معنی مسخره

معنی مسخره

6 بازدید
[ مَ خَ رَ / رِ ] (از ع، ص، اِ) آنکه مردمان با وی مطایبه کنند و استهزا و سخریه نمایند. (آنندراج). آنکه مردمان به او سخریه و استهزاء کنند. (کشاف اصطلاحات الفنون). آنکه بر او فسوس کنند. ج، مساخر. (دهار). استهزاءکننده و ریشخندکننده و بذله گو و لطیفه گو و بیهوده گو و مقلد و خوش طبع و شوخ و آنکه چیزهای خنده دار و مضحک ظاهر می سازد، و هر چیز مضحک و خرمی آور. (ناظم الاطباء). آنکه با کارها یا گفته های خنده آور مردم را خنداند. آنکه در دربار سلطانی شاه را به گفته ها و کرده های خویش خنداند. هازل. (نصاب الصبیان). ضحکه. (دهار). لوده. فسوس. افسوس. فسوسگر. افسوسگر. فسوسی. مضحکه. دلقک : چه زنی طعنه که با هیزان هیزند همه که توئی هیز و توئی مسخره و شنگ و مشنگ. حصیری (از فرهنگ اسدی). این مسخره با زن بسگالید و برفتند تا جایگه قاضی با بانگ و علالا. نجیبی (از فرهنگ اسدی). چرا چون ز یک اصل بود آدمی یکی عالم آمد یکی مسخره.(از قرةالعیون). آنچه برادرش داده است به صلت... و دبدبه زن را و مسخره را باید پس ستد. (تاریخ بیهقی ص ۲۵۹). لاجرم خلق همه همچو امامان شده اند یکسره مسخره و مطرب و طرار و طناز. ناصرخسرو. چون نشنوی همی و نبینی همی به دل گوشت به مطرب است و دو چشمت به مسخره. ناصرخسرو. متوکل مزاح پیشه بود، و مسخره ای بود که او را متوکل پیوسته عذاب داشتی... و متوکل از آن خندیدی و او فریاد داشتی. (مجمل التواریخ و القصص). همچو دزدان به کنب بستهٔ آونگ دراز دزد نی چوب خورد، کاج خورد مسخره نی. سوزنی. از مطرب بد زخمه و شب بازی بدساز سنگ و سرح (؟) حبه زن و مسخره و حیز. سوزنی. فلک به مسخرهٔ مست پشت خم ز فتادن ز زخم سیلی مردان کبود گردن و پشتش. خاقانی. پیش هر خس چو کرم فرمان یافت عقل را مسخره فرمان چه کنم.خاقانی. در کشتی مسخره ای بود هر ساعتی بیامدی و موی سر من بگرفتی و برکندی و سیلی بر گردن زدی من خود را بر مراد خود یافتمی. (تذکرةالاولیاء عطار). یک بار دیگر آن بود که در حالی گرفتار آمدم مسخره ای بر من بول کرد آنجا نیز شاد شدم. (تذکرة الاولیاء عطار). این مسخره را اندیشهٔ سفری افتاد. (جهانگشای جوینی). در آخر بدو گفتم ای مسخره چه کردی تو باری بدین محبره. یحیی کاشی (در مناظره با قلمدان). - مسخره مرد؛ مردی لوده و شوخ : بوقی پاسبان لشکر و مسخره مردی خوش. (تاریخ بیهقی ص ۴۶۰). || سخریه و فسوس و استهزاء و خندخریش و وشیه. (ناظم الاطباء). افسوس. زیچ. لاغ : هر چه به عالم دغا و مسخره بوده است از در فرغانه تا به غزنی و قزدار.نجیبی. گوش و دل خلق همه زین سبب زی غزل و مسخره و طیبت است. ناصرخسرو. بیتی دو سه ثنای تو خواهم به نظم کرد وانگه فروروم به مزیح و به مسخره.سوزنی. || در اصطلاح صوفیه، آنکه در هنگامهٔ مردمان کشف و کرامات خود بیان کند و لاف درویشی و معرفت زند. (کشاف اصطلاحات الفنون) (آنندراج).

کلمات هم‌قافیه با «مسخره»

مشاهده واژگان هم‌وزن و هم‌آهنگ ختم‌شده به «ره» برای سرودن شعر

راهنمای اختصارات لغت‌نامه دهخدا

نشانه‌های اختصاری و معانی آن‌ها

اِ = اسم

اِخ = اسم خاص

اِ صوت = اسم صوت

اِ فعل = اسم فعل

اِ مرکب = اسم مرکب

اِ مص = اسم مصدر

ص = صفت

ص نسبی = صفت نسبی

ن تف = نعت تفضیلی

نف = نعت فاعلی

ن ل = نسخه بدل

ن م = نعت مفعولی

ع = عربی

ظ = ظاهراً

ج = جلد

ج، = جمع

جِ = جمعِ…

جج، = جمع‌الجمع

ججِ = جمع‌الجمعِ…

ص = صفحه

صص = صفحات

مص = مصدر

مص مرکب = مصدر مرکب

ح = حاشیه

حامص = حاصل مصدر

چ = چاپ

|| = نشانه معنی بعدی مدخل

__ = نشانه ترکیب یا زیرمدخل

ق = قید

ق.م. = قبل از میلاد

م. = میلادی

(ص) = صلّی‌الله علیه و آله و سلم

(ع) = علیه‌السلام

(س) = سلام‌الله علیه

فان = فرهنگ اسدی نخجوانی

حفان = حاشیه فرهنگ اسدی نخجوانی

حبط = حبیب‌السیر چاپ طهران

خارج می‌شوید؟

برای خروج از سایت اطمینان دارید؟

برای دسترسی باید وارد شوید