معنی مواجب
5 بازدید
[ مَ جِ ] (ع اِ) جِ موجب. (از ناظم الاطباء). و رجوع به موجب شود. || کشتی گاه قوم و مصارع آنها. گویند خرج القوم الی مواجبهم؛ ای مصارعهم. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء). || جِ موجَب. که اسم مفعول است. گویند هذا اقل مواجب الاخوة؛ ای ایسر ما توجبه. (از اقرب الموارد): مرا نیز از عهدهٔ لوازم ریاست بیرون باید آمد و مواجب سیادت را به او رسانید. (کلیله و دمنه چ مینوی ص ۱۶۱). و آنچه بر تو بود از مواجب انسانیت و حریت و لوازم حقگزاری و شفقت بجای آوردی. (سندبادنامه ص ۳۰۶). هرکه از جملهٔ فلاسفه به اتمام این مهم اهتمام نماید و به مواجب این خدمت قیام کند... (سندبادنامه ص ۴۴). و از جمله مواجب سکون و جمعیت درون که مر توانگران را میسر می شود یکی آن که... (گلستان سعدی). || جِ موجب به فتح جیم است به معنی لازم گردانیده شده و مقرر کرده شده از بیع و مثل آن، و آنچه گویند مواجب او در سر کار چیست یعنی لازم گردانیده شده به معاش او چیست یا مقرر داشته شده در بیع اوقات او چیست. پس مواجب که جمع است به معنی واحد مستعمل می شود. (از قسم حور و مشایخ که هر دو جمع است و به معنی واحد مستعمل) یا آنکه مواجب مقلوب «ماوجب» است به معنی آنچه که لازم شده چنانکه محاصل مقلوب «ماحصل» و می تواند که مواجب به ضم میم و فتح جیم صیغهٔ اسم مفعول باشد از باب مفاعله به معنی لازم گردانیده شده و مقرر داشته شده و این وجه آخر بی تکلف است. (غیاث) (آنندراج). وجه معینی که هر ماه به نوکران دهند. (بهار عجم). وظیفه و سالیانه و وجه گذران و مزد و اجرتی که به نوکر می دهند خواه روزانه باشد و یا ماهانه و یا سالیانه. (ناظم الاطباء). در تداول عامیانه آنچه از نقدینه (پول) برای ماه یا سال دهند اعضا و کارکنان دولت یا نوکران شخصی را. مقابل جیره و مقابل علیق که جنس و غذا باشد. داره. راتبه. حقوق. وظیفه. یعنی نقدی که ماهیانه یا سالیانه به کارمند یا نوکر دهند مقابل جیره که غیر نقد است مانند گندم و امثال آن؛ ولی در قدیم محصول و درآمد شهر و محلی نیز که به عنوان مستمری و وظیفه مأموران را اختصاص می یافت مواجب نامیده می شد. و آن جمع موجب به معنی مقرر شده و لازم گشته است و برخی آن را مقلوب «ماوجب» دانسته اند. (از یادداشت مؤلف): نیست مطلوبش مواجب زانکه در هر نوبتی بی تقاضا خود خداوندانه آن غم میخوری. انوری (دیوان ص ۴۶۰). لشکر او را مواجب و اخراجات و علوفات مهیا داشتند. (تاریخ بیهق). چنین گفته اند که از عنایت معدلت و دادپروری مواجب و جامگی لشکریان در جمیع بلاد جهان متفرق و مقرر فرمود. (از العراضه). لشکر را جمع آورده استمالت داد و هر یک را مواجب و مرکب بداد. (ترجمهٔ اعثم کوفی ص ۱۱۹). معاویه لشکر را مواجب فرمود و وعده های نیکو بداد. (ترجمهٔ اعثم کوفی ص ۱۲۰). این جهرم در جملهٔ مواجب ولیعهد نهاده بودند چنانکه هر کسی ولیعهد شدی جهرم او را بودی. (فارسنامهٔ ابن البلخی ص ۱۲۱). و وجوه مواجب ایشان بداد و ایشان را به اعزاز تمام به ری برد. (ترجمهٔ تاریخ یمینی ص ۱۰۴). عرصهٔ ولایت به مواجب ایشان وفا نمیکند و حاجت است که از حضرت به مزید نان پاره انعام فرمایند. (ترجمهٔ تاریخ یمینی). پانزده هزارهزار درم که از مواجب گذشته بر وی متوجه بود به خویشتن قرار گرفت. (ترجمهٔ تاریخ یمینی ص ۳۳۶). اگر از مواجب ایشان دیناری بکاهد از ممالک خرواری بار برند. (راحةالصدور راوندی). سالها باید تا ترتیب لشکری دهند و خزانه های مالامال تا در وجه مواجب و اقطاعات ایشان بردارند. (تاریخ جهانگشای جوینی). گورخان را خزانه ها بعضی از غارت و بعضی از اطلاق جرایات و مواجب تهی گشته بود. (تاریخ جهانگشای جوینی). او را در قصر محصور کردند و مواجب خویش طلب داشتند. (تاریخ جهانگشای جوینی). و گر مدح جاه تو گویم نگویم به امید مرسوم و حرص مواجب. سلمان ساوجی. شعر از بخشش شود گرچه مواجب صدلک است نی کهن آید فراهم هیچ معنی نی نوم. امیرخسرو (از آنندراج). مادام که سواد ارقام تنخواه مواجب قشون به مهر قاضی عسکر نمی رسید بیگلربیگیان و حکام ولایات سواد مزبور را اعتبار و اعتماد ننموده تنخواه نمی دادند. (تذکرةالملوک چ دبیرسیاقی ص ۴). مواجب قورچیان بر طبق عرض قورچی باشی و تعلیقهٔ وزراء اعظم شفقت می شده. (تذکرةالملوک ص ۷). خدمت ایالت و حکومت و... تیول و مواجب و انعام قاطبهٔ غلامان بر طبق عرض قوللر آغاسی و تعلیقهٔ وزراء اعظم شفقت می شده... و ارقام و احکام ملازمت و مواجب و تیول... به طغرا و مهر عالیجاه مشارالیه می رسد. (تذکرةالملوک صص ۷-۸). مواجب و تیول و... اگر عالیجاه وزیر اعظم ممضی دارد رقم صادر می گردد. (تذکرةالملوک ص ۸). - مواجب بگیر؛ حقوق بگیر. مستمری بگیر. مواجب خوار. آنکه از اداره یا شخص یا مؤسسه به سبب خدمت حقوق دریافت دارد. (از یادداشت مؤلف). و رجوع به مادهٔ مواجب خوار شود. - مواجب گرفتن؛ حقوق گرفتن. مستمری و ماهیانه دریافت کردن. در برابر خدمت وظیفه و مستمری اخذ نمودن. (از یادداشت مؤلف).
کلمات همقافیه با «مواجب»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «جب» برای سرودن شعر