معنی منقطع
7 بازدید
[ مُ قَ طِ ] (ع ص) رسن گسسته. (آنندراج). ریسمان گسسته و بریده شده. (ناظم الاطباء). || بریده شونده و سپری گردنده. (آنندراج). هر چیز ازهم جداشده و گسسته و بریده و پاره شده و جداشده و منفصل گشته و به انجام رسیده و قطع شده و موقوف گشته و سپری شده. (ناظم الاطباء). بریده شده. گسیخته. ازهم گسیخته : تویی مجیب و همه خلق سائلان تواند مباد منقطع از عالم این سؤال و جواب. امیر معزی (دیوان چ اقبال ص ۶۱). ز بهر خدمت تو تا گه دمیدن صور مباد منقطع ارواح بندگان ز صور. امیر معزی (ایضاً ص ۲۰۹). منزلی کاندر سوادش منقطع رود و سرود منزلی کاندر جوارش مندرس خمر و خمار. امیر معزی (ایضاً ص ۲۶۶). یک دم ز تو هبات فلک منقطع مباد کز بخشش تو روی زمین پرهبات شد. عبدالواسع جبلی (دیوان چ صفا ج ۱ ص ۱۰۷). متصل بادا ترا تا نفخ صور امداد لطف منقطع هرگز مبادا دولت این خاندان. جمال الدین عبدالرزاق (دیوان چ وحید دستگردی ص ۲۸۳). باد او سخن سرای و فلک گشته مستمع و انفاس او مباد ابدالدهر منقطع. جمال الدین عبدالرزاق (ایضاً ص ۳۵۱). مباد منقطع این سایه از سر عالم که هست طلعت تو زینت بنی آدم. جمال الدین عبدالرزاق (ایضاً ص ۳۸۴). این جهان و عاشقانش منقطع اهل آن عالم مخلد مجتمع. مولوی (مثنوی چ رمضانی ص ۱۳۸). منقطع از خلق نی از بدخویی منفرد از مرد و زن نی از دویی. مولوی (ایضاً ص ۱۶۸). بر آستان عبادت وقوف کن سعدی که وهم منقطع است از سرادقات جلال. سعدی. و عارضی از اثر اضاءت نار کفر و نفاق و منقطع از منشأ نور لاجرم به انقراض حیات دنیوی منطفی شود. (مصباح الهدایه چ همایی ص ۲۸۵). تا مدار کار عالم را نبینی منقطع از بسیط خاک دور بیقرار آفتاب باد کار عالم از تأثیر عدلش برقرار بر مدار رای او بادا مدار آفتاب.ابن یمین. - حدیث منقطع؛ حدیثی که یکی از راویان آن قبل از رسیدن به تابع ساقط شده است و آن مانند حدیث مرسل باشد زیرا اسناد هیچ یک از آن دو متصل نیست. (از تعریفات جرجانی). آن است که اسناد او متصل نشود و بعضی گفتند آن است که پیش از وصول با تابعی اسناد را در او گم کرده باشند و بعضی از علما گفتند آن است که بر تابعی موقوف باشد یا کسی که از او فروتر بود. (از نفایس الفنون). حدیثی که اسنادش تا به قائل نپیوسته است. (یادداشت مرحوم دهخدا). - عقد یا نکاح منقطع؛ مقابل عقد یا نکاح دائم. عقد یا نکاح انقطاعی. عقد یا نکاح تمتع. (یادداشت مرحوم دهخدا). رجوع به صیغه شود. - غیرمنقطع؛ پیوسته و متصل و بدون انقطاع. (ناظم الاطباء). - منقطع آمدن؛ درماندن. درمانده شدن : مرد را از این سخن وقعی سخت بر دل نشست... که در جواب او منقطع آمد. (مرزبان نامه چ قزوینی ص ۱۵۳). ز عجز منقطع آید چو در مقام سؤال ز سرّ حکمت رمزی کنندش استفسار. کمال الدین اسماعیل (دیوان چ بحرالعلومی