معنی منخل
8 بازدید
[ مُ خُ / خَ ] (ع اِ) آردبیز. ج، مناخل. (مهذب الاسماء). پرویزن. ج، مناخل. (دهار) (منتهی الارب) (ناظم الاطباء). پرویزن و غربال. (غیاث) (آنندراج). آنچه بدان چیزی را غربال کنند. این کلمه از وزنهای نادر است که به ضم وارد شده و وزن قیاسی به کسر است زیرا اسم آلت است. (از اقرب الموارد): خردهٔ کافور به منخل سحاب بر اموات عالم فروبیخت. (سندبادنامه ص ۱۲۳). خاکستر جبهٔ او را به منخل بیخت و زر از آنجا استخراج کرد. (ترجمهٔ محاسن اصفهان). - منخل شعر؛ الک مویی. (یادداشت مرحوم دهخدا).[ مُ نَ خْ خَ ] (اِخ) شاعری است. و منه لاافعله حتی یؤب المنخل. (منتهی الارب). نام شاعری و منه المثل: لاافعله حتی یؤب المنخل؛ ای ابداً لانه ذهب و لم یرجع و صار مفقودالاثر. (ناظم الاطباء). شاعری از «یشکر» است و منه المثل: لاافعله حتی یؤوب المنخل؛ این کار را نمی کنم تا منخل بازگردد یعنی هرگز. گویند: نعمان، منخل را به زندان کرد و پس از آن خبر وی به کسی نرسید و بدان جهت به وی مثل زدند. (از اقرب الموارد). رجوع به المعرب جوالیقی ص ۱۲۷ و البیان والتبیین ج ۳ ص ۲۰۷ و عیون الاخبار ج ۳ ص ۹ و ۱۲ شود.
کلمات همقافیه با «منخل»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «خل» برای سرودن شعر