معنی منساق
10 بازدید
[ مُ ] (ع ص، اِ) نزد و نزدیک. (ناظم الاطباء). قریب. (اقرب الموارد). || تابع و پیرو. (ناظم الاطباء). تابع. (اقرب الموارد). || کوه مایل به درازی. (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). || خویشاوند. (ناظم الاطباء). || سوق داده. سیاق یافته. ترتیب یافته : هر مقدمه که در آغاز امثله و مناشیر و سایر مکتوبات مترسلان منساق بود، به مقصودی آن را تشبیب سخن گویند. (المعجم چ دانشگاه ص ۴۱۴).
کلمات همقافیه با «منساق»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «اق» برای سرودن شعر