معنی معمور

معنی معمور

5 بازدید
[ مَ ] (ع ص) آبادان. (دهار) (منتهی الارب) (آنندراج). آباد و آبادان و مسکون و دارای جمعیت از مردمان. (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد): تات شاعر به مدح درگوید شاد بادی و قصر تو معمور.ناصرخسرو. از همت تو فال تو چون بخت تو فرخ وز دولت تو ملک تو چون عمر تو معمور. امیرمعزی. زهی معمار انصاف تو کرده در و دیوار دین و داد معمور.انوری. رئیس مشرق و مغرب ضیاء دین منصور که هست مشرق و مغرب ز عدل او معمور. انوری. هرچه در سلک حل و عقد کشد کلکت آن عالمی بدو معمور.انوری. ز تو خالی مبادا صدر منصب مبارک بر تو این ایوان معمور. جمال الدین اصفهانی. خراسانی آبادان و ولایتی معمور بر دست او خراب شد. (ترجمهٔ تاریخ یمینی چ ۱ تهران ص ۳۵۸). از بلاد معمور و دیار مشهور دور دست افتاده بود. (ترجمهٔ تاریخ یمینی ایضاً ص ۴۲۰). اعداء دولت مقهور و سپاه مطیع و رعایا خشنود و بلاد معمور. (سلجوقنامهٔ ظهیری ص ۲۹). عالمی بر منظر معمور بود او چرا در خانهٔ ویران نشست.عطار. دل و کشورت جمع و معمور باد. (بوستان). می رفت خیال تو ز چشم من و می گفت هیهات از این گوشه که معمور نمانده ست. حافظ. || رفیع. عالی. آراسته : هم اندرین سخنانم من و گواه منند مقدمان و بزرگان حضرت معمور.فرخی. چو رایت شه منصور از سپاهان زود بسیج حضرت معمور کرد بر هنجار. ابوحنیفهٔ اسکافی. و منزلت خویش نزدیک ما هرچه معمورتر دانی. (فارسنامهٔ ابن البلخی ص ۸۹). || پر و ممتلی و آکنده. (ناظم الاطباء). انباشته از نقود و زر و سیم : و این مرد را بفرماید تا بازدارند و نزنند و از وی و پسرش خط بستانند به نام خزانهٔ معمور. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ۱۶۴). و خطی بداده اند به طوع و رغبت که به خزانهٔ معمور سیصد هزار دینار خدمت کنند. (تاریخ بیهقی چ فیاض ص ۱۷۰). امیر گفت خلیفه را چه باید فرستاد احمد گفت بیست هزار من نیل رسم رفته است خاصه را... و نثار به تمامی که روز خطبه کردند و به خزانهٔ معمور است، و خداوند زیادت دیگر چه فرماید. (تاریخ بیهقی چ فیاض ص ۲۹۳). || عمارت شده و تعمیرشده و بنای نیک آراسته شده و مرمت شده. (ناظم الاطباء). || جاری و روان. (ناظم الاطباء). || پررونق. فارغ از دغدغه : ملک همه آفاق گرفتی و گشادی دولت به تو عالی شد و ملت به تو معمور. امیرمعزی.

کلمات هم‌قافیه با «معمور»

مشاهده واژگان هم‌وزن و هم‌آهنگ ختم‌شده به «ور» برای سرودن شعر

راهنمای اختصارات لغت‌نامه دهخدا

نشانه‌های اختصاری و معانی آن‌ها

اِ = اسم

اِخ = اسم خاص

اِ صوت = اسم صوت

اِ فعل = اسم فعل

اِ مرکب = اسم مرکب

اِ مص = اسم مصدر

ص = صفت

ص نسبی = صفت نسبی

ن تف = نعت تفضیلی

نف = نعت فاعلی

ن ل = نسخه بدل

ن م = نعت مفعولی

ع = عربی

ظ = ظاهراً

ج = جلد

ج، = جمع

جِ = جمعِ…

جج، = جمع‌الجمع

ججِ = جمع‌الجمعِ…

ص = صفحه

صص = صفحات

مص = مصدر

مص مرکب = مصدر مرکب

ح = حاشیه

حامص = حاصل مصدر

چ = چاپ

|| = نشانه معنی بعدی مدخل

__ = نشانه ترکیب یا زیرمدخل

ق = قید

ق.م. = قبل از میلاد

م. = میلادی

(ص) = صلّی‌الله علیه و آله و سلم

(ع) = علیه‌السلام

(س) = سلام‌الله علیه

فان = فرهنگ اسدی نخجوانی

حفان = حاشیه فرهنگ اسدی نخجوانی

حبط = حبیب‌السیر چاپ طهران

خارج می‌شوید؟

برای خروج از سایت اطمینان دارید؟

برای دسترسی باید وارد شوید