معنی منقط
7 بازدید
[ مُ نَ قْ قَ ] (ع ص) نقطه گذارده و منقوط. || نقطه دار. (ناظم الاطباء). بانقطه. نقطه نقطه. خال خال. خالدار. نقطه دار. (یادداشت مرحوم دهخدا). دارای نقطه ها: گر ماه در لباس کبود منقط است تو شاه در قبای نسیج مغرقی. عثمان مختاری (دیوان چ همایی ص ۵۱۳). زلف تو داود دیگر است که دارد عاج منقط به زیر ساج معقد. امیر معزی (دیوان چ اقبال ص ۱۸۷). ببین چون ره صید مجروح، راهم منقط ز بس قطره های مقطر. عمعق (دیوان چ نفیسی ص ۱۴۳). منقط از شرر گام او هوا به شهاب منقش از اثر نعل او زمین به هلال. عبدالواسع جبلی (دیوان چ صفا ج ۱ ص ۲۴۲). از اشکشان چو سیب گذرها منقطش وز بوسه چون ترنج حجرها مجدرش. خاقانی. از شقهٔ اخضر آسمان و شعر منقط اختران... برتر آید. (منشآت خاقانی چ محمد روشن ص ۴۰۴). شاهین که امیر سلاح دیگر جوارح الطیور بود کلاه زرکشیده در سرکشیده و قزاگند منقط مکوکب پوشیده. (مرزبان نامه چ قزوینی ص ۲۸۵). - چرخ منقط؛ آسمان پرنقطه از ستاره ها: زخمه گه چرخ منقط مباش از خط این دایره در خط مباش.نظامی. - مکان منقط؛ جای خجکدارگردیده از گیاه پاره ها. (ناظم الاطباء). - منقط شدن؛ نقطه دار شدن : روح بی جسمش معذب شد به زندان سقر جسم بی روحش منقط شد به دندان کلاب. امیر معزی (دیوان چ اقبال ص ۶۷). - منقط گردانیدن؛ نقطه دار گردانیدن : سیلاب سیلان عرق فراش را چون لگن منقط گردانیده. (منشآت خاقانی چ محمد روشن ص ۱۰۹).
کلمات همقافیه با «منقط»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «قط» برای سرودن شعر