ص ۱۲۵). - منقطعان کسی؛ خاصان او. (یادداشت مرحوم دهخدا). - منقطع الخبر؛ آنکه از وی خبری نرسد. آنکه خبر وی قطع شده باشد: ناگاه فرزند یا محبوبی منقطع الخبر از سفر بازآید... (مصباح الهدایه چ همایی ص ۱۹۰). - منقطع القرین؛ بیمانند. یقال هو منقطع القرین؛ ای عدیم النظیر فی سخاء و غیره. (منتهی الارب). بی مانند در سخاوت و جوانمردی و جز آن. (ناظم الاطباء). عدیم النظیر. (اقرب الموارد). منقطع النظیر: اگر چه شمس وار... منقطع القرین و عدیم المثل است. (منشآت خاقانی چ محمد روشن ص ۲۹۹). رجوع به ترکیب منطقع النظیر شود. - منقطع النظیر؛ بی نظیر. بیمانند. بی همتا. عدیم النظیر. منقطع القرین : قطبی بود بر فلک فضل و بزرگی و ماهی بر سپهر مجد و بزرگواری، در کمال فضایل عدیم المثل و در فنون هنر منقطع النظیر. (لباب الالباب چ نفیسی ص ۱۰۶). رجوع به ترکیب منقطع القرین شود. - منقطع شدن؛ بریده شدن. قطع شدن. گسسته شدن : عطای تو نشود منقطع که زایر تو چو یک عطا بستاند دهی عطای دگر. امیر معزی (دیوان چ اقبال ص ۲۰۹). یک التفات او ز تو گر منقطع شدی زآن التفاتها که به صوت حزین کنند. انوری (دیوان چ مدرس رضوی ص ۱۴۵). ز هفت بحر چنان منقطع شود نم، کآب کند تیمم در قعر چشمهٔ جیحون. جمال الدین عبدالرزاق (دیوان چ وحید دستگردی ص ۲۷۹). از کنه جلالت متحیر شده ادراک وز عز جناب تو شده منقطع اوهام. جمال الدین عبدالرزاق (ایضاً ص ۲۵۱). امید منفعت از خلق منقطع شد از آنک مزاجها همه پرفضلهٔ ضرر دیدم. کمال الدین اسماعیل (دیوان چ بحرالعلومی ص ۳۸۱). چه اگر تدبیر منقطع شود، نظام مرتفع گردد. (اخلاق ناصری). هرگز خیر از خلق مرتفع و منقطع نشود. (اخلاق ناصری). مواد خیرات عالم قدس از او منقطع شود. (اخلاق ناصری). چون... غلات از ایشان منقطع شد... (جهانگشای جوینی چ قزوینی ج ۱ ص ۴۹). منقطع شد خوان و نان از آسمان ماند رنج زرع و بیل و داسمان.مولوی. نان و خوان از آسمان شد منقطع بعد از آن زآن خوان نشد کس منتفع. مولوی. اگر یک لحظه و لمحه مدد شهود از حقیقت قلب محب مشتاق منقطع شود. (مصباح الهدایه چ همایی ص ۱۴۱). خاطر نفسانی به نور ذکر منقطع نشود. (مصباح الهدایه ایضاً ص ۱۰۵). اما خاطر شیطانی به نور ذکر منقطع شود. (مصباح الهدایه ایضاً ص ۱۰۵). هیچ یک از خاطر حقانی و ملکی و نفسانی منقطع نشود. (مصباح الهدایه ایضاً ص ۱۰۵). - || به پایان رسیدن. تمام شدن. پایان یافتن. به سر رسیدن. منقرض شدن : غم و اندوه و مشغلهٔ دنیا منقطع شود. (کیمیای سعادت چ احمد آرام ص ۸۴۵). بدین وی هلاک شود و بدان نسل منقطع شود. (کیمیای سعادت ایضاً ص ۷۴۱). لاجرم خصومت منقطع نشود. (کلیله و دمنه). روز فراق رفت و برآمد شب وصال ای روز منقطع شو و ای شب علی الدوام. سنائی (دیوان چ مصفا ص ۴۶۳). لیکن به شکر آنکه شد آن رنج