معنی مشک
23 بازدید
[ مُ / مِ ]۱ (اِ) ... ناف آهوی خطائی است و عربان مسک خوانند. (برهان). فارسی به کسر ميم و اهل ماوراءالنهر بضم ميم خوانند و عرب مِسک بجای شين، سين دانند و مشک بر چهار قسم خواهد بود اول را ترکی نامند از حيوانی شبيه به آهوی چينی بطريق حيض يا بواسير دفع شود بر روی سنگها منجمد در غايت خوشبويی چنانکه بوی آن رعاف آورد و رنگش زرد و با صلابت باشد و قطعات آن دراز و قليلالوجود است. دويم تبتی و آن از نافه حاصل شود که خون اطراف در ناف جمع شده بعد از رسيدن به سبب خارشی که در پوست آن حادث شود بر سنگها ماليده تا جدا شود. سيم چينی که بعد از ذبح حيوان اطراف ناف آن را به دست ماليده تا خون اطراف در ناف جمع شود. پس با ناف آهو بريده خشک نموده به اطراف برند و آن با صلابت باشد. چهارم هندی و آن خونی است که از ذبح آن حيوان گرفته با جگر و سرگين رودهٔ او مخلوط نموده قدری مشک خالص به آن ممزوج ساخته در نافها کرده باطراف فرستند. علامت غش آن سياهی مفرط و سنگينی آن است. اما آهوی آن حيوانی است از آهو کوچکتر در بلاد چين و هند و ترک پيدا شود به اندک اختلاف و آن را آهوی چينی نامند. دستها کوتاهتر از پای اوست و دو دندان پيش کج بطرف زمين و شاخ آن سپيد و منحنی... که به دنبالهٔ آن ميرسد و در آن سوراخها دارد که استنشاق هوا به آن ميکند. (انجمن آرا) (از آنندراج). تر، تازه، سارا، خشک، سوده از صفات اوست و به طراز و تاتار و چين و ختن و تبت منسوب. (بهار عجم) (آنندراج). مادهای سياه و بسيار معطر که محتوی در يک قسم کيسه است در زير شکم يکنوع حيوان شبيه به آهو که آن را آهوی مشک گويند. و مشک اذفر بهترين اقسام مشک و مشک تاتاری مشکی که از تاتارستان میآورند. و مشک تبت، مشکی که از تبت میآورند و مشک زمين و يا مشک زمينی: سعد. و مشک نافه: مشک خالص بیغش. (ناظم الاطباء). بالضم و بالکسر هر دو صحيح است چرا که اهل فارس به کسر ميم و اهل ماوراءالنهر به ضم ميم خوانند و مسک بالکسر و سين مهمله معرب آن است. (غياث) (از فرهنگ رشيدی). مسک. (ترجمانالقرآن). لغويين آن را در جملهٔ ذکورهالطيب يعنی عطرها که جامه رنگين نکند و از اينرو مردان نيز آن را توانند به کار بردن، آوردند. مادهای نهايت خوشبوی در کيسهای که آن را نافه گويند و در زير شکم آهوی مشکين نرينه جای دارد. مشک مشموم. مشک پخته. مشک آميخته. غاليه. لاتينی مسکوس۲ آهوی مشکين ليکن بگمان من چون اين حيوان در مشرق بوده است اصل کلمه شرقی است و لاتنها هم از مشرق گرفتهاند. (يادداشت مؤلف). ابنالبيطار گويد نوعی «راوند» را «راوند» ترکی گويند... چنانکه مشک را عراقی گويند برای اينکه از راه عراق به ما میرسد. (يادداشت مؤلف). سنسکريت «موسکا»۳ مصغر «موس»۴موش، يونانی «موسکوس»۵، لاتينی «موسکوس»۶... مادهای است معطر مأخوذ از کيسهای مشکين به اندازهٔ تخم مرغی، مستقر در زير پوست شکم آهوی ختايی نر. وقتی که