معنی مطبوع
6 بازدید
[ مَ ] (ع ص) خوشآينده و مرغوب طبع. (غياث) (آنندراج). خوشآيند و خنيده و موافق ميل و موافق طبع و مرغوب طبع و دلنشين و دلچسب و مقبول و خوشگل. (ناظم الاطباء). مرغوب. مطابق ميل. مطابق طبع. خوشآيند. دلپسند. خاطرپسند. (يادداشت به خط مرحوم دهخدا): پس اين مسئله بخلاف آن قياس است که خواجه کرده است که يزدان مطبوع است بر خير و قادر نيست بر شر و اهريمن مطبوع است بر شر و قادر نيست بر خير. (کتاب النقض ص446). گويند هر مکلف که مطبوع باشد از قبل خدای تعالی بر ايمان و طاعت هرگز کفر نتواند آوردن. (کتاب النقض ص446). غريب از خوی مطبوعت که روی از بندگانپوشی بديع از طبع موزونت که در بر دوستان بندی. سعدی. ای چشم خرد حيران در منظر مطبوعت وی دست هوس کوتاه از دامن ادراکت.سعدی. فتنهانگيزی و خون ريزی و خلقی نگرانند که چه شيرين حرکاتی و چه مطبوع کلامی. سعدی. سلطان را سخن گفتن او مطبوع آمد. (گلستان). حافظا گر مدد از بخت بلندت باشد {P(1) .(فرانسوی) ++21++ifitartS - P}{P(2) .(فرانسوی) muil++21++htip++60++ - P}{P(3) -ناظم الاطباء در ذيل مُطبَقَه آرد: مؤنثمطبق و الحروف المطبقه: ص و ض و ط و ظ. P}{P(4) .(فرانسوی) noitcoc++21++D - P}{$21056$}صيد آن شاهد مطبوعشمايل باشی.حافظ. از بهر دل کسی بدست آوردن مطبوع نباشد دگری آزردن. (از امثال و حکم ج1 ص108). - غيرمطبوع؛ بدگل و زشت و غيرمقبول و برخلافميل. (ناظم الاطباء). - مطبوع افتادن؛ خوش آمدن. مورد قبول و خوشآيندی قرار گرفتن. - نامطبوع؛ ناخوشايند: لاجرم در بزرگی نامقبول و نامطبوع آمد. (گلستان). || چاپشده و بهطبعرسيده. (ناظم الاطباء). مهر کرده شده. نقش کرده. چاپ زده. چاپ کرده. چاپی. مقابل خطی. (يادداشت به خط مرحوم دهخدا). و رجوع به مادهٔ بعد شود.
کلمات همقافیه با «مطبوع»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «وع» برای سرودن شعر