معنی معطل
6 بازدید
[ مُ عَ طْ طَ ] (ع ص) زمین مردهٔ هیچکاره. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء) (آنندراج) (از اقرب الموارد). || زن که پیرایه بر وی نکنند. (مهذب الاسماء). بی پیرایه. (دهار). زن پیرایه از وی برکشیده. (از منتهی الارب) (از محیط المحیط). و رجوع به تعطیل شود. || بیکار مانده و فروگذاشته. (آنندراج) (غیاث). متروک شده. ترک کرده شده. گذاشته شده. مهمل گذاشته و اهمال شده. (ناظم الاطباء): هیچ موجودی معطل نیست. (از رسالهٔ سیر و سلوک خواجه نصیر طوسی). لامعطل فی الوجود. (امثال و حکم ص ۱۳۵۸). || باطل. (ناظم الاطباء) (از فرهنگ جانسون). هدر. مهدور: نظری مباح کردند و هزار خون معطل دل عارفان ببردند و قرار هوشمندان. سعدی. || از کار بازمانده. (ناظم الاطباء) (از فرهنگ جانسون): دو دستم به سستی چو پوده پیاز دو پایم معطل دو دیده عرن. ابوالعباس (یادداشت به خط مرحوم دهخدا). || نامسکون و غیرمعمور. (ناظم الاطباء). خراب. ویران. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا). || استعمال ناشده. (ناظم الاطباء) (از فرهنگ جانسون). || معدوم و ناپدید. (ناظم الاطباء) (از فرهنگ جانسون). || ناتوان و بیچاره و بینوا و درمانده و نادار. (ناظم الاطباء) (از فرهنگ جانسون). || بی فایده و بیحاصل. (ناظم الاطباء). || تهی و خالی. (ناظم الاطباء) (از فرهنگ جانسون). || در انتظار گذاشته. منتظر مانده. (ناظم الاطباء) (از فرهنگ جانسون). || سرگردان. (ناظم الاطباء). || کهنه شده. (ناظم الاطباء) (از فرهنگ جانسون). || یکی از اقسام طرح است و طرح، انداختن حروف معجم یا مهمل است از شعر یا انشا. و رجوع به طرح شود.[ مُ عَ طْ طِ ] (ع ص) آنکه صانع عزوجل را انکار کند و شرایع را باطل انگارد. ج، معطلون. (منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء): ورش تو نیست نهی خود معطلی به یقین از این دو دانش توحید تو به عیب و عوار. ناصرخسرو (دیوان چ سهیلی ص ۱۷۹). دی جدل با معطلی کردم که ز توحید هیچ ساز نداشت.خاقانی. و رجوع به معطله شود.
کلمات همقافیه با «معطل»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «طل» برای سرودن شعر