تازه باشد به رنگ شکلات و لزج است. اما خشک آن به صورت گرد دارای طعم کمی تلخ و بوی تند است. آن را بهعنوان اساس بسياری از عطريات به کار میبرند. (از حاشيهٔ برهان چ معين). آهوی مشک با ديگر آهوان در چهره و رنگ و شکل و شاخ تفاوتی ندارد. تنها فرق آن با ديگر آهوان در آن است که آهوی مشک را دو دندان است همچون دندان فيل، از فک بيرون آمده باندازهٔ يک شبر يا کمتر يا بيشتر. (از مسعودی). کيفيت تکوين مشک چنان است که: طبيعت آهو، خون را بناف آن فرستد، و چون در ناف بسته شود و برسد خارش گيرد و آهو را آزار دهد پس به صخرهها و سنگها رود که آفتاب بر آن تافته و گرم شده است و ناف خويش را بدان سنگها بخارد و او را خوش آيد، تا آنکه از خاراندن ناف بر سنگ پوست ناف شکافته شود و ماده بر سنگ روان گردد، آنچنانکه دملی بشکافد. و آهو از اين کار لذتی میيابد۷. و چون ماده از ناف بيرون رود جراحت بهم آيد و باز خون در آنجا فراهم گردد. مردم تبت برای بدست آوردن اين ماده به چراگاههای آهو روند و خونی را که طبيعت آهو به عمل آورده و آفتاببخشکانيده وهوا در آن اثر کرده بر اين سنگ بيابند. و در نافهها که از آهوان شکار شده گرفتهاند، نهند. و اين نيکوترين مشک است که پادشاهان تبت آن را به کار برند و برای يکديگر هديه فرستند. و گاه بازرگانان از آنجا حمل کنند اما بيشتر مشک را از طريق شکار آهو به دست آورند. چنانکه آهو را با دام يا با تير شکار کنند و بکشند و نافهٔ آن را ببرند، و در اين وقت خون در ناف آهو گرم است و هنوز تازه بود و نارسيده و بوی آن گندناک باشد، چون بوی عرق تن. پس زمانی نگاه دارند تا بوی ناخوش آن برود و هوا در آن اثر کند و بمشک بدل شود. (از مروجالذهب چ مطبعهٔ ازهريهٔ مصر ج1 صص68-69). آنچه در مفردات ابنالبيطار ذيل کلمهٔ مشک آمده گويا مأخوذ از همين شرح است و مؤلف هم بمأخذ خود تصريح کرده است. ابنسينا نويسد: نيکوترين مشک، تبتی است و گويند چينی است سپس خرخيزی، سپس هندی، سپس دريائی. (قانون، ادويهٔ مفرده). عبارت تذکرهٔ ضرير انطاکی نيز خلاصهای است از قول مسعودی جز اينکه دو نوع ديگر از مشک در اين کتاب آمده، يکی بنام مشک ترکی که گويد بشکل حيض از آهو بر سنگ روان ميشود. و نويسد که کسی که قائل به نجاست مشک است اين نوع را اراده کرده است، و ديگری هندی که آن خونی است که به ذبح از آهو گيرند و با کبد آن و مشک بياميزند و خشک کنند. (از شرح {P(1) -برهان اين کلمه را به کسر اول و سکونثانی و کاف فارسی ضبط کرده است. P}{P(2) .(فرانسوی) csuM ,(لاتينی) sucsuM - P}{P(3) .aksum - P}{P(4).s++70++m - P} {P(5) .soksoM - P}{P(6) .sucsuM - P}{P(7) -اين ماده هنگامی که از ناف آهو بيرونمیآيد سبز و بدبو است، سپس در مجاورت هوا رنگ آن سرخ تند و بوی آن خوش ميگردد. P}&{$20960$}بيتهای مشکل ديوان انوری تأليف سيدجعفر شهيدی ص50): يک لخت خون بچهٔ تاکم فرست از آنک هم بوی مشک دارد و هم گونهٔ عقيق.