معنی مشرف
10 بازدید
[ مُ شَرْ رَ ] (ع ص) بزرگی داده شده. (غياث). بزرگ. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء). بزرگداشته. حرمتکرده. (يادداشت به خط مرحوم دهخدا). بزرگ. سرافرازیدهنده و بزرگیدهنده و سرافراز. (از ناظم الاطباء). - مشرف ساختن؛ مشرف کردن. (ناظم الاطباء). - مشرف شدن؛ سرافراز شدن. (ناظم الاطباء): و به حضور آن عزيزان که... مشرف شدم. (مجالس سعدی). به اميدی که با لعل لبت خواهد مشرف شد می از کام صراحی رفته در پيمانه خواهد شد. ملا نظمی (از آنندراج). - مشرف کردن؛ سرافراز کردن. سرافرازی دادن. (از ناظم الاطباء). -مشرف گردانيدن؛ بزرگ گردانيدن. بزرگ داشتن کسی را: و شريف آن کس تواند بود که خسروان روزگار وی را مشرف گردانند. (کليله و دمنه). سلطان او را در مسند حکم بنشاند و به خلعت وزارت مشرف گردانيد. (ترجمهٔ تاريخ يمينی چ 1 ص 364). {P(1) -در آنندراج و اقرب الموارد و محيطالمحيط به ضم «راء» هم ضبط شده است. P}{$20943$}- مشرف گشتن؛ بزرگی يافتن: به پيغمبر عرب يکسر مشرف گشت و فر او ز ترک و رومی و هندی و سندی گيلی و ديلم. ناصرخسرو (ديوان چ تقوی ص 269). مشرف گشتهای تا تو گرامی گشتهای از حق مکرم بودهای تا بودهای وينها تو را در شان. ناصرخسرو (ايضاً ص 363). || کنگرهدار. دندانهدار. دندانه دندانه. مضرس: مشرفالاوراق؛ با برگهای کنگرهدار. مشرفالورق؛ با برگ کنگرهدار. مانند برگ گزنه. (يادداشت به خط مرحوم دهخدا): ورقه مشرف [ ای ورق ايريغارون ]. (ابنالبيطار، يادداشت به خط مرحوم دهخدا). و لها [ لجاوشير ] ورق... مستدير مشرف ذوخمس شرف. (ابنالبيطار ايضاً). و له [ لرعی الحمام ] ورق مشرف۱. (ابنالبيطار ايضاً). ورقه [ ورق سقولوقندريون ] مشرف مثل الورق البسفايج.[ مَ رَ ] (ع اِ) جای بلند. (غياث). بلندی زمين و جای بلند. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء). و رجوع به مُشرِف و دزی شود.[ ] (اِخ) احمدبيک. از اولاد خواجه سيفالملوک و جوانی است خوشذوق و خوشرفتار. با وجود اشتغال به نويسندگی به تحصيل علوم نيز رغبت دارد و از شغل خود دلگير است. طبع شعر بسيار خوبی دارد، ولی {P(1) .se++21++sicicni tnos selliuef seS - (لکلرک). P}{P(2) -نل: باژخواه. P}&{$20944$}چندان دقت نمیکند و اگر دقت کند شعر خوب ميگويد۱. از اوست: افسوس که روز زندگانی بگذشت عمر آمد و همچو کاروانی بگذشت بی غُرّهٔ مه عمر به سلخ انجاميد وين سلخ هم آنچنان که دانی بگذشت. (مجمع الخواص ص 60).[ مُ رَ ] (ع اِ) منظر بر بلندی. (منتهی الارب). منار و برج و هر منظری که بر بلندی باشد. (ناظم الاطباء).[ مُ رِ ] (ع ص) بلند. (غياث): جبل مشرف؛ کوه بلند و نمايان. (منتهی الارب). در اماکن بهمعنی بلند. (از اقرب الموارد). بالابرآمده. افراشته. بلند. رفيع. سرکوب. افراختهشده. بلندبرآمده و نمايان. (از ناظم الاطباء). - جبل مشرف؛ کوه بلند و نمايان. (ناظم الاطباء). - قبر مشرف؛ گور بلند که به سنگ و مانند آن بنا شده باشد و هو منهی عنه. (ناظم الاطباء). - مشرف بودن؛ سرکوب بودن. بلند و نمايان بودن. (از ناظم الاطباء). || بهمعنی ديدورشونده و از بالا نگاهکننده و بر بالا شونده و خبردار. (آنندراج). بر بالا شونده و خبردار. (غياث). از بالا به زير نگرنده. (ناظم الاطباء). - مشرف بر دريا و مانند آن؛ عبارت از عمارتی که بر لب آب واقع شود گويا دريا را میبيند. (آنندراج): و امير صفه فرموده بود بر ديگر جانب باغ برابر خضرا صفهٔ سخت بلند و پهناور خورد بالا مشرف بر باغ. (تاريخ بيهقی چ اديب ص 349). || مفتش و ديدهور. ناظر. نگرنده. بيننده. (از ناظم الاطباء). خبردهنده، منهی. کسی که به نهان و آشکار خبرها به دست آورده به فرمانروای خويش رساند: چون نام اريارق بشنيد [ قاضی شيراز ] و دانست که مردی با دندان آمد بخواست تا آنجا عامل و مشرف فرستد. (تاريخ بيهقی چ اديب