معنی موفق

معنی موفق

7 بازدید
[ مُ وَفْ فِ ] (ع ص) توفیق ده و کسی که ارشاد میکند و راهنمایی می کند و بهره مند می سازد و دستگیری می کند و یاری می دهد: واللََّه الموفق المعین؛ خداوند عالم توفیق ده و راهنمای و یاری کننده است. (ناظم الاطباء). توفیق ده. (غیاث). توفیق دهنده. کامیاب کننده. توفیق بخش. (از یادداشت مؤلف): و هو سبحانه ولی ذلک و المتفضل و الموفق. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ۳۳۳). انه خیر موفق و معین. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ۲۱۷). واللََّه الموفق لاتمام ما فی نیتی بفضله و کرمه. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ۲۷۵). واللََّه الموفق لمایرضی. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ۱۹۱). موفق. [ مُ وَفْ فَ ] (ع ص) توفیق یافته. (ناظم الاطباء). || کسی که پس از گمراهی به راه راست هدایت شده باشد. (از تعریفات جرجانی). رشید. هدایت شده. (یادداشت مؤلف). || دارای توفیق و آنکه هر کاری برای وی موافقت می کند و به آسانی دست می دهد و بختیار و سعادتمند و فرخنده. (ناظم الاطباء). کامکار. کامروا. کامگار. کامیاب. کامران. توفیق یافته. دست یافته. نایل. (یادداشت مؤلف): به علم و عدل و به آزادگی و نیکخوی مؤید است و موفق، مقدم است و امام. فرخی. ایا موفق بر خسروی که دیر زیی به شکر نعمت زاید ز خدمت بسیار. ابوحنیفهٔ اسکافی (از تاریخ بیهقی). فرق میان پادشاهان مؤید موفق و میان خارجی آن است که پادشاهان چون دادگر... باشند طاعت باید داشت... (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ۹۳). جهان را چو فریدون گرفت و قسمت کرد که شاه بد چو فریدون موفق اندر کار. ابوحنیفهٔ اسکافی (از تاریخ بیهقی چ دانشگاه مشهد ص ۳۶۸). زهی موفق و منصور شاه بی همتا زهی مظفر و مشهور خسرو والا. مسعودسعد.
[ مُ وَفْ فَ ] (اِخ) ابن علی هروی، مکنی به ابومنصور که در نیمهٔ آخر سدهٔ چهارم و نیمهٔ اول سدهٔ پنجم می زیسته است. او راست: کتاب معروف «الابنیة عن حقایق الادویة».
[ مُ وَفْ فَ ] (اِخ) ابن احمدبن ابواسماعیل مشهور به اخطب خوارزم یا خطیب خوارزمی و مکنی به ابوالمؤید و رجوع به ابوالمؤید موفق... شود.
[ مُ وَفْ فَ ] (اِخ) ابن محمدبن حسن خاصی خوارزمی، مکنی به ابوالمؤید و ملقب به صدرالدین، عالم اصول و فقه و خلافیات و عارف به ادب و حسن انشاء. نسبت وی به خاص از دیه های خوارزم و تولد او به جرجانیه خوارزم به سال ۵۷۹ و مرگ او به مصر در سال ۶۳۴ هـ . ق. بود. از او آثاری بازمانده است که از آن جمله است: ۱ - الفصول فی علم الاصول. ۲ -شرح «الکلم النوابغ» زمخشری. (از اعلام زرکلی). و رجوع به مادهٔ ابوالمؤید موفق بن احمد... شود.
[ مُ وَفْ فَ ] (اِخ) ادریس الموفق. رجوع به ادریس الموفق شود.

کلمات هم‌قافیه با «موفق»

مشاهده واژگان هم‌وزن و هم‌آهنگ ختم‌شده به «فق» برای سرودن شعر

راهنمای اختصارات لغت‌نامه دهخدا

نشانه‌های اختصاری و معانی آن‌ها

اِ = اسم

اِخ = اسم خاص

اِ صوت = اسم صوت

اِ فعل = اسم فعل

اِ مرکب = اسم مرکب

اِ مص = اسم مصدر

ص = صفت

ص نسبی = صفت نسبی

ن تف = نعت تفضیلی

نف = نعت فاعلی

ن ل = نسخه بدل

ن م = نعت مفعولی

ع = عربی

ظ = ظاهراً

ج = جلد

ج، = جمع

جِ = جمعِ…

جج، = جمع‌الجمع

ججِ = جمع‌الجمعِ…

ص = صفحه

صص = صفحات

مص = مصدر

مص مرکب = مصدر مرکب

ح = حاشیه

حامص = حاصل مصدر

چ = چاپ

|| = نشانه معنی بعدی مدخل

__ = نشانه ترکیب یا زیرمدخل

ق = قید

ق.م. = قبل از میلاد

م. = میلادی

(ص) = صلّی‌الله علیه و آله و سلم

(ع) = علیه‌السلام

(س) = سلام‌الله علیه

فان = فرهنگ اسدی نخجوانی

حفان = حاشیه فرهنگ اسدی نخجوانی

حبط = حبیب‌السیر چاپ طهران

خارج می‌شوید؟

برای خروج از سایت اطمینان دارید؟

برای دسترسی باید وارد شوید