معنی مرابط
6 بازدید
[ مَ بِ ] (ع اِ) جِ مربط. رجوع به مربط و مِربَطَة شود: مکروه است نماز کردن در مرابط اشتر و خر و استر و اسب. (ترجمهٔ النهایهٔ طوسی از فرهنگ فارسی معین).[ مُ بِ ] (ع ص) مواظب بر کاری. (از اقرب الموارد) (از متن اللغة). ج، مرابطة، مرابطون. || آنکه در مرز دشمن بسر برد. که ملازم سرحد دشمن است. (از اقرب الموارد). که ملازم مرز و جهاد است. (از متن اللغة). مواظب و ملازم سرحد. قراولی که اسبان خود را در ثغور بلاد دشمن حاضر نگاهدارد.(فرهنگ فارسی معین): آن بر اعوان دین و انصار اسلام و غزاة و مرابطان که در چشم ما منتظم اند مصروف داریم. (ترجمهٔ تاریخ یمینی ص ۱۳۳). || مروج ایمان. (فرهنگ فارسی معین): خداوند خواجهٔ جهان و دستور صاحب قرآن...مجاهد مرابط. (جوامع الحکایات، از فرهنگ فارسی معین). رجوع به معنی دوم شود. || رابطه دارنده. (فرهنگ فارسی معین). رجوع به مرابطة شود. || مستعد و مهیا. رجوع به معنی اول و دوم شود. || آرام و آسوده و راحت. (ناظم الاطباء).
کلمات همقافیه با «مرابط»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «بط» برای سرودن شعر