معنی مغزکاو
5 بازدید
[ مَ ] (نف مرکب) کاوندهٔ مغز. شکافندهٔ مغز. پریشان کنندهٔ مغز: همی بازگیری به دام چکاو ببینی کنون خنجر مغزکاو.اسدی. خدنگ از دل جنگیان کینه توز تبر مغزکاو و سنان سینه دوز.اسدی. به سر بر زند خنجر مغزکاو برآهنجد از پشت ماهی و گاو.اسدی.
کلمات همقافیه با «مغزکاو»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «او» برای سرودن شعر