معنی مستور

معنی مستور

10 بازدید
[ مَ ] (ع ص) نعت مفعولی از سَتر. پوشیده شده. (از اقرب الموارد) (غیاث). نهان. نهانی. پوشیده. مخفی. پردگی. نهفته. درپرده. زیر پرده. پرده دار. ج. مستورون و مساتیر. (اقرب الموارد): نبودم سخت مستور و نبودند گذشته مادرانم نیز مستور.منوچهری. زیرا که به زیر نوش و خزش نیش است نهان و زهر مستور.ناصرخسرو. عالمی دیگر است مردم را سخت نیکو ز جاهلان مستور.ناصرخسرو. جز کار کنی بدین از این جا بیرون نشود عزیز و مستور.ناصرخسرو. کلک او شد کلید غیب کز او رازهای فلک نه مستور است.مسعودسعد. دور باد ای برادر از ما دور خواهر و دختر ارچه بس مستور.سنائی. اصحاب حزم گناه ظاهر را عقوبت مستور جایز نشمرند. (کلیله و دمنه). ظلم مستور است در اسرار جان می نهد ظالم به پیش مردمان. مولوی (مثنوی). سحر چشمان تو باطل نکند چشم آویز مست چندانکه بپوشند نباشد مستور. سعدی. چو بانگ دهل هولم از دور بود به غیبت درم عیب مستور بود. سعدی (گلستان). - مستورالبذور؛ نهان دانگان. (لغات فرهنگستان). - مستور داشتن؛ مخفی کردن. پنهان داشتن : تو اگر چه مراد خویش مستور می داشتی من آثار آن می دیدم. (کلیله و دمنه). دوش ای پسر می خورده ای چشمت گواهی می دهد یاری حریفی جو که او مستور دارد راز را. سعدی. تفتیة؛ مستور داشتن دختر. - مستور شدن؛ مخفی شدن. پنهان گشتن. حجابدار شدن. رو پوشاندن. (ناظم الاطباء). احصان، مستور شدن زن. - || فراری شدن. غایب شدن. ناپدید گشتن. - مستور کردن؛ بپوشیدن. نهفتن. پنهان کردن. - منهی مستور؛ جاسوس مخفی : استادم منهی مستور با وی نامزد کرد... تا کار فرونماند و چیزی پوشیده نشود. (تاریخ بیهقی ص ۳۶۶). || پارسا. (منتهی الارب). عفیف. (اقرب الموارد): ای داور مهجوران جانداروی رنجوران صبر همه مستوران رسوای تو اولی تر. خاقانی. ز ریحانی چنان چون درکشم دست که دی مستور بود و این زمان مست.نظامی. چه مستوران که به علت درویشی در عین فساد افتاده اند. (گلستان). زن مستور شمع خانه بود زن شوخ آفت زمانه بود.اوحدی. || پوشنده بر وزن مفعول، به معنی فاعل. (از منتهی الارب) (از اقرب الموارد). ساتر: {/Bوَ إِذََا قَرَأْتَ اَلْقُرْآنَ جَعَلْنََا بَیْنَکَ وَ بَیْنَ اَلَّذِینَ لاََ یُؤْمِنُونَ بِالْآخِرَةِ حِجََاباً مَسْتُوراً. ۱-۱۴۱۷:۴۵/}(قرآن ۱۷/۴۵). || در اصطلاح علم حدیث، راوی مجهول الحال. و برخی گفته اند که قسمی از مجهول الحال باشد. (کشاف اصطلاحات الفنون). کسی است که نه عدالت و نه فسق او ظاهر نشده، و خبر چنین کسی در باب حدیث حجت نیست. (از تعریفات جرجانی). || در اصطلاح صوفیه، مکتوم. (کشاف اصطلاحات الفنون). رجوع به مکتوم شود. || کنه ماهیت الهی، که از ادراک کافهٔ عالمیان مستور است. (از فرهنگ مصطلحات عرفا).
[ مَ ] (اِخ) ابن عباد هنائی. مکنی به ابوتمام. محدث است و عبداللََّه بن المبارک از او روایت کند. و رجوع به ابوتمام شود.

کلمات هم‌قافیه با «مستور»

مشاهده واژگان هم‌وزن و هم‌آهنگ ختم‌شده به «ور» برای سرودن شعر

راهنمای اختصارات لغت‌نامه دهخدا

نشانه‌های اختصاری و معانی آن‌ها

اِ = اسم

اِخ = اسم خاص

اِ صوت = اسم صوت

اِ فعل = اسم فعل

اِ مرکب = اسم مرکب

اِ مص = اسم مصدر

ص = صفت

ص نسبی = صفت نسبی

ن تف = نعت تفضیلی

نف = نعت فاعلی

ن ل = نسخه بدل

ن م = نعت مفعولی

ع = عربی

ظ = ظاهراً

ج = جلد

ج، = جمع

جِ = جمعِ…

جج، = جمع‌الجمع

ججِ = جمع‌الجمعِ…

ص = صفحه

صص = صفحات

مص = مصدر

مص مرکب = مصدر مرکب

ح = حاشیه

حامص = حاصل مصدر

چ = چاپ

|| = نشانه معنی بعدی مدخل

__ = نشانه ترکیب یا زیرمدخل

ق = قید

ق.م. = قبل از میلاد

م. = میلادی

(ص) = صلّی‌الله علیه و آله و سلم

(ع) = علیه‌السلام

(س) = سلام‌الله علیه

فان = فرهنگ اسدی نخجوانی

حفان = حاشیه فرهنگ اسدی نخجوانی

حبط = حبیب‌السیر چاپ طهران

خارج می‌شوید؟

برای خروج از سایت اطمینان دارید؟

برای دسترسی باید وارد شوید