معنی مماطلت
5 بازدید
[ مُ طَ / طِ لَ ] (از ع، اِمص) دفع الوقت کردن و فرصت نمودن و پس افکندن کاری. (غیاث اللغات). درنگ و معطل کردن در ادای وام و حق کسی. (آنندراج). امروز و فردا کردن. داردار کردن. دست به دست کردن. دورسپوزی. سپوزگاری. تعلل. تسویف. مولش. دفع دادن. دیرداشت. (یادداشت مرحوم دهخدا): این مماطلت به اخلاق کریمان لایق نیست و با عادات بزرگان مناسبتی ندارد. (کلیله و دمنه چ مینوی ص ۲۷۱). فرمود که روزهاست تا فرموده ایم که وجوه این مرد بی انتظار و مماطلتی نقد بدهند. (جهانگشای جوینی). - مماطلت دادن؛ دفع الوقت کردن. امروز و فردا کردن : در وعده ای که بود و خدمتی که پذیرفته بود مدافعت و مماطلت می داد. (ترجمهٔ تاریخ یمینی ص ۲۸). - مماطلت کردن؛ دفع الوقت کردن و پس افکندن کاری. امروز و فردا کردن : رسولی از جانب سیف الدوله حمدانی به بغداد رسید و شعر صابی طلب کرد و از زبان سیف الدوله رغبتی صادق فرانمود و صابی در آن باب مماطلتی می کرد. (ترجمه تاریخ یمینی).
کلمات همقافیه با «مماطلت»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «لت» برای سرودن شعر