معنی مغمز
5 بازدید
[ مَ مَ ] (ع اِ) جای طعن و عیب و آز. یقال: فیه مغمز؛ ای مطعن او مطمع. (منتهی الارب) (از اقرب الموارد). ج، مغامز. (اقرب الموارد): چون خشم خود براند و تعریکی فراخور حال آن کس بفرماید لاشک اثر آن زایل شود و اندک و بسیار چیزی باقی نماند و مغمز تمویهات قاصدان هم بشناسد. (کلیله و دمنه چ مینوی ص ۳۳۱).[ مُ غَ مْ مِ ] (از ع، ص) به چشم و ابرو اشاره کننده. (غیاث) (آنندراج). || غمازی کننده. (غیاث) (آنندراج). || به صیغهٔ اسم فاعل در فارسی کیسه کش حمام و شوخ پیرا از پیکر. (گنجینهٔ گنجوی). مشت و مال دهنده. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا). دلاک . کیسه کش حمام : حوریان گشته مغمز مهربان کز سفر بازآمدند این صوفیان. مولوی (مثنوی چ خاور ص ۳۴۹). و رجوع به مغمزی و مغمزه شود.
کلمات همقافیه با «مغمز»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «مز» برای سرودن شعر