معنی مسخرگی
6 بازدید
[ مَ خَ رَ / رِ ] (حامص) مسخره درآوردن. استهزاء. بذله گوئی. لودگی. لاغ. هزل. سخریه. و رجوع به مسخره شود: از مسخرگی گذشت و برخاست پیغامبری ز مکر دستان. خاقانی. در میان حریفان شخصی بود مختل حال که از مسخرگی نانی حاصل می کردی. (جهانگشای جوینی). رو مسخرگی پیشه کن و مطربی آموز تا داد خود از کهتر و مهتر بستانی. عبید زاکانی . - مسخرگی کردن؛ تهکم. خندستانی کردن. - مسخرگی نمودن؛ مسخرگی کردن. تهکم. تماجن. (از المصادر زوزنی).
کلمات همقافیه با «مسخرگی»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «گی» برای سرودن شعر