معنی منصور

معنی منصور

7 بازدید
[ مَ ] (ع ص) نصرت یافته. (مهذب الاسماء). نصرت و یاری داده شده. (آنندراج). یاری کرده شده و نصرت کرده شده. و حمایت شده و پناه داده شده از جانب خداوند عالم. (ناظم الاطباء): {/Bفَلاََ یُسْرِفْ فِی اَلْقَتْلِ إِنَّهُ کََانَ مَنْصُوراً. ۱۸-۲۴۱۷:۳۳/}(قرآن ۱۷/۳۳). هر که منصور ناصرش باشد در جهان ناصر است و منصور است. مسعودسعد. || پیروز و مظفر و غالب و فاتح و کامگار. (ناظم الاطباء): این خاندان بزرگ پاینده باد و اولیاش منصور. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ۱۰۹). زنهار که با زمان نکوشی کاین بدخو دشمنی است منصور. ناصرخسرو. نصیر تست خدا و تویی به او منصور قضا همیشه به نصرت بود نصیر ترا. امیر معزی (دیوان چ اقبال ص ۲). تا به کیوان گر بشارتها رسد نبود عجب زآنکه منصور مظفر شاه از میدان رسید. امیر معزی (ایضاً ص ۱۹۵). هستند به فر تو غلامان تو پیروز هستند به فتح تو سواران تو منصور. امیر معزی. به یمن ناصیت مظفر و منصور بازگردم. (کلیله و دمنه). چون مظفر و منصور به اصفهان بازآمد فالگوی را بنواخت. (چهارمقاله ص ۱۰۳). شاه جهان مظفر و منصور باد و باد از عمر شادمانه و از ملک شادخوار عمعق (دیوان چ نفیسی ص ۱۶۹). با حشم منصور به حربگاه معرکه حاضر شویم. (سلجوقنامهٔ ظهیری ص ۲۵). ملک مؤید مظفر منصور معظم... (سندبادنامه ص ۸). مظفر و منصور... بازگشت. (ترجمهٔ تاریخ یمینی چ ۱ تهران ص ۴۱۹). جنابت بر همه آفاق منصور سپاهت قاهر و اعدات مقهور. نظامی. همیشه حق منصور باشد و باطل مقهور. (مرزبان نامه چ قزوینی ص ۱۰۲). لشکر منصور او هر جا که صف برمی کشد قلب شیر آسمانش قلب لشکر می شود. روحانی (از لباب الالباب چ نفیسی ص ۴۴۷). زهی مظفر و منصور خسروی کافلاک غبار جیش تو در دیده ز احترام کشند. شهاب الدین ابورجاء (از لباب الالباب چ نفیسی ص ۴۴۵). تا بر او موکب منصور ترا رهگذر است همه سرمه ست کنون خاک سپاهان یکسر. کمال الدین اسماعیل (دیوان چ حسین بحرالعلومی ص ۴۳). امیرکبیر عالم عادل مؤید و مظفر و منصور. (گلستان سعدی). چون اوحدی در کوی دل تا من شنیدم بوی دل هر جا که کردم روی دل فیروز و منصور آمدم. اوحدی. و آنکه ساز لشکر منصور او را هر بهار تیغها روید ز بید و غنچه ها پیکان شود. ابن یمین. باشد میان لشکر منصور خویشتن چون شاه اختران که ز انجم کند حشم. ابن یمین. - منصور داشتن؛ پیروز گردانیدن. غالب ساختن : یارب به کرم او را منصور همی دار وز دولت او چشم بدان دور همی دار. جمال الدین عبدالرزاق (دیوان چ وحید دستگردی ص ۳۷۲). به هر جانب که روی آورد عزمش سپهرش اندر آن منصور دارد. کمال الدین اسماعیل (دیوان چ حسین بحرالعلومی ص ۳۸۴). - منصور شدن؛ پیروز شدن. پیروزی یافتن. ظفر یافتن : عجب نباشد اگر بی سپه شود منصور که را خدای بود روز رزم ناصر و یار. امیر معزی (دیوان چ اقبال ص ۱۹۹). بر دشمن و بر دوست به شمشیر و به فرمان منصور و مظفر شده تا دم زدن صور. امیر معزی (ایضاً ص ۲۷۶). در پناه کف احسان تو منصور شدیم بر مراد دل همواره همه دولتیار. رشیدی سمرقندی. - منصور کردن؛ پیروز کردن : ای کریمی کآسمان بخت ترا منصور کرد بر مراد تو مدار خویش از آن مقصور کرد. عبدالواسع جبلی (دیوان چ صفا ج ۱ ص ۹۸). وی ضیاء دین و مجد ملک و مختار ملوک کایزدت بر بدسگالان در ازل منصور کرد. عبدالواسع جبلی (ایضاً ص ۹۸). - منصور گردیدن (گشتن)؛ منصور شدن : منصور گردد آنکه بر او هست مهربان مقهور گردد آنکه بر او هست کینه ور. امیر معزی (دیوان چ اقبال ص ۲۹۰). مقهور گشت دشمن