معنی مرابطة
7 بازدید
[ مُ بَ طَ ] (ع مص) به دربند مقیم شدن. (ترجمان علامهٔ جرجانی ص ۸۸). به ثغر مقیم شدن. رباط. (تاج المصادر بیهقی) (زوزنی) (از اقرب الموارد). ملازمت نمودن جای درآمدن دشمن . (از منتهی الارب). سرحدداری. ملازمت سرحد خصم. (یادداشت مؤلف). اسبان را در رباط مرزی آماده و مهیا نگه داشتن و ملازم مرز و جهاد بودن؛ فهو مرابط. (از متن اللغة). نگاهبانی سرحد. (فرهنگ فارسی معین): اما مرابطه در سبیل خدای تعالی در وی فضل بسیار است. (ترجمهٔ النهایهٔ طوسی، از فرهنگ فارسی معین). || مواظبت کردن بر امری. رباط. (از اقرب الموارد) (از متن اللغة). نگاه داشتن. (از منتهی الارب).[ مُ بِ طَ ] (ع ص، اِ) جِ مرابط. رجوع به مُرابِط شود.
کلمات همقافیه با «مرابطة»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «طة» برای سرودن شعر