معنی منقش

معنی منقش

6 بازدید
[ مُ نَ قْ قَ ] (ع ص) نگاشته و نگار کرده. (آنندراج). نقش کرده شده و نگارکرده شده و دارای نقش و نگار و دارای تصاویر و رنگهای گوناگون. (ناظم الاطباء). نگارین. بنگار. نقاشی شده. پرنقش و نگار. (یادداشت مرحوم دهخدا): از او مخمل و جامه های بسیار خیزد ساده و منقش. (حدود العالم). همه بوم از دیبه رنگ رنگ ز گوهر منقش چو پشت پلنگ.فردوسی. یکی همچو دیبای چینی منقش یکی همچو ارتنگ مانی مصور.فرخی. منقش عالمی فردوس کردار نه فرخار و همه پرنقش فرخار. عنصری (دیوان چ دبیرسیاقی ص ۳۱). درخشی است گویی به مینا منقش پرندی است گویی به لؤلؤ مشجر. عنصری (ایضاً ص ۳۶). دشت مانندهٔ دیبای منقش گشته ست لاله بر طرف چمن چون گه آتش گشته ست. منوچهری. دیبای منقش به تو بافند ولیکن معنیش بود نقش و سخن پود و خرد تار. ناصرخسرو. صحرا به لاژورد و زر و شنگرف از بهر چه منقش و مدهون است. ناصرخسرو. و زمین این موضع را مرخم کرده اند به رخام ملون و منقش و این موضع را حجر گویند. (سفرنامهٔ ناصرخسرو طبع برلین ص ۱۱۰). همه مسجد حصیرهای منقش انداخته و بازاری نیکو آراسته. (سفرنامهٔ ناصرخسرو چ برلین ص ۲۰). اثرهای ملک سلطان چو دیبای منقش شد ظفرهای ملک سنجر بر آن دیبا طراز آمد. امیر معزی (دیوان چ اقبال ص ۱۹۴). ایوان تو به بزم بهاری منقش است میدان تو به رزم سپهری مصور است. امیر معزی (ایضاً ص ۹۷). از نقش کلک تو همه گیتی منقش است از نور رای تو همه عالم منور است. امیر معزی (ایضاً ص ۱۲۸). بر زمین از ابر لؤلؤبار و باد مشک بیز فرشهایی چون منقش پرنیان آمد پدید. امیر معزی (ایضاً ص ۱۴۹). یکی از علمهای گلگون منقش یکی از نقطهای زرین مشجر. عمعق (دیوان چ نفیسی ص ۱۴۴). ز اشکال تو روی دریا منقش ز آثار تو روی صحرا مسطر. عمعق (ایضاً ص ۱۴۱). تو گویی مگر جام کیخسروستی منقش در او شکل هر هفت کشور.ازرقی. چون مأمون به بیت العروس بیامد خانه ای دید مجصص و منقش. (چهارمقاله چ معین ص ۳۴). بسا کوشکهای منقش و باغهای دلکش که بنا کردند و بیاراستند که امروز با زمین هموار گشته است. (چهار مقاله ایضاً ص ۴۵). چون باغ شد برهنه و چون راغ شد تهی از حلهٔ منقش و از کلهٔ حریر. عبدالواسع جبلی (دیوان چ صفا ج ۱ ص ۲۱۹). گه پر ز کله های منقش کنی زمین گه پر ز حله های منعش کنی کمر. عبدالواسع جبلی (ایضاً ص ۱۸۷). منقط از شرر گام او هوا به شهاب منقش از اثر نعل او زمین به هلال. عبدالواسع جبلی (ایضاً ص ۲۴۲). عالم نگر که گویی خان منقش است بستان نگر که گویی خلد مصور است. سیدحسن غزنوی (از المعجم چ دانشگاه ص ۴۴۳). از مهر او صحیفهٔ جانها منقش است با جود او ذخیرهٔ کانها محقر است. سیدحسن غزنوی (ایضاً ص ۴۴۴). بی نقش همچو آینه، آبی منقشم بی عطر چو فریشته، جانی معطرم. سیدحسن غزنوی. نی کم از مور است زنبور منقش در هنر نی کم از زاغ است طاوس بهشتی ز امتحان. خاقانی. عجب کعبتینی است بی نقش گیتی ولی تخت نردش منقش فتاده ست.خاقانی. قبه ای عالی داشت منقش از چوب مدهون کرده و جملهٔ ستونها مدهون. (راحةالصدور راوندی). در کسوت منقش... چون عروسان. (مرزبان نامه چ قزوینی ص ۱۷۰). منقش یکی خسروانی بساط که بیننده را تازه کردی نشاط.نظامی. مرحله ای دید منقش رباط مملکتی یافت مزوربساط.نظامی. بمانند بتخانهٔ چین منقش به کردار ارژنگ مانی مصور. نظام الدین ابونصر (از لباب الالباب چ نفیسی ص ۷۱). جامه های ملون و منقش لایق زنان بود. (اخلاق ناصری). هر دو نقش مختلط شوند و هیچکدام منقش تمام نشود. (اخلاق ناصری). خاک شیراز چو دیبای منقش دیدم زآن همه صورت زیبا که بر آن دیبا بود. سعدی. - منقش داشتن؛ منقش کردن. نگارین کردن. پرنقش و نگار کردن : گر چنین چهره گشاید خط زنگاری دوست من رخ زرد به خونابه منقش دارم.حافظ. - منقش شدن؛ دارای نقش و نگار شدن. نقش و نگار پذیرفتن : بدین شهر دروازه ها شد منقش از آسیب وز کوس چتر و عماری.زینتی. - منقش کردن؛ نگارین کردن. پرنقش و نگار کردن : کرده زمین را ز رنگ روی منقش کرده هوا را به بوی زلف معطر.مسعودسعد. مرصع کرد تقدیرش به فر آفرین صورت منقش کرد اقبالش به تأیید شرف ارکان. عمعق (دیوان چ نفیسی ص ۱۹۱). - منقش گردانیدن؛ پر نقش و نگار کردن. نگارین کردن : که گرداند ملون کوه را چون روضهٔ رضوان که گرداند منقش باغ را چون صحف انگلیون. سنائی (دیوان چ مصفا ص ۲۸۴). - منقش گشتن (گردیدن)؛ منقش شدن : از بدیع اسپرغمها، صحرا همچو دیبا همه منقش گشت. عثمان مختاری (دیوان چ همایی ص ۵۵۷). عیب و هنر شعر بر صحیفهٔ خرد او منقش گردد. (چهارمقاله چ معین ص ۴۷). صحایف ضمایر و الواح خواطر ایشان بدان صور چنان منقش گردد... (مصباح الهدایه چ همایی ص ۱۴). رجوع به ترکیب منقش شدن شود. || هر پارچهٔ زری دوزی شده. (ناظم الاطباء).
[ مُ نَ قْ قِ ] (ع ص) آنکه می نگارد و آنکه نگار می کند و آنکه کنده کاری می کند. (ناظم الاطباء).
[ مِ قَ ] (ع اِ) موی کن که آهن باشد که بدان خار برکنند. (منتهی الارب) (آنندراج). منقاش و ابزار آهنی که بدان موی برکنند. (ناظم الاطباء). منقاش. ج، مناقش. (اقرب الموارد). رجوع به منقاش شود.

