معنی میخکوب
14 بازدید
(نف مرکب) میخ کوبنده. که میخ را بر جایی بکوبد. آن که میخ را به جایی بزند. || (اِ مرکب) آنچه بدان میخ کوبند. چکش. (یادداشت مؤلف). || تخماقی که میخهای چادر را بدان بر زمین کوبند. قسمی تخماق کوتاه دسته دار از چوب که بدان میخ چادر بر زمین فروکوبند. (از یادداشت مؤلف). میتد. میتدة. (منتهی الارب): به دفهٔ جد و ماشوره و کلابهٔ چرخ به آبگیر و به مشتوت و میخ کوب و طناب. خاقانی. میخکوبی بر سرش زد و به جا بکشت. (راحةالصدور راوندی). پس بفرمود تا او را در غراره ای کردند و سر غراره بدوختند و به میخ کوب فراشان چندانش بکوفتند تا بمرد. (تجارب السلف). || (ن مف مرکب) میخ کوبیده شده. میخ کوفته. به میخ کوبیده شده در جایی. || کنایه است از سخت ساکن و بی حرکت و پابرجا و دهشت زده شده در جای خود.
کلمات همقافیه با «میخکوب»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «وب» برای سرودن شعر