معنی معطل گذاشتن
6 بازدید
[ مُ عَ طْ طَ گُ تَ ] (مص مرکب) مهمل گذاشتن. عاطل و بی بهره رها کردن : پیوسته بر تخت بنشستی و از خصایص دقیقه ای مهمل و معطل نگذاشتی. (سلجوقنامهٔ ظهیری ص ۴۵). شکر خدای کن که موفق شدی به خیر زانعام و فضل خود نه معطل گذاشتت. سعدی. اهل و عیالش را بی معاش و معطل نگذارد. سعدی. (مجالس). || منتظر گذاشتن. در انتظار نگه داشتن و رجوع به معطل کردن شود.
کلمات همقافیه با «معطل گذاشتن»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «تن» برای سرودن شعر