معنی مظفر

معنی مظفر

5 بازدید
[ مُ ظَفْ فَ ] (ع ص) مظفار. (اقرب‌ الموارد) (محيطالمحيط). فيروزمندی داده‌ شده. (آنندراج) (غياث). فيروز. (دهار). مرد به مراد خود رسيده هر چه باشد و پيروزی و نصرت‌يافته و جوانمرد به مراد خود رسيده‌ هرچه باشد و فتح و ظفريافته و پيروز و منصور و پيروزی‌يافته. نصرت‌يافته. آن که بر کاری دست زند برخوردار گردد. (ناظم‌ الاطباء). به مراد رسيده. آرزويافته. کامروا. پيروز. منصور: کدامين خواجه آن خواجه که امروز بدو نازد همی شاه مظفر.فرخی. از آنجا مظفر و منصور و با غنيمت و ستور و سلاح بسيار نماز شام را به شهر بازآمدند. (تاريخ بيهقی چ اديب ص‌436). پسرش مهتر مظفر بخرد بر پای می‌بود هم به روزگار سلطان محمود و هم در اين روزگار. (تاريخ‌ بيهقی چ اديب ص‌273). مظفری ملکی خسروی خداوندی‌ که مير شهرگشای است و شاه شيرشکار. مسعودسعد. اقوال پسنديده مدروس گشته... و حق منهزم و باطل مظفر. (کليله و دمنه). و به يمن ناصيت... مظفر و منصور بازگردم. (کليله و دمنه). خاقانيا وظيفهٔ عيدی بيار هان‌ پس پيش بر به حضرت شاه مظفرش. خاقانی. خاقان کبير ابوالمظفر سر جمله شده مظفران را.خاقانی. ملک مؤيد مظفر و منصور معظم. (سندبادنامه‌ ص‌8). جهان‌بخش آفتاب هفت کشور که دين و دولت از وی شد مظفر.نظامی. سلطان از ديار هند مظفر و منصور با اموال‌ موفور و نفايس نامحصور بازگشت. (ترجمهٔ تاريخ يمينی چ 1 تهران ص‌419). اميرکبير عالم عادل مؤيد و مظفر و منصور. (گلستان چ‌ فروغی ص‌9). - رجل مظفر؛ ای صاحب دوله فی‌الحرب. (ناظم الاطباء). - مظفر گشتن؛ پيروز شدن. فائق‌ گشتن‌: زين جهان چونکه او مظفر گشت‌ کرد خيره سوی گريز آهنگ.ناصرخسرو. - مظفرلوا؛ که علم فتح و پيروزی دارد. که‌ لوای ظفر و نصرت با اوست‌: صاحبقران‌ مظفرلوا بزم عيش و طرب آراسته. (حبيب‌السير). || لقب ماه صفر، ماه دوم از دوازده ماه‌ قمری؛ صفرالمظفر. || (اِخ) از اعلام است. (ناظم الاطباء).
[ مُ فَ ] (ع ص) خراشيده شده با ناخن. || پيروزمند گردانيده شده. (ناظم الاطباء).
[ مُ ظَفْ فَ ] (اِخ) حاکم مرو در اواخر ايام سلطان محمد خوارزمشاه بود و به‌ مجيرالملک شرف‌الدين شهرت داشت. و رجوع به تاريخ مغول اقبال ص‌52 و 54 شود.
[ مُ ظَفْ فَ ] (اِخ) معروف به مولا مظفر. به نام قاسم‌بن محمد۱ منجم. او راست: تنبيهات المنجمين که به سال 1031 برای شاه‌ عباس تأليف کرده است. وی منجم دربار بود. (از يادداشتهای مرحوم دهخدا).
[ مُ ظَفْ فَ ] (اِخ) دولتشاه سمرقندی‌ او را خاقانی ثانی ميداند. اما فقير شعری از او نديده‌ام که قابل اين وصف باشد. اما فاضلی‌ دانشمند بوده بسيار بی‌تکلف ميزيسته و در نزد اهل دنيا بسيار معتبر بوده. لباس چرکين‌ پوشيدی و در تحليهٔ باطن کوشيدی و معاصر ملک معزالدين کبری. روزی سلطان به‌ مدرسه و حجرهٔ وی درآمد ديد که مولانا بر روی خاک نشسته کهنه کتابی چند بر روی‌ خاک نهاده مطالعه ميکرد. سلطان گفت در اين‌ هفته هزار دينار صلهٔ شعر از من گرفتی چرا گليمی نخريدی که بر او بنشينی. مولانا گفت‌ اين فرشی که در زير پای شماست نهصد دينار خريده‌ام. بعد از جاروب کردن معلوم شد که‌ قالی ممتازی بود. سلطان غايت بی‌تکلفی‌ مولانا را ديد. خادم مدرسه را فرمود که من‌بعد هر روز از تصفيه حجرهٔ مولانا غافل نشو اميد اين حال از بی‌اعتنايی امور دنيا باشد نه از کثافت. و اين اشعار از اوست: ای برسمن از مشک بعمدا زده خالی‌ مسکين دل من گشته ز حال تو به حالی‌ ای از بر من دور همانا خبرت نيست‌ کز مويه چو مويی شدم از ناله چو نالی. (آتشکده آذر ص 154).
[ مُ ظَفْ فَ ] (اِخ) ابن ابراهيم‌بن‌ جماعهبن علی عيلانی (544 -623) معروف‌ به ابوالعز و ملقب به موفق‌الدين شاعر و اديب‌ مصری. او راست «ديوان شعر» و «مختصر فی‌العروض». وی کور بوده و در قاهره متولد شد و در همانجا درگذشت. (از اعلام زرکلی‌ ج 3 ص‌1049) و رجوع به معجم الادباء ج 7 ص‌160 شود.
[ مُ ظَفْ فَ ] (اِخ) ابن ابی‌الحسن‌بن‌ اردشير عبادی مروزی مکنی به ابومنصور. رجوع به ابومنصور مظفر در همين لغت‌نامه و تتمهٔ صوان‌الحکمه و تاريخ‌الحکماء ص‌232 شود.
[ مُ ظَفْ فَ ] (اِخ) ابن حسن‌ نظام‌الملک و ملقب به فخرالملک و مکنی به‌ ابوالفتح در دوران پادشاهی سنجر (جلوس‌ 511 هـ . ق.) و پس از برکناری مجيرالملک به‌ کمک مادر سلطان سنجر و امير ارغوش به‌ وزارت رسيد و پس از چندی به ضرب خنجر يکی از اسماعيليان کشته شد. رجوع به‌ دستورالوزارء چ سعيد نفيسی ص‌188 و ابوالفتح مظفر شود.