و منصور گشت دوست وین مطلع است کار ترا خود هنوز باش. کمال الدین اسماعیل (دیوان چ حسین بحرالعلومی ص ۲۱۷). رجوع به ترکیب منصور شدن شود. || صفت است رایت و علم چتر فرمانروایان را. به پیروزی برافراشته. به فتح و ظفر برافراخته : رایت منصور او را فتح باشد پیشرو طالع مسعود او را بخت باشد پیشکار. منوچهری. ز عدلت لشکر بیداد مخذول ز حکمت رایت اقبال منصور ابوالفرج رونی (دیوان چ پروفسور چایکین ص ۵۷). سپرده بارهٔ میمون تو فراز و نشیب گرفته رایت منصور تو بلاد و قفار. ابوالفرح رونی (ایضاً ص ۴۵). جهان بنده و چرخ مأمور بادت همه رایت و رای منصور بادت. عثمان مختاری (دیوان چ همایی ص ۵۴۰). آن زادهٔ خورشید که ماه علمت بود از رایت منصور تو خورشید عجم شد. عثمان مختاری (ایضاً ص ۵۵۳). رایتت منصور و تیغت تیز و ملکت مستقیم دولتت پیروز و بختت نیک و طبعت شادخوار. امیر معزی. خداوند عالم علاءالدنیا و الدین... که زندگانیش دراز باد و چتر دولتش منصور... (چهار مقاله ص ۴۶). وز برای قمع ایشان رایت منصور او در زمستان از خراسان کرد تحویل اختیار. عبدالواسع جبلی (دیوان چ صفا ج ۱ ص ۲۰۵). چون پدید آید لوای رایت منصور تو در زمان گردد سپاه دشمنان زیر و زبر. عبدالواسع جبلی (ایضاً ص ۱۷۸). طلعت میمون تو طغرای منشور فرح رایت منصور تو خورشید گردون ظفر. عبدالواسع جبلی (ایضاً ص ۱۴۹). ناصر دین حق که رایت دین تا که در فوج اوست منصور است. انوری (دیوان چ مدرس رضوی ص ۶۷). آنکه در دار دولت از رایش هرکجا رایت است منصور است. انوری (ایضاً ص ۷۰). و آنکه جز در موکب رایش نراند آفتاب رایتش بر چرخ منصور و مؤید می رود. انوری (ایضاً ص ۱۴۹). گر به صورت آفتابی گردد آن کش دشمن است سایهٔ اعلام منصورش برآرد زو دمار. فرید کافی (از لباب الالباب چ نفیسی ص ۱۱۲). رایت منصور شاه از عون یزدان هر زمان لشکری دیگر شکست و کشوری دیگر گرفت. ابن یمین. مقدم رایات منصور جهانگیر ترا کشوری در آرزوی و عالمی در انتظار. عبید زاکانی. برنهم ایوان اخضر کوس شادی می زند کاینک آمد رایت منصور شاه کامکار. عبید زاکانی. - منصور گشتن رایت؛ به پیروزی و ظفر برافراخته شدن آن : منت خدای را که علی رغم روزگار منصور گشت رایت صدر بزرگوار. کمال الدین اسماعیل (دیوان چ حسین بحرالعلومی ص ۱۴۳). || (اِ) از اعلام است. (ناظم الاطباء). نامی است از نامهای مردان.
[ مَ ] (اِخ) دهی از دهستان خرقان است که در بخش آوج شهرستان قزوین واقع است و ۷۷۷ تن سکنه دارد. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج ۱).
[ مَ ] (اِخ) لقب امام قائم منتظر مهدی (ع). (منتهی الارب) (یادداشت مرحوم دهخدا).
[ مَ ] (اِخ) نام پدر حسین حلاج صوفی مشهور است که خود حسین حلاج نیز به همین نام شهرت یافته است : اگر منصور می گفتی اناالحق روی او دیدی بماند شرمسار از وی ز بسطامی ز سنجانی. ؟ (از آنندراج). رجوع به آنندراج و غیاث و قاموس الاعلام ترکی و حسین حلاج و حلاج در همین لغت نامه شود.
[ مَ ] (اِخ) بنا به روایتی نام ابوالقاسم فردوسی است. رجوع به تاریخ ادبیات صفا ج ۱ ص ۴۶۱ و فردوسی شود.
[ مَ ] (اِخ) رجوع به ابوالقاسم منصور شود.
[ مَ ] (اِخ) رجوع به احمد منصور و احمد المنصور شود.
[ مَ ] (اِخ) رجوع به المستنصر باللََّه منصور شود.
[ مَ ] (اِخ) رجوع به ابوطاهر اسماعیل بن محمد منصور شود.
[ مَ ] (اِخ) رجوع به غیاث الدین منصوربن (میر) صدرالدین محمد و روضات الجنات ص ۶۶۸ شود.
[ مَ ] (اِخ) رجوع به غیاث الدین منصور شود.
[ مَ ] (اِخ) رجوع به غیاث الدین منصور شبانکاره شود.
