معنی معمول داشتن
4 بازدید
[ مَ تَ ] (مص مرکب) عمل نمودن. رعایت کردن. (ناظم الاطباء). عمل کردن. اجرا کردن. کار بستن. به کار بردن. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا): و آن عالی جاه باید همین قاعده را معمول دارد. (منشآت قائم مقام). || استعمال کردن. (ناظم الاطباء). || متداول ساختن. مرسوم کردن. رایج ساختن.
کلمات همقافیه با «معمول داشتن»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «تن» برای سرودن شعر