معنی مصقل
6 بازدید
[ مُ صَقْ قَ ] (از ع، ص) مهرهزده. صيقليافته. صيقلی. صيقلدادهشده. در تابناکی و جلا همانند آينه شده: بفرمود تا خانهٔ مکعب مسطح بنا کردند و سطوح او را به گچ و مهره مصقل گردانيدند. (سندبادنامه ص64). خانهٔ مصقل همه جا روی توست از پس آن ديدهٔ تو سوی توست.نظامی. به صورتگری بود رومی بهپای مصقل همی کرد چندين سرای.نظامی.[ مِ قَ ]۱ (ع اِ) ابزاری که بدان جلا میدهند و صيقل میزنند و زنگ چيزی را میزدايند، و بزداغ نيز گويند. سو. (ناظمالاطباء). سوهان. مهره. ج، مصاقل. (يادداشت مؤلف): آئينهٔ زنگآلود دلها به مصقل هدايت جلا داد [ حضرت محمد (ص) ] . (ترجمهٔ تاريخ يمينی). در مجالس متعدد به مصقل مواعظ و نصايح زنگ کربت و ملال از مرآت ضمير منير میزدودند. (ظفرنامهٔ يزدی ج2 ص364). || قطعه فلزی که قصابان بدان کارد تيز کنند.[ مِ قَ ] (ع ص) مصقع. خطيب بليغ. مقلوب مصلق است. (ناظمالاطباء). خطيب بليغ. (منتهی الارب) (آنندراج) (از اقرب الموارد). و رجوع به مصلق و مصقع شود.
کلمات همقافیه با «مصقل»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «قل» برای سرودن شعر