[ مَ ] (اِخ) رجوع به غیاث الدین منصوربن امیرزاده شود.
[ مَ ] (اِخ) رجوع به فُرسی منصوربن حسن شود.
[ مَ ] (اِخ) رجوع به شمس الدین (شمس اوزجندی) و لباب الالباب چ سعید نفیسی ص ۱۶۵ شود.
[ مَ ] (اِخ) رجوع به صلاح الدین محمد منصور شود.
[ مَ ] (اِخ) رجوع به علی بحری ابن آبیک شود.
[ مَ ] (اِخ) رجوع به نصیرالدین ارتق ارسلان المنصور شود.
[ مَ ] (اِخ) چهارمین و آخرین از بنی مروان در دیار بکر (۴۷۲-۴۸۹ هـ . ق.). (یادداشت مرحوم دهخدا).
[ مَ ] (اِخ) ابن ابی الاسود از متکلمین زیدیه است. (ابن الندیم) (یادداشت مرحوم دهخدا).
[ مَ ] (اِخ) چهاردهمین و آخرین از ائمهٔ صنعا در حدود ۱۱۹۰ هـ . ق. (یادداشت مرحوم دهخدا).
[ مَ ] (اِخ) ابن ابی الحسین محمد. رجوع به ابوالقاسم منصوربن ابی الحسین محمد شود.
[ مَ ] (اِخ) ابن احمد عراقی، مکنی به ابونصر از مشایخ قرن چهارم است. او راست اشاره فی القراآت العشر. (یادداشت مرحوم دهخدا).
[ مَ ] (اِخ) ابن اسحاق بن احمدبن اسد سامانی، مکنی به ابوصالح. رجوع به ابوصالح شود.
[ مَ ] (اِخ) ابن اسماعیل بن عمرالتمیمی المضری الضریر، مکنی به ابوالحسن فقیه شافعی، ادیب و شاعر نیکو سخن (متوفی به سال ۳۰۶ هـ . ق.) اصل وی از رأس العین است. به مصر سفر کرد و در همانجا درگذشت. او را در فقه تألیفاتی است و از آن جمله است: کتاب الواجب، کتاب المستعمل و زادالمسافر و الهدایه. رجوع به معجم الادباء طبع مارگلیوث ج ۷ ص ۱۸۵ و اعلام زرکلی ج ۳ ص ۱۰۷۲ و وفیات الاعیان ج ۲ ص ۲۴۸ شود.
[ مَ ] (اِخ) ابن حسین الآبی الوزیر، مکنی به ابوسعید از مردم آوه نزدیک ساوه مصاحب صاحب بن عباد متولی اعمال جلیله و وزیر مجدالدوله. او ادیب و شاعر بود. او راست: کتاب نثرالدرر و تاریخ ری و جز آن. (از معجم البلدان ذیل کلمهٔ آوه) (یادداشت مرحوم دهخدا). ابن الحسین الرازی، مکنی به ابوسعیدالآبی (متوفی به سال ۴۲۱ هـ . ق.) وزیر و از ادبا و شعرای امامیه بود. او را مصنفاتی است و از آن جمله است: «نثرالدرر» در چندین مجلد و «نزهةالادیب». (از اعلام زرکلی ج ۳ ص ۱۰۷۳). رجوع به کامل بن اثیر ج ۹ ص ۱۵۳ و مجمل التواریخ و القصص ص ۴۰۴ و روضات الجنات ص ۵۸۰ شود.
[ مَ ] (اِخ) ابن داراسب شیرازی، مکنی به ابوالفتح. القائم بامراللََّه عباسی او را به وزارت برگزید و به امین الدوله و مجدالوزراء ملقب ساخت. تقرب وی در پیش خلیفه به درجه ای انجامید که عمیدالملک کندری وزیر طغرل سلجوقی بر حال او رشک آورد و نزد طغرل زبان به بدگویی از وی گشود چنانکه طغرل عزل او را از خلیفه درخواست کرد و خلیفه وی را معزول ساخت. مدت وزارت او دو سال و یک ماه بود. رجوع به دستورالوزراء ص ۸۳ و آثارالوزراء عقیلی چ محدث ص ۱۳۵ و نسائم الاسحار چ محدث ص ۲۱ و ۲۲ شود.
[ مَ ] (اِخ) ابن سرجون بن منصور کاتب معاویه و بعضی دیگر از آل ابی سفیان و متولی دیوان خراج به زبان و نسق رومی بود. (یادداشت مرحوم دهخدا).
[ مَ ] (اِخ) ابن سعیدبن احمدبن حسن، مکنی به ابونصر. او راست تاج المعانی فی تفسیر السبع المثانی که به سال ۳۵۳ هـ . ق. تألیف کرده است. (از کشف الظنون).
[ مَ ] (اِخ) ابن سلیمان بن منصوربن فتوح الهمدانی الاسکندرانی، ملقب به وجیه الدین و مکنی به ابوالمظفر ابن العماد (۶۰۷-۶۷۳) محتسب اسکندریه و از حافظان حدیث بود و در تاریخ نیز دست داشت. او راست: «تاریخ اسکندریه». (از اعلام زرکلی ج ۳ ص ۱۰۷۳).
