معنی منقرض
6 بازدید
[ مُ قَ رِ ] (ع ص) بریده شونده و درگذرنده. (آنندراج). بریده شونده. (غیاث). انقراض یافته و درگذشته و بریده شده و قطع شده و نابود و منعدم. (ناظم الاطباء). برافتاده. ورافتاده. - منقرض شدن؛ از بین رفتن. نابود شدن. ورافتادن : گفتند پیران بنی اسرائیل منقرض شدند و تو کودکان ایشان را می کشی نسل ایشان منقطع شود. (ابوالفتوح). - منقرض کردن؛ نابود کردن. از بین بردن. برانداختن. || وقت درگذشته و فانی شده. || دندانه دندانه شده. || خردشده. (ناظم الاطباء).[ مُ قَ رَ ] (ع اِ) انقراض. پایان. نهایت. آخر. وقت انقراض : ذکر هر یک تا منقرض زمان چون چشمهٔ خورشید تابان خواهد بود. (جهانگشای جوینی).
کلمات همقافیه با «منقرض»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «رض» برای سرودن شعر