ص 270). بر ايشان [ لشکر لاهور ] جاسوسان و مشرفان داری. (تاريخ بيهقی چ اديب ص 271). معتمدان من با وی بودهاند پوشيده، چنانکه وی ندانست و از آن مشرف و صاحب بريدان نيز بودند. (تاريخ بيهقی ص409). گفت دانم که چه انديشيدهای ما را بر تو مشرف به کار نيست و حال و شفقت و راستی تو سخت مقرر است. (تاريخ بيهقی چ اديب ص488). تا که مشرف اوست اجرام فلک را از فلک آن دو پير نحس رحلت کردهاند از بيم او. خاقانی. وآن دگر مشرف ممالک بود باجخواه۲ همه مسالک بود. نظامی (هفتپيکر ص 121). هزارت مشرف بیجامگی هست به صد افغان کشيده سوی تو دست.نظامی. ارکان دولت و اعيان حضرت را بايد که مشرف حال نهانی برگمارد. (سعدی). - مشرف بودن؛ جاسوس بودن. مخبر بودن. مراقب بودن تا هرچه اتفاق افتد خبردهد: و تعبيهها کردند تا بر وی مشرف باشد و هرچه رود، می باز نمايد تا ثمرات اين خدمت بيابد. (تاريخ بيهقی چ اديب ص 250). ولايت بلخ و سمنگان وی [ حاجب غازی ] داشت و کدخدايش سعيد صراف در نهان بر وی مشرف بود. (تاريخ بيهقی چ اديب ص 133). بوالحسن را گفت تو با بوالعلاء طبيب نزديک بکتغدی رويد و پيغام مرا با بکتغدی بگوئيد و بوالعلاء مشرف باشد. (تاريخ بيهقی ص 660). - مشرف کردن؛ جاسوس و خبردهنده ساختن کسی را. مراقب و مواظب کسی يا چيزی کردن کسی را: تو آن را گوش دار و جواب آن را بشنو که تو را مشرف کرديم تا با ما بگويی. (تاريخ بيهقی چ اديب ص 660). هرکه را شغلی بزرگ فرمايد، بايد که در سر يکی را بر او مشرف کند، چنانکه او نداند. (سياستنامه). || کسی که سرافرازی میکند و مهربانی مینمايد. (ناظم الاطباء). || مراقب. ناظر: چون مشرف است همت بر رازم نفسم غمی نگردد از آزم. مسعودسعد (ديوان ص 363). || نويسنده که بالای نويسندگان متعين شود تا از خيانت ايشان خبردار بوده باشد. (غياث) (آنندراج). || صاحبمنصبی در خزانه که تصديق میکند درستی حساب را. (ناظم الاطباء). ناظر اعمال دفترداران و محاسبان: و در آن دو سه روز پوشيده، بومنصور مستوفی را و خازن مشرفان و دبيران خزانه را بنشاندند. (تاريخ بيهقی چ اديب ص 260). و پوشيده مثال داد تا حاجب نوبتی برنشست و به خانهٔ بوسهل رفت با مشرفان و ثقات خواجه. (تاريخ بيهقی چ اديب ص 330). نماز ديگر سخنها بخواست مقابله کرد [ خواجه احمد حسن ] با آنچه خازنان سلطان و مشرفان نبشته بودند. (تاريخ بيهقی ص 154). مشرفان قدرم حسب مراد چون ندانند به ديوان چه کنم.خاقانی. صرف کرد آن همه به بيخوفی فارغ از مشرفان و مستوفی.نظامی. مستوفی عقل و مشرف رای در مملکت تو کارفرمای. نظامی (ليلی و مجنون ص 37). کيل ارزاق جهان را مشرفی تشنگان فضل را تو مغرفی. مولوی (مثنوی چ خاور ص 306). چو مشرف دو دست از امانت بداشت ببايد بر او ناظری برگماشت.(بوستان). ور او نيز درساخت با خاطرش ز مشرف عمل برکن و ناظرش.(بوستان). || مشرف در دورهٔ صفويه بهمعنی ناظر به کار رفته است، چون: مشرف آبدارخانه. مشرف اياغيخانه. مشرف بيوتات. مشرف توپخانه. مشرف خزانه. مشرف جباخانه. مشرف حويجخانه. مشرف شربتخانه. مشرف شعربافخانه. مشرف ضرابخانه. مشرف قورخانه و غانات. و رجوع به تذکره الملوک چ دبيرسياقی شود. || قريب و مستعد شدن ظهور امری از خير يا شر. (غياث) (آنندراج). نزديک. (ناظمالاطباء) (يادداشت به خط مرحوم دهخدا): مشرف به سقوط؛ نزديک به افتادن. (يادداشت ايضاً). - مشرف بر مرگ؛ بيمار سخت که اميد زيستن ندارد گويا که مرگ را میبيند. (آنندراج). نزديک به مرگ: قدم چون رنجه فرمودی ز بالينم مرو زودت بغايت مشرفم بر مرگ بنشين يکدمی ديگر. عرفی (از آنندراج). - مشرف شدن به اجل؛ نزديک شدن به مرگ: در حينی که مشرف شده بود به اجل ضرورت خويش و ملحق گردانيد او را به پدران او. (تاريخ بيهقی چ اديب ص 309).
کلمات همقافیه با «مشرف»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «رف» برای سرودن شعر