معنی مملکت

معنی مملکت

5 بازدید
[ مَ لَ کَ ] (ع اِمص) کشورداری. شهریاری. پادشاهی و عظمت. حکومت. (ناظم الاطباء). مقام سلطنت. (غیاث اللغات) (آنندراج). پادشاهی. (مهذب الاسماء) (غیاث): ای فخر آل اردشیر ای مملکت را ناگزیر ای همچنان چون جان و تن افعال و اعمالت هژیر. دقیقی. پدر مالکه نام کردش چو دید چو دختش همی مملکت را سزید.فردوسی. مسعود ملک آنکه نبوده ست و نباشد از مملکتش تا ابدالدهر جدایی.منوچهری. این مملکت خسرو تأیید سمائی است باطل نشود هرگز تأیید سمائی. منوچهری. - مملکت آلوده؛ آلوده به کارها و گرفتاریهای سلطنت. مشتغل به امر فرمانروایی و شهریاری. گرفتار ملک این جهان. پای بند دنیا: داشت سلیمان ادب خود نگاه مملکت آلوده نجست این کلاه. نظامی (مخزن الاسرار ص ۲۸). || (اِ) کشور. ملک. آن قسمت از سرزمین که حکومت واحد و نظاماتی خاص برای ادارهٔ خود دارد: به گور تنگ سپارد ترا دهان فراخ اگرت مملکت از حد روم تا خزر است. کسائی. ما امیرالمؤمنین را از عزیمت خویش آگاه کردیم و عهد خراسان و جمله مملکت پدر را بخواستیم. (تاریخ بیهقی). صاحب دیوان حضرت غزنه و اطراف مملکت... بوده. (تاریخ بیهقی). یا امیرالمؤمنین مملکتی که بهای آن یک جرعه شراب است سزاوار است که بدان نازشی نباشد. (تاریخ بیهقی). پس از فرمان ما فرمان وی است و در هر کاری که به صلاح دولت و مملکت بازگردد... (تاریخ بیهقی). از نژاد پادشاه بزرگ بود و میانهٔ مملکت او داشت. (فارسنامهٔ ابن البلخی). و بزرجمهر به حضور برزویه و تمامی اهل مملکت این باب بخواند. (کلیله و دمنه). و اجتهاد تو در کارها و رای آنچه در امکان آید علما و اشراف مملکت را نیز معلوم گردد. (کلیله و دمنه). گر همه مملکت و مال جهان جمع کنیم لیک جز پیرهن گور ز دنیا نبریم.خاقانی. قمری گفتا ز گل مملکت سرو بهْ کاندک بادی کند گنبد گل را خراب.خاقانی. افسر گوهر کیان گوهر افسر سران خاک درش چو کیمیا بیش بهای مملکت. خاقانی. من زبان روزگارم بر درش چون سر تیغش زبان مملکت.خاقانی. انتقام از ابوعلی بکشیدند و او را بکام خود بدیدند و با سر ولایت و مملکت خویش رسیدند. (ترجمهٔ تاریخ یمینی ص ۳۳۹). - مملکت سلیمان؛ ملک سلیمان. کشور که تحت سلطنت سلیمان پادشاه و پیغمبر بنی اسرائیل بود. - امثال: صلاح مملکت خویش خسروان دانند. || مملکت پارس : سلطنت مملکت سلیمان براً و بحراً که ملک الیمین آل سلغور... بود آن حضرت را مسلم داشتند. (تاریخ وصاف چ بمبئی ص ۶۲۴). قریب چهل سال در سرهٔ مملکت سلیمان به استقلال متصدی منصب شریعت قاضی القضاتی و حکومت شرع منیف گشت. (شیرازنامه چ اسماعیل واعظ جوادی ص ۱۷۳). رجوع به ملک سلیمان شود. || ایالت. بخشی از کشور. استان. شهرستان. ولایت. (ناظم الاطباء): اگر احدی از قانون حق و حساب و امور مستمره و معمول مملکت و ضابطهٔ حقانیت تخلف و تجاوز نماید... (تذکرةالملوک ص ۶). بر وفق قانون و حق و حساب و معمول و دستور مملکت بنیچهٔ هر یک را مشخص و طوماری نوشته، مهر نموده، به سررشتهٔ کلانتر سپارد. (تذکرةالملوک ص ۴۹). دیوان بیکی به حقیقت شکایت هر یک رسیده و از قرار که مقرون به صلاح دولت و ضابطهٔ مملکت می دانسته غوررسی می نموده اند. (تذکرة الملوک ص ۱۳). مثل راه شوسهٔ شوش تا همدان و راه شوسهٔ واقعه در مملکت مازندران. (المآثر و الآثار).

کلمات هم‌قافیه با «مملکت»

مشاهده واژگان هم‌وزن و هم‌آهنگ ختم‌شده به «کت» برای سرودن شعر

راهنمای اختصارات لغت‌نامه دهخدا

نشانه‌های اختصاری و معانی آن‌ها

اِ = اسم

اِخ = اسم خاص

اِ صوت = اسم صوت

اِ فعل = اسم فعل

اِ مرکب = اسم مرکب

اِ مص = اسم مصدر

ص = صفت

ص نسبی = صفت نسبی

ن تف = نعت تفضیلی

نف = نعت فاعلی

ن ل = نسخه بدل

ن م = نعت مفعولی

ع = عربی

ظ = ظاهراً

ج = جلد

ج، = جمع

جِ = جمعِ…

جج، = جمع‌الجمع

ججِ = جمع‌الجمعِ…

ص = صفحه

صص = صفحات

مص = مصدر

مص مرکب = مصدر مرکب

ح = حاشیه

حامص = حاصل مصدر

چ = چاپ

|| = نشانه معنی بعدی مدخل

__ = نشانه ترکیب یا زیرمدخل

ق = قید

ق.م. = قبل از میلاد

م. = میلادی

(ص) = صلّی‌الله علیه و آله و سلم

(ع) = علیه‌السلام

(س) = سلام‌الله علیه

فان = فرهنگ اسدی نخجوانی

حفان = حاشیه فرهنگ اسدی نخجوانی

حبط = حبیب‌السیر چاپ طهران

خارج می‌شوید؟

برای خروج از سایت اطمینان دارید؟

برای دسترسی باید وارد شوید