کلمات هم‌قافیه با «منقش»

مشاهده واژگان هم‌وزن و هم‌آهنگ ختم‌شده به «قش» برای سرودن شعر

راهنمای اختصارات لغت‌نامه دهخدا

نشانه‌های اختصاری و معانی آن‌ها

اِ = اسم

اِخ = اسم خاص

اِ صوت = اسم صوت

اِ فعل = اسم فعل

اِ مرکب = اسم مرکب

اِ مص = اسم مصدر

ص = صفت

ص نسبی = صفت نسبی

ن تف = نعت تفضیلی

نف = نعت فاعلی

ن ل = نسخه بدل

ن م = نعت مفعولی

ع = عربی

ظ = ظاهراً

ج = جلد

ج، = جمع

جِ = جمعِ…

جج، = جمع‌الجمع

ججِ = جمع‌الجمعِ…

ص = صفحه

صص = صفحات

مص = مصدر

مص مرکب = مصدر مرکب

ح = حاشیه

حامص = حاصل مصدر

چ = چاپ

|| = نشانه معنی بعدی مدخل

__ = نشانه ترکیب یا زیرمدخل

ق = قید

ق.م. = قبل از میلاد

م. = میلادی

(ص) = صلّی‌الله علیه و آله و سلم

(ع) = علیه‌السلام

(س) = سلام‌الله علیه

فان = فرهنگ اسدی نخجوانی

حفان = حاشیه فرهنگ اسدی نخجوانی

حبط = حبیب‌السیر چاپ طهران

خارج می‌شوید؟

برای خروج از سایت اطمینان دارید؟

برای دسترسی باید وارد شوید