[ مُ ظَفْ فَ ] (اِخ) ابن رئيس‌الرؤسا. بعد از فرار فخرالدوله از بغداد به تقلد منصب‌ سرافراز گرديد و چون اندک زمانی به مراسم‌ آن امر پرداخت. المقتدی باللََّه به سببی او را معزول گردانيد. (از دستور الوزراء ص‌87).
[ مُ ظَفْ فَ ] (اِخ) ابن سليمان‌بن مظفر نبهانی. از پادشاهان دولت نبهانيه در بلاد عمان است. بعد از وفات عراربن فلاح در سال 1024 هـ . ق. ولايت يافت. و اين ولايت‌ مدت دو ماه ادامه داشت تا اينکه در حصن‌القربه درگذشت. (از اعلام زرکلی ج 3 ص‌104).
[ مُ ظَفْ فَ ] (اِخ) ابن علی که بعدها به‌ امير عصامی شهرت يافت. مردی عاقل و زيرک بود و در دوران عمران‌بن شاهين‌ مؤسس اماره بطيحه (بين واسط و بصره) نشو و نما يافت. عمران وی را حاجب خود قرار داد که در آن عهد حاجب همانند وزير در اين‌ روزگار است. چون امور بطيحه به محمد پسر عمران رسيد. مظفربن علی راضی نبود. پس‌ اکابر سپاه را جمع کرد و بر قتل محمد اتفاق‌ کردند و او را در سال 373 هـ . ق. بقتل رساندند و اباالمعالی‌بن حسين‌بن عمران را بجای وی‌ نشاندند؛ ولی طولی نکشيد که مظفر او را عزل‌ کرد و حکومت بطيحه را در اختيار خود گرفت. وی در زمان خود با مردم در نهايت‌ خوبی رفتار می‌کرد و مورد حمايت آل‌بويه‌ بود. وی در سال 376 هـ . ق. درگذشت. (از اعلام زرکلی ج 3 ص‌1049).
[ مُ ظَفْ فَ ] (اِخ) ابن محتاج از خاندان‌ آل محتاج. رجوع به ابوبکر محمدبن مظفربن‌ محتاج و آل محتاج و تعليقات چهارمقالهٔ عروضی تأليف دکتر معين ص‌179 و 187 و شرح احوال رودکی سعيد نفيسی ص‌1262، 1263، 1265، 1281، 1282 و 1284 و ابوسعد مظفر شاه چغانی شود.
[ مُ ظَفْ فَ ] (اِخ) ابن محمدبلخی‌ مکنی به ابوالجيش متوفی به 367 هـ . ق. از شاگردان ابوسهل اسماعيل‌بن علی نوبختی و معلم شيخ مفيد بود. و رجوع به خاندان‌ نوبختی اقبال ص‌105 شود.
[ مُ ظَفْ فَ ] (اِخ) ابن ناصرالدين‌ محمدبن قلاوون. وی پس از برادر خويش‌ ملک کامل در 747 هـ . ق. بسلطنت مصر {P(1) -در يادداشت ديگری مظفربن محمد قاسم‌بن منجم ذکر شده است. P}&{$21079$}رسيد و پس از يکسال سلطنت، او را بکشتند. (از قاموس اعلام ترکی ج‌3 ص‌1904).
[ مُ ظَفْ فَ ] (اِخ) ابن ياقوت از جانب‌ مقتدر خليفه حاکم اصفهان بود. با مرداويج‌ زياری جنگ کرد و مغلوب شد. به فارس‌ پيش پدر رفت. ياقوت با لشکر بجنگ‌ مرداويج رفت او هم منهزم گرديد. مظفر در سال 323 هـ . ق.۱ ابن مقله وزير مقتدر را که‌ مسبب حبس و قتل برادر خود (محمدبن‌ ياقوت) ميدانست با قراولان حجريه دستگير ساخت و خليفه را که در دست رؤسای کشور آلتی بيش نبود به عزل ابن‌مقله وادار نمود. رجوع به تاريخ گزيده چ نوائی ص‌409 و خاندان نوبختی اقبال ص 205 و دستورالوزراء ص‌78 و مجمل‌التواريخ و القصص ص‌390 شود.
[ مُ ظَفْ فَ ] (اِخ) ابوالجيش خراسانی. رجوع به همين کلمه شود.
[ مُ ظَفْ فَ ] (اِخ) امير شرف‌الدين. از جملهٔ پادشاهان آل مظفر بود. از همه کهتر اما سرآمد ميدان روزگار شد. بغايت پاکدامن و نيکواعتقاد بود. وی به سال 713 هـ . ق. درگذشت. و رجوع به شرف‌الدين مظفر و تاريخ گزيده از صص‌616 -620 شود.
[ مُ ظَفْ فَ ] (اِخ) برکيارق‌بن ملکشاه. رجوع به برکيارق‌بن ملکشاه و اخبارالدوله سلجوقيه شود.
[ مُ ظَفْ فَ ] (اِخ) سيف‌الدين حاجی‌ (747 هـ . ق.) از مماليک بحری است. (طبقات‌ سلاطين لين پول ص‌71).
[ مُ ظَفْ فَ ] (اِخ) سيف‌الدين قدوز (657 هـ . ق.) از مماليک بحری است. (طبقات‌ سلاطين لين پول ص‌71).
[ مُ ظَفْ فَ ] (اِخ) شبانکاره. از بزرگزادگان فارس بود. چون به هرات رفت‌ در دربار سلطان حسين ميرزا در سلک اعاظم‌ اهل قلم درآمد آنگاه منصب وزارت يافت. پس از چندی مغضوب و کشته شد. رجوع به‌ دستورالوزراء ص‌399 و حبيب السير شود.
[ مُ ظَفْ فَ ] (اِخ) صلاح‌الدين يکی از مماليک بحری است. رجوع به صلاح‌الدين و ترجمهٔ تاريخ طبقات سلاطين اسلام ص‌72 شود.
[ مُ ظَفْ فَ ] (اِخ) محمدبن عبداللََّه‌بن‌ محمدبن مسلمه تجيی. از علماء اندلس بود و به مظفر و ابن افطس شهرت داشت. وی حاکم‌ بطليوس بود که در همانجا درگذشت. او راست «التذکره» در پنجاه جزء مشتمل به‌ فنون و آداب علوم و جنگ و سير. اين کتاب‌ به نام مظفری نيز شهرت داشت. (از اعلام‌ زرکلی ج 2 ص‌928).

