معنی نابودمند
4 بازدید
[ مَ ] (ص مرکب) صاحب پریشانی و افلاس. مفلس. پریشان. فقیر. بی برگ و نوا. (برهان) (ناظم الاطباء). کنایه از مفلس و فقیر. (انجمن آرا). مفلس. بینوا. (شعوری). بی چیز. تهیدست. کوتاه دست : تو کوتاه دستی و نابودمند مزن دست بر شاخ سرو بلند. (همای و همایون).
کلمات همقافیه با «نابودمند»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «مند» برای سرودن شعر