معنی واژه مشکل
28 بازدید
[ مُ کِ ] (ع ص) پوشيده و پنهان و مشتبه. ج، مشاکل. (ناظم الاطباء). کار پوشيده و مشتبه. (آنندراج). مشتبه. پوشيده. ملتبس. مختلطالقرعه لکل امر مشکل. (يادداشت مؤلف): راز عقول و مشکل ارواح کشف اوست اسرار علم مطلقش از بر نکوتر است. خاقانی (ديوان چ سجادی ص75). || دشوار و سخت و صعب و زحمتدار و درهم و پيچدار و مغلق. (ناظم الاطباء). دشوار، و با لفظ افتادن و بردن و کردن مستعمل است. (آنندراج). در تداول فارسی بمعنی دشوار، صعب، عسير، عويص، سخت، دشخوار، مفصل، غامض آيد. (يادداشت مؤلف): که داند عشق را هرگز نهايت سؤالی مشکل آوردی و منکر.فرخی. مسئلههای خلافی رفت سخت مشکل، و بوصادق در ميان آمد و گوی از همگان بربود. (تاريخ بيهقی چ اديب ص206). در کار چو گشت با تو مشکل عاجز مشو و مباش خرسند.ناصرخسرو. ور بپرسيش يکی مشکل گويَدْت به خشم سخن رافضيان است که آوردی باز. ناصرخسرو. پيش آر قران و پرس از من از مشکل و شرحش و معانی.ناصرخسرو. از علی مشکل نماند اندر کتاب حق مرا علم بوبکر و عمر گو پيشم آر ای ناصبی. ناصرخسرو. در ملک خللی فاحش و مشکلی شنيع ظاهر گشت. (ترجمهٔ تاريخ يمينی چ 1 ص358). بنشست و خطبه کرد به فصلالخطاب و گفت گر مشکليت هست سؤالات کن تمام. خاقانی (چ سجادی ص302). در شهادتگه عشق است رسيدن مشکل خاقنی راه چنان نيست که آسان برسم. خاقانی (ديوان چ سجادی ص 648). مشکل حال چنان نيست که سر باز کنم عمر در سر شده بينم چو نظر باز کنم. خاقانی. چون از نماز بپرداختند يکی از اصحاب گفت مرا مشکلی هست، اگر اجازهٔ پرسيدن است. (گلستان). الا يا ايها الساقی ادر کأساً و ناولها که عشق آسان نمود اول ولی افتاد مشکلها. حافظ. قرهالعين من آن ميوهٔ دل يادش باد که چه آسان بشد و کار مرا مشکل کرد. حافظ. مشکل من حل نگشت با همه کوشش بر سخن من گواست ايزد بيچون. ميرزا ابوالحسن جلوه. - امثال: -مشکل دو تا شد، نظير: ما ازددت الاعمی. (امثال و حکم دهخدا ص1714). -مشکلی نيست که آسان نشود مرد بايد که هراسان نشود.؟ رجوع به «مرگ چارهای ندارد» شود. (امثال و حکم دهخدا ص1714). -گويم مشکل وگر نگويم مشکل، نظير: مرا دردی است اندر دل که گر گويم زبان سوزد وگر پنهان کنم ترسم که مغز استخوان سوزد. ؟ (از امثال و حکم دهخدا ص1335). || رمان مشکل؛ اناری ترش شيرين شفه۳. (مهذبالاسماء). || در اصطلاح اهل حديث {P(1) -چنين است در برهان چ معين، ولی درانجمنآرا و ناظم الاطباء «مشکفشان از قفا» آمده است. P}{P(2) -اين ترکيب گويا از بيت خاقانی: نکهت خويَش ز عشق مشکفشان از فقاع شيبت مويش به صبح برفنمای از سداب. استخراج شده و هرچند بعضی کلمات بيت دارای نسخهبدلهائی است، بههرحال «مشکفشان از فقاع» در بيت مورد بحث خوشبوی و معطر و مانند آن معنی ميدهد. P}{P(3) -اين کلمه در هر سه نسخهٔ خطی کتابخانهٔلغتنامه ذيل ميم مضموم، بدين معنی آمده ولی در ديگر کتابهای لغت ديده نشده است. P}&{$20967$}روايتی است مشتمل بر الفاظ مشکل که معانی آنها را اشخاص متبحر در ادبيات دريابند. (فرهنگ علوم نقلی). آنچه بعد از تأمل و طلب مقصود از آن بدست آيد. (از تعريفات جرجانی). در اصطلاح درايه خبری است که الفاظ آن مبهم و غير واضحالمعنی باشد و يا حاوی مطالب عميق باشد که دور از فهم متعارف مردم باشد.[ مُ شَکْ کَ ] (ع ص) صورتبسته و پيکرگرفته. (ناظم الاطباء). شکلپذيرفته. صورتبسته. پيکرگرفته. (فرهنگ فارسی معين): آنگاه گويم هر که مر يک جوهر را به شکلهای مختلف مشکل بيند. (جامعالحکمتين ناصرخسرو از فرهنگ فارسی معين). || مرتب شده. || خوشگل و خوشنما و زيبا. (ناظم الاطباء).[ مُ کِ ] (اِخ) حاکم عراق (در زمان حکومت اتابک مظفرالدين). رجوع به تاريخ گزيده چ براون ج1 ص525 شود.