معنی مزعفری
5 بازدید
[ مُ زَ فَ ] (ص نسبی) منسوب به مزعفر. زعفرانی. زرد: حصیری آن روز در جبه ای بود زرد و مزعفری. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ۱۶۸). خم چو پری گرفته ای یافته صرع و کرده کف خط معزمان شده برگ زر از مزعفری. خاقانی (دیوان ص ۴۳۰).
کلمات همقافیه با «مزعفری»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «ری» برای سرودن شعر