معنی مشروطه
5 بازدید
[ مَ طَ ] (ع ص) مشروطه. مؤنث مشروط. رجوع به مشروط شود. || (اصطلاح منطق) در منطق قضيهای که در آن شرط به کار رفته باشد و آن انواع دارد: - مشروطهٔ خاصه؛ (اصطلاح منطق) در منطق عبارت از قضيهٔ مشروطهٔ عامه مقيد بلادوام ذاتی است و قضيهای است که حکم در آن به ضرورت ثبوت محمول برای موضوع و يا سلب آن از موضوع به شرط اتصاف ذات موضوع به وصف عنوانی باشد اعم از آن که وصف جزء موضوع بود يا ظرف ضرورت باشد. مثال: کل کاتب متحرک الاصابع مادام کاتباً لا دائما. (از فرهنگ علوم عقلی سجادی). - مشروطهٔ دائمه؛ (اصطلاح منطق) در منطق قضيهای است که به حسب وصف ضروری و به حسب ذات دائمی که متحمل ضرورت و لاضرورت بود. (از فرهنگ علوم عقلی سجادی). - مشروطهٔ دائمهٔ لاضروريه؛ (اصطلاح منطق) در منطق قضيهای است که به حسب وصف ضروری بود و به حسب ذات دائم لاضروری. (از فرهنگ علوم عقلی سجادی). - مشروطهٔ ضروريه؛ (اصطلاح منطق) در منطق قضيهای است که هم بحسب وصف و هم به حسب ذات ضروری بود. (از فرهنگ علوم عقلی سجادی). - مشروطهٔ عامه؛ (اصطلاح منطق) در منطق عبارت از قضيهای است که حکم در آن به ضرورت ثبوت محمول برای موضوع يا سلب آن از او بود به شرط آن که موضوع متصف به وصف موضوع بود، يعنی وصف موضوع در حالتی در تحقق آن ضرورت باشد. مثال: کل کاتب متحرک الاصابع بالضروره مادام کاتباً. (از فرهنگ علوم عقلی سجادی). و رجوع به تعريفات جرجانی و اساس الاقتباس و دستور العلماء شود. - مشروطهٔ لادائمه؛ (اصطلاح منطق) در منطق قضيهای است که بحسب وصف ضروری بود و به حسب ذات لادائم. (از فرهنگ علوم سجادی). - مشروطهٔ لاضروريه؛ (اصطلاح منطق) در منطق قضيهای است که بحسب وصف ضروری بود و به حسب ذات لاضروری. (از فرهنگ علوم عقلی سجادی). || مشروطه: حکومت مشروطه نوعی حکومت که در آن وضع قوانين به عهدهٔ مجلس يا مجلسين. (شوری -سنا) باشد و دولت مجری آن قوانين محسوب ميگردد، مقابل استبداد. (فرهنگ فارسی معين). اصطلاحی است که در ايران به نوع حکومت کنديسيونل۳ و کنستیتوسيون۴ اطلاق گرديده، در مقابل حکومت ديکتاتوری و استبداد: ايران بطوری که دستخط فرموده و به عموم دول اعلان فرمودهايم مشروطه و در عداد دول کنستیتوسيون محسوب است. (از نامهٔ محمدعلیشاه خطاب به مردم از تاريخ مشروطهٔ ايران تأليف کسروی ص584). از پس مشروطه نو شد فکرها سبکهايی تازه آورديم ما. بهار (ديوان ج 2 ص 228). - مشروطهخواه؛ خواهان حکومت قانون و مخالف حکومت فردی و استبدادی. آن که طرفدار مشروطه باشد. مشروطهطلب. - مشروطهخواهی؛ طرفداری از مشروطه. مشروطهطلبی. - مشروطهطلب؛ مشروطهخواه. و رجوع به {P(1) -بدين معنی در کتب لغت معتبر ديده نشده و ظاهراً تصحيف شدهٔ سراب است. P}{P(2) -جرب در لبهای شتر. P}{P(3) .(فرانسوی) lennoitidnoC - P}{P(4).(فرانسوی) noitutitsnoC - P}{$20947$}ترکيب مشروطهخواه شود. - مشروطهطلبی؛ مشروطهخواهی. - مشروطهٔ مشروعه؛ حکومت مبتنی بر مشروطه و منطبق با احکام اسلام ظاهراً اين اصطلاح را شيخ فضلاللََّه نوری و يا طرفداران او وضع کردهاند: يک دستهٔ ديگر ... مشروعه را به ميان آوردند و از ميان مشروطهخواهان به کنار رفتند. (تاريخ مشروطهٔ ايران تأليف کسروی چ 4 ص 259). و رجوع به همين کتاب صص 287-291 شود.[ مَ طَ ] (اِخ) دهی از بخش حومهٔ سوسنگرد شهرستان دشتميشان است که 200 تن سکنه دارد. مردم آنجا از طايفهٔ بنیطُرُف هستند. (از فرهنگ جغرافيايی ايران ج6).
کلمات همقافیه با «مشروطه»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «طه» برای سرودن شعر