معنی مواج
4 بازدید
[ مَ وْ وا ] (ع ص) دریای موج دار و متلاطم. (ناظم الاطباء). خیزابه دار. خیزابدار. پرموج. بسیارخیزابه. موج زن. بسیارموج زن. بسیارموج. شکن گیر. خیزابه گیر. خیزاب گیر. (یادداشت مؤلف): در مقدمهٔ لشکر او قرب دویست مربط فیل بود... و بر عقب آن بحری مواج از افواج در پی افواج. (ترجمهٔ تاریخ یمینی ص ۱۳۱). چون بحر مواج و سیل ثجاج به بلخ آمد. (ترجمهٔ تاریخ یمینی ص ۲۹۴).
کلمات همقافیه با «مواج»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «اج» برای سرودن شعر