معنی مشاق
6 بازدید
[ مَشْ شا ] (ع ص) بسيار مشق کاریکننده. (غياث) (آنندراج). مأخوذ از عربی مشخکننده و کاریکننده. (ناظم الاطباء). || آن که مشق خط ميدهد و تعليم خط ميکند. (از ناظم الاطباء). آن که خط آموزد. معلم خط. خوشنويس که مشق خط دهد. خطآموز. آن که خط خوش دارد و خط آموزد. معلم که نيکويی خط آموزد کودکان را. آن که نوشتن خط نيکو داند و آموزد. استاد خط. (از يادداشتهای مرحوم دهخدا). || آن که به سپاهيان و سربازان تعليم قواعد جنگ ميکند. (ناظم الاطباء). آن که سربازان را رفتن و تيراندازی و جز آن آموزد. صاحب منصب که قدم و سواری و تيراندازی آموزد سربازان را. آن که سربازان را رفتن و تيرافکندن آموزد. معلم نظام و آموزش راه رفتن و افکندن توپ و تفنگ و ديگر امور نظامی. آن که در نظام رفتن و قدم برداشتن و جز آن آموزد. (از يادداشتهای به خط مرحوم دهخدا). || (اصطلاح موسيقی) در موسيقی، آن که موسيقی آموزد. آن که با اشارات و حرکات دست و سر و تن به دستهٔ نوازندگان دستور دهد. معلم موسيقی که با حرکات دست يا چوبی که در دست دارد اصول نگاهدارد. (يادداشت به خط مرحوم دهخدا). || کيمياگر. آن که به کار صناعت کيمياست (زرساز). اهل صنعت. آن که به صنعت کيميا اشتغال میورزد. مدعی ساختن زر. مشغول به امتحان ساختن زر. (يادداشت ايضاً).[ مَ شاقق ] (ع اِ) سختيها. جِ مشقه. (غياث) (آنندراج) (ناظم الاطباء): جوان را عذار ارغوانی در تحمل مشاق فراق زعفرانی شد. (سندبادنامه ص188).
کلمات همقافیه با «مشاق»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «اق» برای سرودن شعر