منقطع هم ابر درفشان شد و هم باد زرفشان. جمال الدین عبدالرزاق (دیوان چ وحید دستگردی ص ۳۰۵). جمعی را بدین علت نگرفتند... و ایشان را به هلاک آوردند و مادهٔ آن محنت منقطع نمی شد. (ترجمهٔ تاریخ یمینی چ ۱ تهران ص ۳۲۷). چون... مادهٔ عمر منقطع شود خدای تعالی به مقتضای عدالت با او در حساب مناقشه کند و در عفو مضایقه. (اخلاق ناصری). اذان مؤذن و توحید موحد و مؤمن منقطع شد. (جهانگشای جوینی چ قزوینی ج ۱ ص ۴۹). چه واجب است که شد با کریم طبعی تو به بخت ابن یمین منقطع زمان کرم. ابن یمین. - || دور شدن. جدا شدن : یا داود با هیچ کس از خلق خدای انس مگیر که از من منقطع شوی. (کیمیای سعادت چ احمد آرام ص ۸۵۴). تا این نحس مستمر از ایام ناکامی من به سر آید از من منقطع شوی. (مرزبان نامه چ قزوینی ص ۱۱۳). - منقطع شدن از دنیا؛ دست کشیدن از دنیا. (یادداشت مرحوم دهخدا). - منقطع کردن؛ بریدن. قطع کردن. گسستن : اما اصل دوستی را که بنا بر مناسبت بود منقطع نکند. (کیمیای سعادت چ احمد آرام ص ۸۳۸). ای به برکرده بیوفایی را منقطع کرده آشنایی را. سنائی (دیوان چ مصفا ص ۳۷۱). نظر از غیر منقطع کن زآنک شاهد غیر در دل آور عین. سنائی (ایضاً ص ۷۱۸). جوان امید بکلی از خلق منقطع کرده... در مسجدی خراب شد. (تذکرةالاولیاء عطار چ کتابخانهٔ مرکزی ج ۲ ص ۲۷۷). دست ظلمه از اموال مسلمان کوتاه گردانید و پای کفره از بلاد اسلام منقطع کرد. (المعجم چ دانشگاه ص ۳۶۶). نسل فساد ایشان منقطع کردن و بیخ تبارشان برآوردن اولیتر است. (گلستان سعدی). - منقطع گردانیدن؛ بریدن. قطع کردن : حسن نظر از ما منقطع گردانیده. (مرزبان نامه چ قزوینی ص ۲۰). آرام گرفتن اسباب در دل، منقطع گرداند از اعتماد کردن بر مسبب الاسباب. (تذکرةالاولیاء عطار چ کتابخانهٔ مرکزی ج ۲ ص ۷۳). - منقطع گردیدن (گشتن)؛ بریده شدن. قطع شدن. گسسته شدن. پاره شدن : بیخ و پیوند منقطع گردد وز ریا پاک منخلع گردد. سنائی (مثنویها چ مدرس رضوی ص ۲۸). مادت این اسهال از دماغ بود و تا از دماغ فرودنیامدی این اسهال منقطع نگشتی. (چهارمقاله چ معین ص ۱۱۳). از چشمه سار دماغ جویهای اعصاب را امداد منقطع گشته. (منشآت خاقانی چ محمد روشن ص ۲۸۱). مادهٔ فساد و الحاد کفر و عناد در آن نواحی منحسم و منقطع گشت. (ترجمهٔ تاریخ یمینی چ ۱ تهران ص ۲۹۱). تا مادهٔ طمع ایشان از آن نواحی منقطع گردد. (ترجمهٔ تاریخ یمینی ایضاً ص ۲۹۷). لیک کی گردد امیدم منقطع هر دمم صد وعدهٔ موزون ز تو.