معنی مذکر
5 بازدید
[ مَ کَ ] (ع اِ) اسم مکان است از ذِکْر. (از متن اللغة). رجوع به ذکر شود.[ مُ کِ ] (ع ص) امرأة مذکر؛ زنی که پسر زاید. (مهذب الاسماء). زن که همه پسر زاید. (منتهی الارب) (از متن اللغة) (از اقرب الموارد). || طریق مذکر؛ راه خوفناک. (منتهی الارب). مخوف. (اقرب الموارد). مخوف صعب. مُذَکَّر. (از متن اللغة). || یوم مذکر؛ روز سخت. (منتهی الارب). جنگ صعب شدید. (از اقرب الموارد). داهیهٔ شدیده ای که جز مردان مرد در آن پایداری نتوانند. (از متن اللغة). || داهیهٔ مذکر؛ بلای سخت. (منتهی الارب). شدیدة. (اقرب الموارد). || ارض مذکر؛ التی تنبت ذکور البقل. (متن اللغة). که گیاه سخت و درشت رویاند. مذکار. رجوع به مذکار شود. || یادآورنده. مذکِّر. (ناظم الاطباء). نعت فاعلی است از اذکار.[ مُ ذَکْ کَ ] (ع ص) ضد مؤنث. (اقرب الموارد). نرینه. (مهذب الاسماء) (تفلیسی). مرد. نر. ضد ماده. (غیاث اللغات). || سیف مذکر؛ شمشیر آبدار. (منتهی الارب). ذوالماء. (اقرب الموارد). آن شمشیری که کناره پولاد بود میانه نرم آهن. (مهذب الاسماء). ذَکَر. (متن اللغة). || یوم مذکر؛ روز سخت. (منتهی الارب). روزی سخت و صعب و شدید. روزی که جنگ سخت در آن روی دهد. (یادداشت مؤلف). مُذکِر. (اقرب الموارد). || طریق مذکر؛ راه خوفناک. (منتهی الارب). مخوف صعب. (متن اللغة). || بلای بزرگ. (منتهی الارب). || (اصطلاح نحو) اسمی که از علامات سه گانهٔ تأنیث یعنی تاء و الف و یاء خالی باشد. خلاف مؤنث. (از تعریفات). نزد نحویان اسمی است که علامت تأنیث در آن یافت نشود نه لفظاً و نه تقدیراً و نه حکماً، و آن یا حقیقی است و عبارت است از حیوان مذکری که از جنس خود او را هم مؤنثی باشد، و یا غیر حقیقی است و آن غیر حیوان نرینه است. || (اصطلاح نجوم) بروج حارالمزاج را گویند یعنی بروج ناری و بروج هوائی. (یادداشت مؤلف). - مذکر سماعی؛ کنایه از شوهری است که مضبوط زن خود است. (برهان قاطع). مردی که مطیع و فرمانبردار زن خود باشد. (برهان قاطع) (غیاث اللغات). مردی که زنش بر او غالب باشد. (آنندراج) (از مؤیداللغات).[ مُ ذَکْ کِ ] (ع ص) پنددهنده. (مهذب الاسماء). وعظکننده. (از اقرب الموارد). واعظ. اندرزگوی. پندگوینده. ناصح. اندرزگر. آنکه تذکیر کند. (یادداشت مؤلف). کسی را گویند که وعظ و نصیحت و ارشاد می کند. (از الانساب سمعانی): بلبل چو مذکر شد و قمری و قناری برداشته هر دو شغب و بانگ و فغان را. سنائی. در آن حال مذکری بود در طبران تعصب کرد و گفت من رها نکنم تا جنازهٔ او در گورستان مسلمانان برند که او رافضی بود. (چهارمقاله از فرهنگ فارسی معین). بلبل چو مذکر شود و قمری مقری محراب چمن تخت سمن فاخته خاطب. سوزنی. مذکران طیورند بر منابر شاخ ز نیمشب مترصد نشسته املی را.انوری. از فضلاء مذکران و اصول مفسران وعظ و تذکیر... (ترجمهٔ محاسن اصفهان ص ۱۳۷). صلحاء واعظان و نصحاء مذکران و اهل ذکر و اصحاب شکر. (ترجمهٔ محاسن اصفهان ص ۱۱۹). || یادآورنده. (ناظم الاطباء). به یاد آورنده. که چیزی را به یاد کسی آرد. که کسی را به یاد چیزی اندازد: ذَکَّرَهُ الشی ءَ و ذکر به؛ جعله یذکره. (از متن اللغة): ایلچیان نزد گورخان فرستادند مذکر به عجز و قصور خویش. (جوینی، از فرهنگ فارسی معین).
کلمات همقافیه با «مذکر»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «کر» برای سرودن شعر