معنی مشکبيد
4 بازدید
[ مُ / مِ ] (اِ مرکب) بيدمشک. (برهان) (ناظم الاطباء). نوعی از هفده انواع بيد که گل آن خوشبوی باشد آنچه بعضی شاعران مشک بيد بمعنی چوب سياه گفتهاند، آن چوب درخت ديگر است سياهرنگ و راستقامت که از آن قلمهای کتابت ميسازند. (غياث) (آنندراج): بر ارغوان قلادهٔ ياقوت بگسلی بر مشکبيد نايژهٔ عود بشکنی.منوچهری. کبودش تن و برگ يکسر سپيد سيه تخمش و بار چون مشکبيد.اسدی. پر از حلقه شد زلفک مشکبيدش پر از در شهوار شد گوشوارش.ناصرخسرو. بدرّيد بر تن سلب مشکبيد ز جور زمستان به پيش بهار.ناصرخسرو. بيچاره مشکبيد شده عريان با گوشوار و قرطهٔ ديبا شد.ناصرخسرو. زآن می گلگون که بيد سوخته پرورد بوی گل و مشکبيد خام برآمد.خاقانی. برآموده چون نرگس و مشکبيد به موی سيه مهرههای سپيد.نظامی. مشکبيد از درخت عود نشان گاه کافور و گاه مشکفشان.نظامی. بر او چادری از رخام سپيد چو برگ سمن بر سر مشکبيد.نظامی. زلف سيه بر سر سيم سپيد مشکفشان بر ورق مشکبيد.نظامی. همه مويم چو کافور سپيد است چو مشکی بود اکنون مشکبيد است.عطار. و رجوع به «بيدمشک» و جنگلشناسی ساعی ج2 ص194 و گياهشناسی گلگلاب ص258 شود. || بمعنی عود هم به نظر آمده است. (برهان). آنچه در برهان بمعنی عود نوشته، اصلی ندارد. (سراجاللغات) (از فرهنگ نظام و حاشيهٔ برهان چ معين).
کلمات همقافیه با «مشکبيد»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «يد» برای سرودن شعر