عطار. شکایت و ملامت حادث گردد و هر روز در تزاید بود تا علاقت منقطع گردد. (اخلاق ناصری). وجد آن است که جملهٔ اوصاف منقطع گردد در حالتی که ذات او به سرور موسوم بود. (مصباح الهدایه چ همایی ص ۱۳۳). دیگرباره چون برق منقطع گردد... ظهور صفات نفس... معاودت نماید. (مصباح الهدایه ایضاً ص ۱۲۱). || آنکه از سفر بماند به سببی. (منتهی الارب). وامانده در سفر به سببی. (ناظم الاطباء). وامانده در راه : جهد آن کن تا ببری منزل اندر نور روح تا نمانی منقطع در اوسط ظل و ضلال. سنائی (دیوان چ مصفا ص ۱۹۳). مرحبا بسطت جاهی که در او منقطع اند مسرع سایه و خورشید ز بی پایانی. انوری (دیوان چ مدرس رضوی ص ۷۵۲). از منقطعان راه امید یک تن رصد امان ندیده ست. خاقانی (دیوان چ سجادی ص ۶۹). صد قافلهٔ وفا فروشد یک منقطع از میان ندیدم.خاقانی. نیازمندتر و متعطش تر از آن است که منقطعان بیابان بریده و به ظلال کعبهٔ نجات بخش و زلال زمزم حیات رسان... (منشآت خاقانی چ محمد روشن ص ۲۳۱). اما گرد نقطهٔ هوس جولان میکنی و در موضع منقطعانی و هول کعبه می داری. (منشآت خاقانی ایضاً ص ۲۴۶). سؤال کردند از منقطعان راه که به چه چیز منقطع شدند گفت... (تذکرةالاولیاء عطار چ کتابخانهٔ مرکزی ج ۲ ص ۲۶۰). یاران کجاوه غم ندارند از منقطعان کاروانی.سعدی. - منقطع سان؛ همچو منقطع. همچون کسی که در راه وامانده : از پی حج در چنین روزی ز پانصد سال باز بر در فید آسمان را منقطع سان دیده اند. خاقانی. - منقطع شدن؛ بازماندن از ادامهٔ سفر. واماندن از پیمودن راه و به پایان رساندن آن : منقطع شد کاروان مردمی دیده های دیده بان دربسته به.خاقانی. به هول بازپسین منزل از طریق اجل که منقطع شود آنجا قوافل اعمار... کمال الدین اسماعیل (دیوان چ بحرالعلومی ص ۱۲۷). زودا که منقطع شدی ار زآنکه نیستی اقبال تو قوافل ایام را خفیر. کمال الدین اسماعیل (ایضاً ص ۲۹۳). || هلاک شده. (یادداشت مرحوم دهخدا). گم شده در بیابان چنانکه نشانی از او یافت نشود: نی که سالی صدهزار آزاده گردد منقطع هم دریغی نیست گر ما نیز چون ایشان شویم. سنائی (دیوان چ مصفا ص ۲۲۷). قومی گفتند از حبس بگریخت و در بعضی از بوادی حجاز منقطع شد. (ترجمهٔ تاریخ یمینی چ ۱ تهران ص ۴۰۲). || گوشه نشین و معزول گشته. (ناظم الاطباء).[ مُ قَ طَ ] (ع اِ) منقطع الشی ء؛ پایان و حد چیزی. و منه منقطع الوادی و الطریق و الرمل؛ ای منتهاها. (منتهی الارب). پایان و حد چیزی. (آنندراج). جایی که در آن چیزی به پایان می رسد و تمام می گردد و محدود می شود و منه: منقطع الوادی؛ پایان رودبار و کذلک منقطع الرمل و الطریق. (از ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). - منقطع الوحدانی؛ عبارت از حضرت جمع است که غیر را در آن، عین و اثری نیست و آن محل انقطاع اغیار است. (فرهنگ لغات و اصطلاحات و تعبیرات عرفانی سجادی). || منقطع به؛ فرومانده در راه از قافله. (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). رجوع به مُنقَطِع شود.
کلمات همقافیه با «منقطع»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «طع» برای سرودن شعر