیر چون مترددی بود از ناروائی کار و خجلت سوی او راه یافته و چنان شد که بدیوان کم آمدی. (تاریخ بیهقی ص ۱۴۱). همیشه بازار علم و ادب و فضل و هنر در ساحت دولت او رونق پذیر و روا گرداناد و از کساد و ناروائی محفوظ و مصون داراد. (تاریخ قم ص ۱۰). || روا نشدن. برآورده نشدن.
کلمات همقافیه با «ناروائی»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «ئی» برای سرودن شعر