معنی مضطر
9 بازدید
[ مُ طَرر ]۳ (ع ص) (از «ضرر») حاجتمند. (از منتهی الارب) (از اقرب الموارد) (از محيطالمحيط). تنگدست و حاجتمند۴. (ناظم الاطباء): خاقانيم نه واللََّه خاقان نظم و نثرم گويندگان عالم پيشم عيال و مضطر. خاقانی (ديوان چ سجادی ص19). || ضرررسيده. (غياث) (آنندراج): ما جرم چه کرديم نزاديم بدان وقت محروم چرائيم ز پيغمبر و مضطر؟ ناصرخسرو (ديوان چ مينوی ص509). || مجازاً به معنی بیاختيار و بيچاره. (غياث) (آنندراج). بيچاره. (دهار) (از منتهی الارب) (از اقرب الموارد) (از محيطالمحيط). بیاختيار و ناچار و لاعلاج.۵ (ناظم الاطباء). صيغهٔ اسم مفعول باشد از اضطرار که از باب افتعال است. بدانکه هر مصدری که از باب افتعال باشد و فاء کلمه ضاد معجمه يا صاد مهمله واقع شود تاء افتعال را به طاء مهمله بدل کنند چنانکه در اضطراب و اضطرار و اصطبار که در اصل اضتراب و اضترار و اصتبار بود. (غياث) (آنندراج): جهانجوی در حسن او گشته حيران سخنگوی در وصف او مانده مضطر. ناصرخسرو. زيرا که جمله پيشهوران باشند اينها به کار خويش درون مضطر. ناصرخسرو. تو بی هنری چرا عزيزی او بی گنهی چراست مضطر؟ ناصرخسرو (ديوان چ سهيلی ص153). عميدالملک نواب خليفه را در بند آورد... تا خليفه مضطر و منزعج شد. (سلجوقنامهٔ ظهيری). تيغت در آب آذر شده چرخ و زمين مضطر شده دودش به بالا برشده رنگش به پهنا ريخته. خاقانی (ديوان چ عبدالرسولی ص391). جان مضطر چو خاک راهش گشت روی بر خاک اضطرار نهاد. عطار (ديوان چ تفضلی ص113). بدان رسد و بدان کشد که همه عاجز و مضطر و درويش و بدحال گردند. (تاريخ قم ص143). عاجز از موی ميانت مردمان موشکاف مضطر از درک دهانت مردمان خردهبين. وحشی (ديوان چ اميرکبير ص25).
کلمات همقافیه با «مضطر»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «طر» برای سرودن شعر