[ مَ ] (اِخ) ابن طلحةبن طاهربن الحسین بن مصعب. و عبداللََّه بن طاهر وی را حکیم آل طاهر می خواند. و او والی مرو و آمل و خوارزم بود و او را در فلسفه کتبی مشهور است و کتاب الابانة عن افعال الفلک و کتاب الوجود و کتاب الدلیل و الاستدلال و رساله ای در عدد و معدودات و کتاب المونس در موسیقی از اوست و کتاب اخیرالذکر را کندی ستوده است. (یادداشت مرحوم دهخدا).
[ مَ ] (اِخ) ابن علی اسفزاری، ملقب به مهذب الدین معاصر عوفی مؤلف لباب الالباب و از فضلا و بزرگان خراسان بود. این رباعی از اوست: زلف تو هزار دل به یک خم بسته ست وز عنبر تر سلسله در هم بسته ست اندر گو سیمین تو آن نقطهٔ مشک خون دل عاشق است کز غم بسته ست. رجوع به لباب الالباب چ سعید نفیسی ص ۱۳۸ شود.
[ مَ ] (اِخ) ابن علی بندار دامغانی، مکنی به ابوسعید (متوفی بعد از ۵۰۷ هـ . ق.) او راست: کتاب احکام در نجوم. (یادداشت مرحوم دهخدا).
[ مَ ] (اِخ) ابن علی بن عراق، مکنی به ابونصر از ریاضی دانان بزرگ قرن چهارم هجری قمری و معاصر ابوریحان بیرونی بوده است و به نام ابوریحان دوازده کتاب در فنون مختلف ریاضی تألیف کرده و ابوریحان خود در رساله ای که در فهرست تألیفات خود نوشته و در مقدمهٔ کتاب الآثارالباقیة به طبع رسیده است گوید: «فمماتولاه باسمی ابونصر منصوربن علی بن عراق مولی امیرالمؤمنین اناراللََّه برهانه؛ کتابه فی السموات، و کتابه فی علة تنصیف التعدیل عند اصحاب السند هند، و کتابه فی تصحیح کتاب ابراهیم بن سنان فی تصحیح اختلاف الکواکب العلویة، و...». (از تعلیقات چهار مقالهٔ نظامی عروضی به قلم محمد قزوینی). رجوع به همین مأخذ و تاریخ ادبیات صفا ج ۱ ص ۲۰۶ و ۲۱۷ و ۳۰۸ و ۳۳۹ شود.
[ مَ ] (اِخ) ابن علی عیانی. رجوع به قاسم منصور شود.
[ مَ ] (اِخ) ابن علی منطقی رازی. رجوع به منطقی رازی و منصور مورد شود.
[ مَ ] (اِخ) ابن عمار، مکنی به ابوالسری، نام یکی از زهاد و از او رساله هایی به نام مجلس مانده است، از قبیل مجلس فی ذکرالموت و مجلس فی حسن الظن باللََّه و غیره. (ابن الندیم). از طبقهٔ اولی است. از اهالی مرو بوده و گفته اند از اهل باورد و گفته اند از اهل پوشنگ. (نفحات الانس). از حکمای مشایخ بود و از سادات این طایفه بود و در موعظه کلماتی عالی داشت و در انواع علوم کامل بود و او از اصحاب عراقیان بود و مقبول اهل خراسان و از مرو بود و گویند که از پوشنگ بود و در بصره مقیم شد. (از تذکرةالاولیاء ج ۱ ص ۳۳۵). رجوع به همین مأخذ و نفحات الانس و تاریخ گزیده طبع لیدن ص ۷۸۳ شود.
[ مَ ] (اِخ) ابن عمرالکرخی، مکنی به ابوالقاسم (متوفی به سال ۴۴۷ هـ . ق.) او راست: الغنیة فی فروع الشافعیة. (از کشف الظنون ج ۲ ص ۱۲۱۲).
[ مَ ] (اِخ) ابن فاتک، پنجمین از امرای آل نجاح که از ۵۰۳ تا حدود ۵۱۷ در زبید امارت داشت. (یادداشت مرحوم دهخدا).
[ مَ ] (اِخ) ابن فلاح بن محمدبن سلیمان یمنی، مکنی به ابوالخیر و ملقب به تقی الدین (متوفی به سال ۶۸۰ هـ . ق.) نحوی است و مؤلفاتی دارد که از آن جمله است: «الکافی» و «مغنی» در نحو مشتمل بر چهار جلد. و رجوع به اعلام زرکلی و کشف الظنون و روضات الجنات ص ۴۵۵ شود.
[ مَ ] (اِخ) ابن القائم بن المهدی. رجوع به اسماعیل منصور... شود.
[ مَ ] (اِخ) ابن القاضی ابی منصور محمد ابواحمد الازدی الهروی. قاضی هرات. فقیه و شاعر بود. شعر نیک می گفت و القادر باللََّه را مدح کرده است. به سال ۴۴۰ هـ . ق. درگذشت. (از معجم الادباء طبع مارگلیوث ج ۷ ص ۱۸۹). رجوع به همین مأخذ شود.
[ مَ ] (اِخ) ابن قراتگین، والی ری در زمان امیر نوح سامانی بود. (حبیب السیر چ قدیم تهران ج ۱ ص ۳۲۶). رجوع به کامل ابن الاثیر ج ۸ ص ۱۸۱ و ۱۹۴ شود.
