معنی معطل کردن
6 بازدید
[ مُ عَ طْ طَ کَ دَ ] (مص مرکب) از کار باز کردن و بیکار کردن. مهمل گذاشتن. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا): روشنان زان حکم کاول کرده اند دست آفت زو معطل کرده اند. خاقانی (دیوان چ عبدالرسولی ص ۵۱۰). || محو و نیست کردن. (از ناظم الاطباء). || سرگردان کردن. (ناظم الاطباء). || در انتظار گذاشتن. منتظر نگه داشتن.
کلمات همقافیه با «معطل کردن»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «دن» برای سرودن شعر