معنی منتجب
7 بازدید
[ مُ تَ جَ ] (ع ص) برگزیده و مختار. (منتهی الارب) (از اقرب الموارد). پسندیده و گزیده و مقبول. (ناظم الاطباء): ناصح ملک شه ایران ایرانشاه آن که نزاد از نجبا دهر چنو منتجبی. سنائی (دیوان چ مصفا ص ۳۲۰). نک عصا آورده ام بهر ادب هر خری را کو نباشد منتجب. مولوی (مثنوی چ رمضانی ص ۲۶۰). جمله صحرا را چرد او تا به شب تا شود زفت و عظیم و منتجب. مولوی (ایضاً ص ۳۲۷). مشتغل ماندند قوم منتجب روز رفت و شد زمان ثلث شب. مولوی (ایضاً ص ۴۰۸).[ مُ تَ جِ ] (ع ص) برگزیننده و انتخاب کننده و پسندکننده. (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). || آنکه پوست از درخت بازمی کند. (ناظم الاطباء) (از منتهی الارب) (از اقرب الموارد). رجوع به انتجاب شود.
کلمات همقافیه با «منتجب»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «جب» برای سرودن شعر