معنی منقضی

معنی منقضی

11 بازدید
[ مُ قَ ] (ع ص) سپری شونده و نابودشونده. (آنندراج). تمام شده و به انجام رسیده و پرداخته شده و به سرآمده و ناپدیدشده و نابودشده و درگذشته. (ناظم الاطباء). برسیده. گذشته و سپری شده. (یادداشت مرحوم دهخدا). - منقضی شدن؛ به سر آمدن. گذشتن. به پایان رسیدن. سپری گشتن. (یادداشت مرحوم دهخدا): بحمداللََّه که آن مدت منقضی شد. (منشآت خاقانی چ محمد روشن ص ۲۷۱). چون ایام نحوس... منقضی و منفصل شود... (سندبادنامه ص ۷۰). چون ایام عزا منقضی شد به جای پدر بنشست. (ترجمهٔ تاریخ یمینی چ ۱ تهران ص ۳۱۱). - منقضی گشتن؛ منقضی شدن : پدر چون دو عمرش منقضی گشت مرا پیرانه پندی داد و بگذشت. سعدی (گلستان). رجوع به ترکیب «منقضی شدن» شود.

کلمات هم‌قافیه با «منقضی»

مشاهده واژگان هم‌وزن و هم‌آهنگ ختم‌شده به «ضی» برای سرودن شعر

راهنمای اختصارات لغت‌نامه دهخدا

نشانه‌های اختصاری و معانی آن‌ها

اِ = اسم

اِخ = اسم خاص

اِ صوت = اسم صوت

اِ فعل = اسم فعل

اِ مرکب = اسم مرکب

اِ مص = اسم مصدر

ص = صفت

ص نسبی = صفت نسبی

ن تف = نعت تفضیلی

نف = نعت فاعلی

ن ل = نسخه بدل

ن م = نعت مفعولی

ع = عربی

ظ = ظاهراً

ج = جلد

ج، = جمع

جِ = جمعِ…

جج، = جمع‌الجمع

ججِ = جمع‌الجمعِ…

ص = صفحه

صص = صفحات

مص = مصدر

مص مرکب = مصدر مرکب

ح = حاشیه

حامص = حاصل مصدر

چ = چاپ

|| = نشانه معنی بعدی مدخل

__ = نشانه ترکیب یا زیرمدخل

ق = قید

ق.م. = قبل از میلاد

م. = میلادی

(ص) = صلّی‌الله علیه و آله و سلم

(ع) = علیه‌السلام

(س) = سلام‌الله علیه

فان = فرهنگ اسدی نخجوانی

حفان = حاشیه فرهنگ اسدی نخجوانی

حبط = حبیب‌السیر چاپ طهران

خارج می‌شوید؟

برای خروج از سایت اطمینان دارید؟

برای دسترسی باید وارد شوید