رودکی. از گيسوی او نسيمک مشک آيد وز زلفک او نسيمک نسترون. رودکی (شرح احوال چ سعيد نفيسی ص1043). به جای مشک نبويند هيچکس سرگين به جای باز ندارند هيچکس ورکاک. ابوالعباس. از اين ناحيت (تغزغز) مشک بسيار خيزد. (حدود العالم). اتفاق کردند که سيم زنند از شش چيز زر و نقره و مشک و ارزيز و آهن و مس. (تاريخ بخارای نرشخی چ مدرس رضوی ص51). بدان خستگيش اندرآکند مشک بفرمود پس تاش کردند خشک. فردوسی (شاهنامه چ بروخيم ص6776). مرا گفت شاه يمن را بگوی که بر گاه تا مشک بويد به بوی. فردوسی (شاهنامه چ بروخيم ص66). بش و يال اسبان کران تا کران براندوده از مشک و از زغفران. فردوسی (شاهنامه ايضاً ص218). شتروار ارزن بدين هم شمار همان دنبه و مشک و روغن هزار.فردوسی. گفتم که مشک ناب است آن جعد زلف تو گفتا به بوی و رنگ عزيز است مشک ناب. عنصری. چو مشک بويا، لکنْش۱ نافه بوده ز غژب چو شير صافی پستانْش بوده۲ از پاشنگ. عسجدی. خانهای زرين و جواهر و عنبرينها و کافور بنهاد و مشک و عود بسيار در آنجا نهادند. (تاريخ بيهقی چ اديب ص366). ببايد دانست فضل را هرچند که پنهان دارند آخر آشکار شود چون بوی مشک. (تاريخ بيهقی چ اديب ص206). بهشتی است بومش ز کافور خشک گياهش ز عنبر درختانْش مشک.اسدی. گرامی هميشه به بوی است مشک چو شد بوی، چه مشک و چه خاک خشک. اسدی. ز دُم ريختی گرد کافور خشک ز منقار ياقوت و از پرّ مشک.اسدی. چون بوی خوش از مشک جدا گشت و زر از سنگ بيقدر شود مشک و شود سنگ مزور. ناصرخسرو. مشک باشد لفظ و معنی بوی او مشک بیبو ای پسر خاکستر است. ناصرخسرو. مشک نادانان مبوی و خمر نادانان مخور کاندر اين عالم ز جاهل عطری و خمار نيست. ناصرخسرو. خوشبوی هست آنکه همی از وی خاک سياه مشک شود ما را.ناصرخسرو. به کافور عزلت خنک شد دل من سزد گر ز مشک کسی شم ندارم.خاقانی. آهو از سنبل تتار چريد نه به مشک است زنده نام تتار.خاقانی. خاک پای و خط دستت گهر و مشک منند با چنين مشک و گهر عشق ز سر درگيرم. خاقانی. باد گو رقص بر عبير کند سبزه را مشک در حرير کند. نظامی (هفتپيکر چ وحيد ص15). از شتر بارهای پر زر خشک وز گرانمايههای گوهر مشک.نظامی. بند سر نافه گرچه خشک است بوی خوش او گوای مشک است.نظامی. برده رونق به تيزبازاری تار زلفش ز مشک تاتاری.نظامی. مشک را حق بيهده خوش دم نکرد بهر شم کرد از پی اخشم نکرد.مولوی. ورنه مشک و پشک پيش اخشمی هر دو يکسان است چون نبود شمی.مولوی. ز خارت گل آورد و از نافه مشک زر از کان و برگ تر از چوب خشک. سعدی. عود ميسوزند يا گل ميدمد در بوستان دوستان يا کاروان مشک تاتار آمدهست. سعدی. فضل و هنر ضايع است تا ننمايند عود بر آتش نهند و مشک بسايند.سعدی. هم ببايد سخن بگفت آخر مشک را چون توان نهفت آخر؟اوحدی. خاک از ايشان چگونه مشک شود گر به دريا روند خشک شود.