معنی مصقله
5 بازدید
[ مِ قَ لَ ] (ع اِ) مصقله. آلت زدودن زنگ و صيقل دادن. ج، مصاقل. (ناظم الاطباء). آلت زدودن. (منتهی الارب) (آنندراج). آلتی است آهنی که بدان کارد و شمشير و آينهٔ فولادی را از زنگ پاک نمايند و روشن کنند. (آنندراج).[ مِ قَ لَ ] (ع اِ) مصقله. مصقل. آلتی که بدان بزدايند. آنچه بدان روشن کنند آينه يا جامه يا شمشير و يا کاغذ را. سنگسو. سوهان. مهره. مهرهٔ گازر. (يادداشت مؤلف). آنکه بدان آهن روشن کنند. (مهذب الاسماء): به يادکردش بتوان زدود از دل غم به مصقله بتوان برد زآينه زنگار.فرخی. مصقلهست اين علم و زنگ جهل را چيز نَزْدايد مگر اين مصقله.ناصرخسرو. - مصقله کردن؛ پاک و صافی کردن. به صيقل زدن. زنگ زدودن: جان دوم را که ندانند خلق مصقلهای کرد و به جانان سپرد.رودکی.[ مَ قَ لَ ] (اِخ) ابن هبيرهبن شبل ثعلبی شيبانی. از بکربن وائل و از واليان و ياران حضرت علیبن ابيطالب بود. حضرت علی او را به يکی از نواحی اهواز فرستاد ولی او به معاويه پيوست و در جنگ صفين در کنار او بود. معاويه پس از رسيدن به خلافت، او را به ولايت طبرستان منسوب کرد ولی او در راه قبل از رسيدن به طبرستان کشته شد (حدود سال 50 هـ . ق.) و مردم بدو مثل زنند و گويند: «لايکون هذا حتی يرجع مصقله من طبرستان». (از اعلام زرکلی).
کلمات همقافیه با «مصقله»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «له» برای سرودن شعر