معنی معطله
5 بازدید
[ مُ عَ طْ طَ لَ ] (ع ص) تأنیث معطل. ضایع گذاشته. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا). || خراب. ویران. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا). || بیکاره. بیمصرف: آلت معطله. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا). و رجوع به معطل شود.[ مُ عَ طْ طِ لَ ] (اِخ) لقبی است که به وسیلهٔ اهل سنت مخصوصاً اشاعره به فرقی که از خداوند نفی اسماء و صفات می کرده اند داده می شد و باطنیان بیشتر به این اسم خوانده شده بودند. (خاندان نوبختی ص ۲۶۴). آنان که نفی صفات کنند از باری تعالی. مقابل صفاتیه. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا). و رجوع به بیان الادیان چ اقبال ص ۲۱ و مُعَطِّل شود.
کلمات همقافیه با «معطله»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «له» برای سرودن شعر