اوحدی. - طراز مشک؛ کنايه از خط تازهدميده: ماه ترکستان طراز مشک بر ديبا کشيد مشک و ديبا را به قدر و قيمت اعلا کشيد. عثمان مختاری (ديوان چ همائی ص77). - مشک اذفر؛ بهترين اقسام مشک. (ناظم الاطباء). مشک تيزی بود. (زمخشری). و رجوع به اذفر شود. - مشک به ختن بردن؛ کار نابجا کردن. - مشک تبت؛ مشکی که از تبت میآورند. (ناظم الاطباء). مسعودی آرد: در بلاد تبت آهوی مشک تبتی است که از چينی بهتر است از دو جهت يکی آنکه آهوی تبتی... گياهان خوشبوی را میچرد و آهوان چينی علف خشک میخورند. ديگر آنکه مردم تبت مشک را از نافه بيرون نمیکنند، ليکن چينيان آن را از نافه بيرون آورند و خون و ديگر چيزها بدان آميزند... نيکوترين و خوشبوترين مشک آن است که هنگامی از آهو بيفتد که نيک رسيده باشد. - مشک تتاری، مشک تاتاری؛ مشکی که از تاتارستان میآورند. (ناظم الاطباء). رجوع به مشک شود. (امثال و حکم دهخدا). - مشک در آستين نهفتن؛ به کار محال پرداختن. - مشک در شراب کردن؛ کنايه از بيهوش کردن. (غياث) (آنندراج). کنايه از بيهوش گردانيدن و شدن. (مجموعهٔ مترادفات ص72). - مشکده؛ مشکدهنده: ترياکده اوست مشکده او چون چشم گوزن و ناف آهو. خاقانی (از ترجمهٔ محاسن اصفهان ص11). - مشک را به باد سپردن؛ نظير: گوشت و دنبه به گربه و گله به گرگ سپردن است. (از امثال و حکم دهخدا). - مشک را کافور کردن؛ کنايه از پير شدن و پير و کهنه. (مجموعهٔ مترادفات ص82). موی سياه را سفيد کردن. (آنندراج). - مشک سارا؛ مشک نفيس و اعلا. (ناظم الاطباء). مشک خالص و بیغش: بر آن چتر ديبا درم ريختند ز بر مشک سارا همی بيختند.فردوسی. که با زيردستان مدارا کنم ز خاک سيه مشک سارا کنم. يزدی (ظفرنامه چ اميرکبير ص389). و رجوع به مشک شود. - مشک سوده؛ مشک ساييدهشده: باد گويی مشک سوده دارد اندر آستين باغ گويی لعبتان جلوه دارد بر کنار.فرخی. - مشک سياه؛ نوعی مشک. مشک خشکشده: سر زلف پيچان چو مشک سياه وز او مشکبو گشته مشکوی شاه.نظامی. و رجوع به مشک شود. - مشک ناب؛ مشک خالص و نفيس. (ناظم الاطباء). مشک بیغش. - مشک نافه؛ مشک خالص بیغش. (ناظم الاطباء). مشک خالص را گويند که از گوزن ختايی به دست آيد. - مشک نباتی۳؛ روغنی معطر است که از پنيرک سازند. (يادداشت مؤلف). - امثال: -مشک آن است که ببويد نه آنکه عطار بگويد. {P(1) -ليکنش (ذيل پاشنگ لغتنامه). P}{P(2) -بود (ذيل پاشنگ ايضاً). P}{P(3) .(فرانسوی) elat++21++g++21++- v esuM P}{$20961$}-مشک داند حکايت عطار. (امثال و حکم دهخدا). -مشک را چون توان نهفت آخر؟ || کنايه از موی سياه محبوب و جز آن: مرا سال بر پنچهويک رسيد چو کافور شد مشک و گل ناپديد.فردوسی. زمانه زرّ و گل بر روی من ريخت همان مشکم به کافور اندر آميخت. (ويس و رامين). دو ارغوان خود از مشک زير ابر مپوش دو شنبليد من از لاله زير ژاله مکن. عثمان مختاری (ديوان چ همايی ص578). ای روی تو همچو مشک و موی تو چو خون ميگويم و میآيمش از عهده برون. ظهير فاريابی. چون مشک گيسوی تو به کافور شد بدل زين پس مگير دامن خوبان مشک خط. ظهير فاريابی. - مشک انداز کردن؛ کنايه از پراکندن موی: گهی مرغول جعدش باز کردی ز شب بر ماه مشک انداز کردی.