[ مَ ] (اِخ) ابن محمدبن اسحاق، ملقب به مقدم الرؤساء از بزرگان بیهق بود. صاحب تاریخ بیهق آرد: رئیسی بزرگوار بود در ناحیت بیهق، عالم به اسباب سیاست و ریاست و او شاخی بود از دوحهٔ نظام الملک... (تاریخ بیهق ص ۲۱۷). شعرا در مرگ او مرثیه ها گفته اند از جمله شرف الدین ظهیرالملک علی بن حسن گوید: ضاعت خراسان و انحل النظام بها و بدلت من صفایا صدقها الزورا بفقدها مجتبی السلطان سیدها مقدم الرؤساء الشیخ منصورا. رجوع به تاریخ بیهق ص ۲۱۶ و ۲۱۷ شود.
[ مَ ] (اِخ) ابن محمدبن عبدالجباربن احمد المروزی السمعانی التمیمی، مکنی به ابوالمظفر (۴۲۶-۴۸۹ هـ . ق.).مفسر و از علمای حدیث بود او راست: «تفسیرالسمعانی» در سه مجلد و «الانتصار لاصحاب الحدیث». (از اعلام زرکلی ج ۳ ص ۱۰۷۴). جد سمعانی صاحب الانساب است در اول حنفی بود و سپس به مذهب شافعی بگشت و امام شافعیان شد و درس و فتوی گفت. وی صاحب تصانیف بسیار است و مجلسهای نیکو می گفت. ولادت و وفات او به مرو بود. (یادداشت مرحوم دهخدا).
[ مَ ] (اِخ) ابن محمدبن عبداللََّه بن المقدر التمیمی، مکنی به ابوالفتح اصفهانی (متوفی به سال ۴۲۲ هـ . ق.) ادیب، نحوی و متکلم بود. به بغداد سفر کرد و در آنجا متوطن شد و به گروه مصاحبان صاحب بن عباد پیوست. بر مذهب اعتزال بود، کتابی در ذم اشاعره نوشت. (از معجم الادباء ج ۷ ص ۱۸۹).
[ مَ ] (اِخ) ابن محمد الشیخ، مکنی به ابوالعباس، پنجمین از شرفای حسنی مراکش (۹۸۶-۱۰۱۲ هـ . ق.). (یادداشت مرحوم دهخدا).
[ مَ ] (اِخ) ابن محمد المهدی ابن ابی جعفر المنصور (متوفی به سال ۲۳۶ هـ . ق.) برادر هارون الرشید. در عهد خلافت امین امیر بصره بود. با مأمون بیعت کرد و در زمان متوکل درگذشت. رجوع به اعلام زرکلی چ ۲ ج ۸ ص ۲۴۲ و الکامل ابن الاثیر ج ۶ ص ۱۳۱ و تاریخ اسلام ص ۱۹۶ و تاریخ گزیده ص ۳۲۳ شود.
[ مَ ] (اِخ) ابن مسلم بن علی بن ابی الخرجین الحلبی، مکنی به ابونصر معروف به ابن ابی الدمیک. ادیب، فاضل، نحوی و شاعر بود. او را تصانیفی است و ردودی بر ابن جنی دارد از آن جمله است تتمة ما قصر فیه ابن جنی فی شرح ابیات الحماسة. (از معجم الادباء طبع مارگلیوث ج ۷ ص ۱۹۱).
[ مَ ] (اِخ) ابن المعتمربن عبدالسلمی، مکنی به ابوغیاث (متوفی به سال ۱۳۲ هـ . ق.) از رجال مشهور حدیث و اهل کوفه بود. انس بن مالک را دریافت و از او روایت دارد و نیز از گروهی از تابعین امثال اعمش و سلیمان التمیمی و ایوب السختیانی روایت کند. رجوع به صفةالصفوة ج ۳ صص ۶۲-۶۴ و اعلام زرکلی چ ۲ ج ۸ ص ۲۴۵ شود.
[ مَ ] (اِخ) (میرزا...) ابن میرزا بایقرابن معزالدین عمر شیخ بن تیمور گورکانی (متوفی به سال ۸۴۹ هـ . ق.) پدرش سلطان حسین بایقراست. (از قاموس الاعلام ترکی).
[ مَ ] (اِخ) ابن الناصربن علناس ششمین از بنی حماد که در سال ۴۸۱ تا ۴۹۸ امارت داشت. (یادداشت مرحوم دهخدا).
[ مَ ] (اِخ) ابن نصربن عبدالرحیم کاغذی، از مردم سمرقند و کاغذ منصوری منسوب بدوست. (از یادداشت مرحوم دهخدا). رجوع به منصوری شود.
[ مَ ] (اِخ) ابن نوح سامانی، مکنی به ابوصالح (مدت امارت از ۳۵۰ تا ۳۶۶ هـ .