معنی موتی
19 بازدید
[ مَ تا ] (ع ص، اِ) جِ مَیِّت. (منتهی الارب) (ترجمان القرآن جرجانی ص ۹۷) (ناظم الاطباء) (السامی فی الاسامی). مردگان. (غیاث) (آنندراج): احیای موتی کردی. (ابوالفتوح رازی). به قسطنطین برند از نوک کلکم حنوط و غالیه موتی و احیا.خاقانی. - عملهٔ موتی؛ کسانی که به کار مردگان اشتغال دارند. افرادی که به کفن و دفن و ترحیم و امور مربوط به اموات مشغولند. چون حفار، غسال، گورخوان، ملقن، قاری، تابوت کش و جز آنها. (از یادداشت مؤلف).[ مَ ] (ع ص، اِ) ممال مَوتََی. جِ میت. مردگان. (یادداشت مؤلف): زهی روایح جودت ز راه استعداد امید شرکت احیا فکنده موتی را.انوری. بسان غنچه بدن در کفن همی بالد ز اعتدال هوای بهار، موتی را. سلمان ساوجی. و رجوع به مَوتََی و میت شود.[ ] (هندی، اِ) به هندی لؤلؤ است. (تحفهٔ حکیم مؤمن).
کلمات همقافیه با «موتی»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «تی» برای سرودن شعر