معنی مقیمی
5 بازدید
[ مُ ] (حامص) مقیم بودن. اقامت : بر درگه جبار ترا باد مقیمی زیرا به از آن در، به جهان هیچ دری نیست. سنائی (دیوان چ مصفا ص ۶۲). || دلالی. (ناظم الاطباء).
کلمات همقافیه با «مقیمی»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «می» برای سرودن شعر