ق.) ششمین امیر سامانی. بعد از برادر خود عبدالملک بن نوح به امارت ماوراءالنهر و خراسان رسید. منصور پس از کشمکشهایی با رکن الدوله و عضدالدولهٔ دیلمی به سال ۳۶۱ صلح کرد و قرار شد که رکن الدوله و عضدالدوله هر سال ۱۵۰۰۰۰ الی ۲۰۰۰۰۰ دینار به منصور بپردازند و منصور متعرض ری نگردد. ابوعلی بلعمی تا سال مرگش یعنی ۳۶۳ وزارت منصور را عهده دار بود و پس از او ابوجعفر عتبی به این سمت برگزیده شد که در همین سال معزول گردید و پس از او ابومنصور یوسف بن اسحاق به وزیری منصور رسید و تا ۳۶۵ در این مقام باقی بود و در این سال منصور ابوعبداللََّه احمدبن محمد جیهانی را به وزارت خود انتخاب کرد و او را تا آخر امارت خود در این سمت نگاه داشت. منصور پس از ۱۶ سال سلطنت در سال ۳۶۶ درگذشت و او را پس از مرگ، امیر سدید خواندند. بدستور او ابوعلی بلعمی کتاب معروف تاریخ طبری را به سال ۳۵۲ ترجمه کرد و پس از اختصار متن عربی مطالبی نیز بر آن افزود. رجوع به تاریخ مفصل ایران تألیف عباس اقبال ص ۳۳۶ و ۳۳۹ و تاریخ گردیزی ص ۳۲ و حبیب السیر و کامل ابن الاثیر شود.
[ مَ ] (اِخ) ابن نورالدوله دبیس بن علی بن مزید اسدی، ملقب به بهاءالدوله و مکنی به ابوکامل امیرحله (متوفی به سال ۴۷۹ هـ . ق.). بعد از پدر به سال ۴۷۴ فرمانروایی یافت و ملکشاه او را در آن استوار ساخت. وی مردی فاضل بود و در ادب معرفتی داشت. نظام الملک چون خبر مرگ او بشنید گفت صاحب عمامهٔ بزرگی درگذشت. رجوع به اعلام زرکلی و طبقات سلاطین اسلام شود.
[ مَ ] (اِخ) ابن یوسف بلکین بن زیری بن مناد الصنهاجی (متوفی به سال ۳۸۶ هـ . ق.) صاحب افریقیه. دومین از سلسلهٔ بنی زیری، بعد از پدر به سال ۳۷۳ به فرمانروایی رسید. مردی بخشنده و شجاع و حازم بود. در نزدیکی صبرة درگذشت. (از اعلام زرکلی ج ۳ ص ۱۰۷۶). رجوع به همین مأخذ و طبقات سلاطین اسلام و کامل ابن الاثیر ج ۹ ص ۵۲۲۱ شود.
[ مَ ] (اِخ) ابوجعفربن محمدبن علی بن عبداللََّه بن عباس، دومین خلیفهٔ عباسی (مدت خلافت از ۱۳۶ تا ۱۵۸ هـ . ق.). بعد از فوت برادرش سفاح به خلافت رسید. وی با آنکه به کوشش ابومسلم خلافت بر عباسیان قرار گرفت، پس از رسیدن به خلافت خصم ابومسلم شد و او را به تدبیر و تملق به کوفه خواست و به سال ۱۳۷ هـ . ق. وی را بکشت. در سال ۱۴۵ یکی از بزرگان علوی از اولاد امام حسین (ع) به نام محمد، ملقب به النفس الزکیه در مدینه بر منصور قیام کرد. منصور به وسیلهٔ برادرزادهٔ خود عیسی بن موسی بر محمد دست یافت و او و اتباعش را به سختی تمام کشت. برادر محمد یعنی ابراهیم نیز در بصره قیام کرد و قسمتی از خوزستان را هم تحت حکم خود آورد و عازم کوفه شد لیکن کارش پیشرفت نکرد و در نزدیکی کوفه در همین سال (۱۴۵ هـ . ق.) کشته شد. منصور بانی شهر بغداد است که تا زمان او دهکده ای بیش نبود. این خلیفه در سال ۱۴۵ در آنجا شهری ساخت و آن را پایتخت خود و دارالخلافهٔ عباسی قرار داد. منصور چند صفت ناپسند داشت: اول کینه نسبت به آل علی. دوم دشمنی با ابومسلم خراسانی. سوم امساک و بخل فوق العاده در خرج که به همین علت او را «دوانیقی» لقب داده اند یعنی کسی که دانه دانه خرج می کند. از کارهای زشت دیگر منصور کشتن عبداللََّه بن مقفع، منشی بلیغ ایران و مترجم کلیله و دمنه از زبان پهلوی به عربی است. رجوع به تاریخ مفصل ایران تألیف عباس اقبال و اعلام زرکلی و تاریخ اسلام و حبیب السیر و تجارب السلف صص ۱۰۳-۱۲۰ و تاریخ ابن الاثیر شود.
[ مَ ] (اِخ) ابوطاهر اسماعیل، سومین از خلفای فاطمی (از ۳۳۴ تا ۳۴۱ هـ . ق.). (از طبقات سلاطین اسلام ص ۶۱). اسماعیل بن محمدبن عبیداللََّه المهدی، سومین از خلفای فاطمی عبیدی مغرب است. در قیروان ولادت یافت (۳۰۲ هـ . ق.) و در مهدیه (در افریقیه) پس از وفات پدر مردم بدو بیعت کردند و در نزدیک قیروان شهری به نام منصوریه بنا کرد و در همانجا درگذشت و در مهدیه مدفون گردید. (از اعلام زرکلی ج ۱ ص ۱۱۲). رجوع به همین مأخذ و قاموس الاعلام ذیل منصور باللََّه شود.
[ مَ ] (اِخ) ابوالعجب، شعبده باز و تردست معروف و او می گفت که برای معتمد خلیفه بازی کرده است. (ابن الندیم) (یادداشت مرحوم دهخدا).