کلمات هم‌قافیه با «مظفر»

مشاهده واژگان هم‌وزن و هم‌آهنگ ختم‌شده به «فر» برای سرودن شعر

راهنمای اختصارات لغت‌نامه دهخدا

نشانه‌های اختصاری و معانی آن‌ها

اِ = اسم

اِخ = اسم خاص

اِ صوت = اسم صوت

اِ فعل = اسم فعل

اِ مرکب = اسم مرکب

اِ مص = اسم مصدر

ص = صفت

ص نسبی = صفت نسبی

ن تف = نعت تفضیلی

نف = نعت فاعلی

ن ل = نسخه بدل

ن م = نعت مفعولی

ع = عربی

ظ = ظاهراً

ج = جلد

ج، = جمع

جِ = جمعِ…

جج، = جمع‌الجمع

ججِ = جمع‌الجمعِ…

ص = صفحه

صص = صفحات

مص = مصدر

مص مرکب = مصدر مرکب

ح = حاشیه

حامص = حاصل مصدر

چ = چاپ

|| = نشانه معنی بعدی مدخل

__ = نشانه ترکیب یا زیرمدخل

ق = قید

ق.م. = قبل از میلاد

م. = میلادی

(ص) = صلّی‌الله علیه و آله و سلم

(ع) = علیه‌السلام

(س) = سلام‌الله علیه

فان = فرهنگ اسدی نخجوانی

حفان = حاشیه فرهنگ اسدی نخجوانی

حبط = حبیب‌السیر چاپ طهران

خارج می‌شوید؟

برای خروج از سایت اطمینان دارید؟

برای دسترسی باید وارد شوید