معنی موی ستردن
6 بازدید
[ سِ / سُ تُ دَ ] (مص مرکب) موی استردن. موی تراشیدن. (یادداشت مؤلف). تزلیق. (تاج المصادر بیهقی). موس. سَبْد. مَلْط. اسباد. تسبید. (منتهی الارب). زلق. (تاج المصادر بیهقی). حلق. (دهار) (ترجمان القرآن): مزد کردم پسری موی ستر را یک روز نتوانست به یک هفته از او موی سترد. سوزنی. متقوت؛ موی سترده. (منتهی الارب). حلق؛ موی ستردن و زیر گلو را زدن. (از تاج المصادر بیهقی). و رجوع به موی تراشیدن و موی ستر شود.
کلمات همقافیه با «موی ستردن»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «دن» برای سرودن شعر