[ مَ ] (اِخ) ابوعلی آمر باحکام اللََّه. رجوع به آمر باحکام اللََّه و ابوعلی منصور شود.
[ مَ ] (اِخ) ابوعلی حاکم بامراللََّه. رجوع به حاکم بامراللََّه منصوربن العزیز شود.
[ مَ ] (اِخ) ابوعلی عامر، دهمین از خلفای فاطمی (۴۹۵-۵۲۴ هـ . ق.). (یادداشت مرحوم دهخدا).
[ مَ ] (اِخ) ابونصر شار غرجستان. رجوع به ابونصربن محمدبن اسد شود.
[ مَ ] (اِخ) ابونصر مشکان. رجوع به ابونصر مشکان در این لغت نامه و تاریخ ادبیات صفا ج ۱ چ ۲ ص ۶۳۸ و الوافی بالوفیات صلاح الدین الصفدی و ابن الاثیر (حوادث سال ۴۳۱) و تتمةالیتیمة شود.
[ مَ ] (اِخ) امیر غیاث الدین شیرازی خاتم الحکماء و المحققین (متوفی به سال ۹۴۸ هـ . ق.) در شیراز متولد شد. از شاگردان پدر خود میر صدرالدین محمد بود. در بیست سالگی از تحصیل علوم فراغت یافت و در اندک زمانی مراحل ترقی را پیمود و به وزارت شاه طهماسب اول منصوب شد و پس از چندی از وزارت استعفا کرد و تا آخر عمر به تألیف و تدریس پرداخت. (از کنزالحکمة ترجمهٔ نزهةالارواح شهرزوری ج ۲ ص ۱۷۳).
[ مَ ] (اِخ) حسام الدین لاچین، دوازدهمین از ممالیک بحری مصر است (از ۶۹۶-۶۹۸ هـ . ق.). (از طبقات سلاطین اسلام). رجوع به قاموس الاعلام ترکی شود.
[ مَ ] (اِخ) سیف الدین ابوبکر، شانزدهمین از ممالیک بحری مصر است. (از ۷۴۱-۷۴۲). (از طبقات سلاطین اسلام). رجوع به قاموس الاعلام ترکی شود.
[ مَ ] (اِخ) سیف الدین قلاوون، هشتمین از ممالیک بحری مصر است (از ۶۷۸-۶۸۹). (از طبقات سلاطین اسلام). رجوع به قاموس الاعلام ترکی شود.
[ مَ ] (اِخ) شجاع الدین بن شفف الدین مظفربن امیر مبارزالدین محمد: منصوربن مظفر غازی است حرز من وز این خجسته نام بر اعدا مظفرم. حافظ (دیوان چ قزوینی ص ۲۲۵). شهنشاه مظفرفر شجاع ملک و دین منصور که جود بی دریغش خنده بر ابر بهاران زد. حافظ (ایضاً ص ۱۰۴). رجوع به شاه منصور شود.
[ مَ ] (اِخ) صلاح الدین محمد. بیست و پنجمین از ممالیک بحری مصر است (از ۷۶۲-۷۶۴ هـ . ق.). (از طبقات سلاطین اسلام). رجوع به قاموس الاعلام ترکی شود.
[ مَ ] (اِخ) عبداللََّه. نهمین از رسولیان یمن (۸۰۳-۸۲۹ هـ . ق.). (از طبقات سلاطین اسلام).
[ مَ ] (اِخ) عبداللََّه. دوازدهمین ائمهٔ رسی (۵۹۳-۶۱۴ هـ . ق.) وی در ۶۱۴ وفات یافت. (از طبقات سلاطین اسلام ص ۹۲).
[ مَ ] (اِخ) (الملک الـ ...) عبدالوهاب بن داودبن طاهر، سلطان یمن (۸۶۶-۸۹۴ هـ . ق.). او را آثاری در یمن است. (از اعلام زرکلی ج ۲ ص ۶۱۰).
[ مَ ] (اِخ) علاءالدین علی، بیست و هفتمین از ممالیک بحری مصر است. (از ۷۷۸-۷۸۳). (از طبقات سلاطین اسلام). رجوع به قاموس الاعلام ترکی شود.
[ مَ ] (اِخ) (... اول) محمد. دومین از ایوبیان حماة (۵۷۴-۵۸۷ هـ . ق.). (از طبقات سلاطین اسلام ص ۵۶۸).
[ مَ ] (اِخ) (... دوم) محمد. پنجمین از ایوبیان حماة. (۶۲۶-۶۴۲ هـ . ق.). (از طبقات سلاطین اسلام ص ۶۹).
[ مَ ] (اِخ) محمدبن عبداللََّه بن محمدبن عبداللََّه المعافری القحطانی، مکنی به ابوعامر (متوفی به سال ۳۹۲ هـ . ق.). امیر اندلس در دولت مؤید اموی و یکی از شجاعان و داهیان بود. اصل وی از جزیرةالخضراء است و به ایام جوانی به قرطبه رفت و در آنجا کارش بالا گرفت و چون مؤید در ایام طفولیت به حکومت رسید منصور تمام امور ملک را به دست گرفت و ادارهٔ مملکت همه به عهدهٔ او بود.
[ مَ ] (اِخ) نورالدین علی، سومین از ممالیک بحری مصری است (از ۶۵۵-۶۵۷ هـ . ق.). (از طبقات سلاطین اسلام). رجوع به قاموس الاعلام ترکی شود.

