معنی مشکول
5 بازدید
[ مَ ] (ع ص) آن است که يک دست و يک پای سفيد دارد. (مهذب الاسماء) (از محيطالمحيط) (از اقرب الموارد). در عربی يک دست و يک پای سفيد را گويند از دواب. (برهان) (آنندراج). || اسبی که دارای شکال يعنی پایبند باشد. (ناظم الاطباء) (از محيطالمحيط) (از اقرب الموارد). || (اصطلاح عروض) رکنی است که حرف ثانی و حرف سابع آن را افکنده باشند. (منتهی الارب) (آنندراج). رکنی است که از اجتماع خَبْن و کفّ در فاعلاتن پيدا شود، چون فعلاتُ به ضم تا که از فاعلاتن حاصل شود. (از المعجم فی معايير اشعار العجم). آنکه حرف دوم و هفتم حذف شود چون الف اول و نون در فاعلاتن. (يادداشت مؤلف). به اصطلاح عروض، هر رکنی که حرف دويم و حرف هفتم آن را افکنده باشند، مانند مستفعلن و متفعلُ، و فاعلاتن و فعلاتُ. (ناظم الاطباء). || خطی که اِعراب و حرکات کلمات آن نگاشته باشد. صاحب حرکات: کلمهٔ مشکول. کتابی مشکول. (يادداشت مؤلف).[ مَ ] (اِ مصغر) مشک و خيک کوچک باشد و آن را خيکچه و مشکيچه نيز خوانند. (برهان) (آنندراج). مشک کوچک و آن را مشکيزه يعنی مخفف مشکريزه و مشکچه نيز گويند. (انجمن آرا). سِعَن. مشک خرد. (يادداشت مؤلف). خيکچه و مشکيچه و مشک کوچک. (ناظم الاطباء). || مهمل کشکول. (برهان) (آنندراج).[ مَ ] (اِخ) دهی از دهستان کنجگاه است که در بخش سنجبد شهرستان خلخال واقع است و 336 تن سکنه دارد. (از فرهنگ جغرافيائی ايران ج4).
کلمات همقافیه با «مشکول»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «ول» برای سرودن شعر