نظامی. - مشک را کافور کردن؛ موی سياه را سفيد کردن. (غياث) (از آنندراج) (فرهنگ رشيدی). - مشک گلسپر؛ کنايه از زلف که بر چهرهٔ چون گل افتد: چه سحرهاست که آن نرگس دژم داند چه لعبهاست که آن مشک گلسپر دارد. عثمان مختاری (ديوان چ همايی ص54). || در دو بيت زير از فردوسی به نظر ميرسد که مرکب را با مشک میآميختهاند، و يا از مشک بجای مرکب استفاده میشده است خوشبوی ساختن نامه را: بفرمود تا پيش او شد دبير بياورد قرطاس و مشک و عبير.فردوسی. نشستند پس فيلسوفان به هم گرفتند قرطاس و مشک و قلم.فردوسی.[ مَ ] (اِ) خيک سقايان. (آنندراج). قربه. (منتهی الارب) (نصابالصبيان). رکوه. قنديد. غرب. غاويه. اناب. (منتهی الارب). در پهلوی مشک۱، و آن اصلاً بمعنی چرم، مخصوصاً چرمی که در آن آب ريزند و سپس بصورت «مشک اپرزين» در پهلوی... درآمده بمعنی خيمهٔ سلطنتی و همين معنی است که در فارسی مشکوی و مشکو شده. (از حاشيهٔ برهان چ معين). پوست گوسفند که درست و بدون شکافتن از وسط کنده باشند خواه آن را دباغی کرده يا نکرده باشند و در آن ماست و دوغ و آب و جز آن ريزند. (ناظم الاطباء). راويه. خيک آب. خيک بیموی. خيک. نای مشک. نار مشک. (يادداشت مؤلف): سپهبد بفرمود تا مشک آب پر از باد کردند هم درشتاب.فردوسی. هم از پيش آن کس که با بوی خوش همی رفت با مشک صد آبکش.فردوسی. بشد لنبک و مشک چندی کشيد خريدار آبش نيامد پديد.فردوسی. خواجه احمد حسن گفت: از ژاژ خائيدن توبه کردی؟ گفت ای خداوند مشک و ستور بانی مرا توبه آورد. (تاريخ بيهقی چ اديب ص165). در راه بوالفتح بستی را ديدم خلقانی پوشيده و مشکی در گردن. (تاريخ بيهقی چ اديب ص163). گفتم بوالفتح بستی را با مشک ديدم سخت نازيبا، ستوربانيست اگر بيند وی را عفو کند. (تاريخ بيهقی چ اديب ص165). مشک پربادی از سر و دل و تن ريسمانی شوی به يک سوزن.سنائی. چه باشی مشک سقايان گهت دق و گه استسقا نثارافشان هر خوان و زکوهاستان هر خانی. خاقانی. آب و آتش بزن تو بر تن مشک خواه از او آب، خواه آتش زن.خاقانی. تا به گوش ابر آن گويا چه خواند تا چه مشک از ديدهٔ خود اشک راند. مولوی. کشتی چو شکست خواجه را در دريا مشکی پرباد به ز انبان زرش.واعظ قزوينی.[ مَ ] (اِ) (اصطلاح کشتیگيران) فنی است از کشتی که دست راست حريف را با دست چپ گيرند و به گردن خود بکشند. پای راست او را با دست راست بگيرند و به گردن گيرند و از سر خود او را به زمين زنند.[ مُ ] (اِخ) دهی از دهستان رودآب است که در بخش فهرج شهرستان بم واقع است و 285 تن سکنه دارد. (از فرهنگ جغرافيائی ايران ج8).
کلمات همقافیه با «مشک»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «شک» برای سرودن شعر