کلمات هم‌قافیه با «منصور»

مشاهده واژگان هم‌وزن و هم‌آهنگ ختم‌شده به «ور» برای سرودن شعر

راهنمای اختصارات لغت‌نامه دهخدا

نشانه‌های اختصاری و معانی آن‌ها

اِ = اسم

اِخ = اسم خاص

اِ صوت = اسم صوت

اِ فعل = اسم فعل

اِ مرکب = اسم مرکب

اِ مص = اسم مصدر

ص = صفت

ص نسبی = صفت نسبی

ن تف = نعت تفضیلی

نف = نعت فاعلی

ن ل = نسخه بدل

ن م = نعت مفعولی

ع = عربی

ظ = ظاهراً

ج = جلد

ج، = جمع

جِ = جمعِ…

جج، = جمع‌الجمع

ججِ = جمع‌الجمعِ…

ص = صفحه

صص = صفحات

مص = مصدر

مص مرکب = مصدر مرکب

ح = حاشیه

حامص = حاصل مصدر

چ = چاپ

|| = نشانه معنی بعدی مدخل

__ = نشانه ترکیب یا زیرمدخل

ق = قید

ق.م. = قبل از میلاد

م. = میلادی

(ص) = صلّی‌الله علیه و آله و سلم

(ع) = علیه‌السلام

(س) = سلام‌الله علیه

فان = فرهنگ اسدی نخجوانی

حفان = حاشیه فرهنگ اسدی نخجوانی

حبط = حبیب‌السیر چاپ طهران

خارج می‌شوید؟

برای خروج از سایت اطمینان دارید؟

برای دسترسی باید وارد شوید