معنی معطلی
4 بازدید
[ مُ عَ طْ طَ ] (حامص) درنگی و دیری. (ناظم الاطباء). گرفتار چیزی شدن و وقت خود را صرف آن کردن: پختن این غذا یک ساعت معطلی دارد. (فرهنگ لغات عامیانهٔ جمال زاده). منتظر ماندن. انتظار. - بدون معطلی؛ بی معطلی. بدون درنگ. بدون انتظار کشیدن. || بیکاری. || سرگردانی. (ناظم الاطباء). || اهمال و غفلت. (ناظم الاطباء).
کلمات همقافیه با «معطلی»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «لی» برای سرودن شعر