معنی منثور
8 بازدید
[ مَ ] (ع ص) متفرق و پراکنده. (غیاث) (آنندراج) (از اقرب الموارد). پراکنده و پاشیده شده. افشانده شده و متفرق. (از ناظم الاطباء). برافشانده. برفشانده. نثارکرده. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا): {/Bوَ قَدِمْنََا إِلی ََ مََا عَمِلُوا مِنْ عَمَلٍ فَجَعَلْنََاهُ هَبََاءً مَنْثُوراً. ۱-۱۰۲۵:۲۳/}(قرآن ۲۵/۲۳). عقل را هرچه دُر منظوم است زیر پای ثناش منثور است. مسعودسعد. - منثور گردیدن؛ پراکنده شدن. متفرق گشتن : گر دهد بدخواه او را روشنایی آفتاب در هوا اجزای او منثور گردد چون هبا. عبدالواسع جبلی (دیوان چ ذبیح اللََّه صفا ص ۷). || در ناسفته. (ناظم الاطباء). به رشته نکشیده. مرواریدی که به رشته نکشیده باشند: {/B إِذََا رَأَیْتَهُمْ حَسِبْتَهُمْ لُؤْلُؤاً مَنْثُوراً. ۶-۱۰۷۶:۱۹/}(قرآن ۷۶/۱۹). نظم لفظش چو گوهر منظوم نثر خطش چو در منثور است. ابوالفرج رونی (دیوان چ چایکین ص ۲۹). بنگر که چمن هست پر از عنبر سارا بنگر که شجر هست پر از لؤلؤ منثور. امیرمعزی. سنگی که بدان دست برد شاه معظم نشگفت اگر آن سنگ شود لؤلؤ منثور. امیرمعزی (دیوان چ اقبال ص ۲۷۵). تا ز دریای طبع هر روزی بار می بر تو لؤلؤ منثور. امیرمعزی (ایضاً ص ۳۰۰). مدح تو چون کوه و دریا خاطر طبع مرا پر ز یاقوت ثمین و لؤلؤ منثور کرد. عبدالواسع جبلی (دیوان چ صفا ج ۱ ص ۹۹). نامداری که لفظ و بذلهٔ اوست عقد منظوم و لؤلؤ منثور. عبدالواسع جبلی (ایضاً ص ۲۲۴). اگرچه لؤلؤ منثور باشد آن به بها ز طبع بنده بها گیر لؤلؤ منظوم.سوزنی. کشف اسرار می کند به رموز به رموزی که دُر منثور است. انوری (دیوان چ مدرس رضوی ص ۶۸). وآنگه از پیرایهٔ عدل تو تا عید دگر گردن و گوش جهان پرلؤلؤ منثور باد. انوری (ایضاً ص ۱۰۲). پیوسته مصحف نوشتی به خطی چون در منثور. (لباب الالباب چ نفیسی ص ۴۳). خواجه محمد رشید از افاضل آن دیار و فضلای نامدار بود... با خطی چون در منثور و شعری چون عقد منظوم. (لباب الالباب ایضاً ص ۹۳). سزد که خوشهٔ یاقوت منتظم دهیم به عرض این سخنان چو لؤلؤ منثور. کمال الدین اسماعیل (دیوان چ حسین بحرالعلومی ص ۳۷۷). ز گوهر پاشی دست و زبانش زمانه لؤلؤ منثور دارد. کمال الدین اسماعیل (ایضاً ص ۳۸۴). دو رسته لؤلؤ منظوم در دهان داری عبارت لب شیرین چو لؤلؤ منثور.سعدی. || کلامی که منظوم نباشد. (غیاث) (آنندراج) (ناظم الاطباء). خلاف منظوم. (اقرب الموارد). سخن غیرمنظوم. نثر: یکی نام دیدم پر از داستان سخنهای آن پرمنش راستان فسانه کهن بود و منثور بود طبایع ز پیوند او دور بود.فردوسی. ببین کاندر دعای دولت تو سخن می پرورم منظوم و منثور. ابوالفرج رونی (دیوان چ چایکین ص ۵۸). سخن فرستم از اوصاف تو همی منثور به مجلس تورسانم چو نظم کردم من. مسعودسعد. قصهٔ منثور خاشاکی بود تاریک و پست گوهری گردد چو منظوم اندرآید بر زبان. ازرقی. بوزنه چون این کلمات منظوم و منثور سماع کرد با خود گفت... (سندبادنامه ص ۱۶۷). سخن گرچه منثور نیکو بود چو منظوم گردد نکوتر شود. (از لباب الالباب چ نفیسی ص ۱۱). از منثور الفاظ او این کلمات است. (ترجمهٔ تاریخ یمینی). از کلمات منثور او این فصول است. (ترجمهٔ تاریخ یمینی). خسروا خاطر عطار ز دریای سخن نعت منثور تو در سلک درر می آرد. عطار (دیوان چ تقی تفضلی ص ۷۶۷). انشاء منثورش... از قطرات ارقام وصاف ذهن وقاد به نوادر معانی تزئین پذیرفته. (حبیب السیر چ خیام ج ۱ ص ۳). || (اِ) خیرو و شب بوی. (از صحاح الفرس). شب بوی. (فرهنگ اسدی در کلمهٔ شب بوی). خیری و شب بو. (ناظم الاطباء). نباتی با گلهای خوشبو. (از اقرب الموارد). خیری. (الفاظ الادویه) (تحفهٔ حکیم مؤمن) (داود ضریر انطاکی) (یادداشت به خط مرحوم دهخدا): هَبَس؛ گل خیرو که آن را نمام و منثور نیز خوانند. (منتهی الارب). - منثور اصفر؛ شب بوی زرد. - منثور بری؛ شب بوی سلطانی. - منثور لیلی ؛ یکی از اقسام شب بوست. (فرهنگ فارسی معین). || خشخاش. (الفاظ الادویه) (تحفهٔ حکیم مؤمن). نوعی از خشخاش. اراطیقس رواش. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا). - خشخاش منثور؛ خشخاش بری مصری. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا). || خطمی خطایی. (یادداشت ایضاً). || نام قسمی خط عربی اختراع ذوالریاستین فضل بن سهل. (ابن الندیم، یادداشت ایضاً).
کلمات همقافیه با «منثور»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «ور» برای سرودن شعر