معنی معجز

معنی معجز

5 بازدید
[ مَ جَ / مَ جِ ] (ع مص) ناتوان شدن. (تاج المصادر بیهقی). ناتوان گردیدن. معجزة [ مَ جَ / جِ زَ ] . (منتهی الارب) (از آنندراج) (از ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). || ترک دادن چیزی را، که کردن آن واجب بود. || کاهلی کردن. (از منتهی الارب) (از ناظم الاطباء). || (اِمص) ضعف و سستی و ناتوانی. (ناظم الاطباء).
[ مُ جِ ] (ع ص، اِ) عاجزکننده. (آنندراج) (غیاث). درمانده کننده. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا): عاجزی گرگ است ای غافل که او مردم خورد عاجزی تو بی گمان هر چند کاکنون معجزی. ناصرخسرو. تو معجز ملکانی و هست رای ترا به ملک معجزهٔ بیشمار از آتش و آب. مسعودسعد. || خرق عادت و کرامات نبی. (غیاث) (آنندراج). معجزه و اعجاز. (ناظم الاطباء): عصا برگرفتن نه معجز بود همی اژدها کرد باید عصا. غضایری (از امثال و حکم ص ۱۱۰۴). به یک چشم زد از دل سنگ سخت به معجز برآورد نو بر درخت.اسدی. در حربگه پیمبر ما معجزی نداشت از معجزات خویش قویتر ز قوتش. ناصرخسرو. کلیم آمده خود با نشان معجز حق عصا و لوح و کلام و کف و رخ انور. ناصرخسرو. با معجز انبیا چه باشد زراقی و بازی دوالک.ابوالفرج رونی. بلی در معجز و برهان بر ابراهیم چنین باید که نه صیدش کند اختر نه دامن گیرد اصنامش. خاقانی. عیسی ام رنگ به معجز سازم بقم و نیل به دکان چه کنم.خاقانی. به ساعتی شکند رمح او طلسم عدو به پیش معجز موسی چه جای نیرنگ است. ظهیر فارابی. به معجز بدگمانان را خجل کرد جهانی سنگدل را تنگدل کرد.نظامی. به معجز میان قمر زد دو نیم. سعدی (بوستان). همی آهن به معجز نرم گردد. (گلستان). و رجوع به معجزه شود. - معجز عیسوی؛ احیاء موتی. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا). زنده ساختن مردگان : یاد باد آنکه چو چشمت به عتابم می کشت معجز عیسویت در لب شکرخا بود.حافظ. - معجز نظام؛ دارای نظام اعجازآمیز. که نظم و تربیت آن معجزآساست : بر طبق کلام معجز نظام {/Bمََا نَنْسَخْ مِنْ آیَةٍ. ۱-۴۲:۱۰۶/}(قرآن ۲/۱۰۶) (حبیب السیر چ قدیم تهران ص ۱۲۴). برطبق کلام معجز نظام {/Bوَ جَعَلْنََاکُمْ شُعُوباً...۱۰-۱۲۴۹:۱۳/}(قرآن ۱۳/۴۹) (حبیب السیر چ قدیم تهران جزو ۴ از ج ۳ ص ۳۲۳). - معجزنما؛ نشان دهندهٔ معجز. ظاهر سازندهٔ معجزه: معجزنما محمد و مشکل گشا علی است. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا). - معجزنما شدن؛ ظهور معجزی از مزاری و بقعه ای از پیامبر یا ائمه یا اولیاء. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا). || فارسیان به معنی عاجز گردانیدن کسی را به امری و یا امری غریب که بدان عاجز توان کرد استعمال کنند. (آنندراج). شگفت. شگفتی. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا). امر خارق العاده. کاری شگفت انگیز که بیرون از جریان طبیعی امور باشد: معجز حسن آشکارا کردی و پنهان شدی خوش نشستی چون قیامت در جهان انگیختی. خاقانی. صورت جام و باده بین معجز دست ساقیان ماه نو و شفق نگر نور فزای صبحدم.خاقانی. ز آتش موسی برآرم آب خضر ز آدمی این سحر و معجز کس ندید. خاقانی. معجز کلی فرستادت به مدح تو جزاش از سحر اجزایی فرست.خاقانی. - معجز آثار؛ عجیب و نادر. (ناظم الاطباء). که کارهای اعجازآمیز و شگفتی آور از او ظهور کند. - معجز آوردن؛ معجز ظاهر ساختن. اتیان معجزه. اظهار امر خارق العاده : از پس تحریر نامه کرده ام مبدا به شعر معجز آوردن به مبدا برنتابد بیش از این. خاقانی. - معجز نشان؛ حیرت انگیز و عجیب و مشهور در کرامت و اعجاز. (ناظم الاطباء). - معجزنمای؛ نشان دهندهٔ معجز. کاری شگفت انگیز نماینده : زین دم معجز نمای مگذر خاقانیا کزدم این دم توان زاد عدم ساختن.خاقانی. و رجوع به دو ترکیب بعد شود. - معجز نمایی؛ معجز نشان دادن. کاری شگفت انجام دادن : غم چه باشد چون ضمیر وحی پرداز مرا فرمدحش آیت معجزنمایی می دهد. خاقانی. و رجوع به ترکیب قبل و بعد شود. - معجز نمودن؛ معجز نشان دادن. کاری شگفت انگیز انجام دادن : به شعر خوب و شیرین جان فزایم به حکمت در سخن معجز نمایم. ناصرخسرو (دیوان چ سهیلی ص ۵۴۱). در سخن عطار اگر معجز نمود تو به اعجاز سخن می نگروی.عطار. و رجوع به دو ترکیب قبل شود.

کلمات هم‌قافیه با «معجز»

مشاهده واژگان هم‌وزن و هم‌آهنگ ختم‌شده به «جز» برای سرودن شعر

راهنمای اختصارات لغت‌نامه دهخدا

نشانه‌های اختصاری و معانی آن‌ها

اِ = اسم

اِخ = اسم خاص

اِ صوت = اسم صوت

اِ فعل = اسم فعل

اِ مرکب = اسم مرکب

اِ مص = اسم مصدر

ص = صفت

ص نسبی = صفت نسبی

ن تف = نعت تفضیلی

نف = نعت فاعلی

ن ل = نسخه بدل

ن م = نعت مفعولی

ع = عربی

ظ = ظاهراً

ج = جلد

ج، = جمع

جِ = جمعِ…

جج، = جمع‌الجمع

ججِ = جمع‌الجمعِ…

ص = صفحه

صص = صفحات

مص = مصدر

مص مرکب = مصدر مرکب

ح = حاشیه

حامص = حاصل مصدر

چ = چاپ

|| = نشانه معنی بعدی مدخل

__ = نشانه ترکیب یا زیرمدخل

ق = قید

ق.م. = قبل از میلاد

م. = میلادی

(ص) = صلّی‌الله علیه و آله و سلم

(ع) = علیه‌السلام

(س) = سلام‌الله علیه

فان = فرهنگ اسدی نخجوانی

حفان = حاشیه فرهنگ اسدی نخجوانی

حبط = حبیب‌السیر چاپ طهران

خارج می‌شوید؟

برای خروج از سایت اطمینان دارید؟

برای دسترسی باید وارد شوید